همسايهء ما گاوباز است. صبحها که بيدار می شوم او را در پنچرهء روبرو می بينم که بيدار شده است و جليقهء مشکی اش را روی دوشش انداخته است. از زير دوش که بيرون می آيم شلوار چسبان و براقش را هم پوشيده است و همينطور که مشغول بستن سگکهای طلايی کفشهايش است به زبان عجيبی آواز می خواند. زبانش را نمی فهمم، ولی آوازش بسيار سنگين است : روزهايی که آواز می خواند باران می بارد. از در که بيرون می روم زير چشمی نگاهش می کنم. چشمهايش را زير لبهء کج کلاهش پوشانده است و شنل قرمزش را به سردوشهايش بسته است و از من دور می شود.او فقط يک جليقه دارد که يک گاوميش دو سر طلايی پشت کمرش گلدوزی شده است. شايد هم چند جليقهء مختلف دارد که گلدوزیهايشان يکی است. من نمی دانم.
من شايد در زندگی مشکلات زيادی داشته باشم، ولی هيچ کدام به اندازهء مشکل همسايهء گاوبازِ ما جدی نيست : همسايهء گاوباز ما گاو ندارد. او هر روز شال و کلاه می کند و آمادهء نبرد می شود و دنبال گاوی می گردد که با او مبارزه کند، ولی هيچ گاوی حاضر نيست با کسی که گاوميش دوسر را به زانو در آورده است بجنگد. همسايهء جنگجوی ما هم که تمام زندگی اش در جنگ و نبرد و مبارزه خلاصه می شود مجبور شده است در کمال بی ميلی در يکی از موزه های محلی يک کار نيمه وقت بگيرد و چند ساعتی به جای يکی از مجسمه های قسمت مردمشناسی بايستد تا مردم از تماشاي هيکل تنومند و ظاهر آراسته اش لذت ببرند. گاهی آدمهايی که از کنارش می گذرند آنقدر تحت تاثير وقار و هيبتش قرار می گيرند که در ستايش او چند بيت شعر می گويند و در کتاب بعديشان چند خط هم در بارهء او می نويسند. يک بار دختر هنرمندی که از کنارش می گذشت تصويری از چشمانش کشيد که هر کس به آن می نگريست نفسش بند می آمد. بعد از اينکه يکی از تماشاگران به همين دليل خفه شد و جانش را از دست داد تصوير را سوزاندند و يک تابلو هم زير پاهای همسايهء مجسمهء ما نصب کرده اند که روی آن نوشته است : نقاشی ممنوع.
عصرها که به خانه بر می گردم او را در پنجرهء روبرو می بينم که تمام لباسهايش را در آورده است ولی هنوز کلاهش چشمانش را پوشانده است و رو به خيابان ايستاده است. فکر می کنم منتظر است، شايد منتظر گاو دليری است که از راه برسد و او را به مبارزه دعوت کند. شايد هم من اشتباه می کنم، شايد او به من خيره شده است که سالهاست منتظر گاوبازی هستم که مرا مهار کند. شايد فردا که روبروی او در موزه می ايستم از او بپرسم شبها که پشت پنجره اش می ايستد به چه چيزی خيره می شود... شايد بهتر است بعد از اين همه سال که از صبح تا شب کنار هم هستيم چند کلمه هم با هم حرف بزنيم. شايد هم بهتر است همينطور در سکوت بمانيم و از تعريف و تمجيد آدمهايی که از کنار ما می گذرند لذت ببريم. من نمی دانم.

عجب!!پس اين خيابان شما همهء ساکنانش همينقدر عجيب و مرموز هستند!!!
سلام....بازهم مثل همیشه حرفی ندارم که در خور تو باشد...فقط میتوانم بگویم خوب میبینی و خوب میفهمی و خوب احساس میکنی و خوب مینویسی .... راستی امشب 19 رمضان مرد عجیبی را ضربت زدند...چون نفهمیدنش... چقدر لحظه ها بد میگذرند...خسته شده ام...تو لحظه هایت را خوب بگذران .... در پناه حق باشی...................
گاو بازی دولا دولا نمی شه! اوه ببخشيد اون شتر سواری بود. منم نمی دانم
manzooret az gavbazi sexe?
baba sadegh hedayat nakon injoori...dar zemn har ki in commenghabli ro gozashte kheyli bahale.
age ahyanan gavbazi ro peyda kardi ke maharet kard lotfan be manam neshonesh bede shayad az pase manam bar biad
چقدر تلخ.هه...اولين باره كه براي گاو بازا دلم ميسوزه.ميدوني تقصير خودشه...حالا حقشه كه بكشه...پايدار باشي
خوابگرديد شايد؟...
Only I Cn Say:Besssssssssssssssssssstttttttttttttttttttt
زمونه بديه..ديگه كسي از گاوا توقعي جز شير دادن نداره..حتي تو موزه!