هوا سرد شده است، قهوه بی مزه شده است و آسمان بی رنگ است. بين آدمهای شهر نه مردی هست و نه زن، همه همجنس و هم قد و بی صورت. صدای شکستن موج را هم باد برده است. دستان خداوند از سرما خشک شده اند؛ بهشت تعطيل است و فرشته ها در گوشه کنار پياده روها خوابيده اند و کاسه های گدايی زير بالهايشان خالی است. زمستان رسيده است.
سردترين جنگ تاريخ آغاز شده است. تمام آفريدگان به جان هم افتاده اند و تجاوز و غارت و قتل عام فراگير شده است. آدمها در دروغگويی از هم سبقت می گيرند و سگها به صاحبانشان خيانت می کنند. درختها به پای هم می پيچند و زمين هر روز از سرما می لرزد. هدف مشترک است : تمام مخلوقات می خواهند قبل از آنکه دير بشود به جهنم برسند، می گويند آتش جهنم هنوز گرم است.
دروازه های جهنم را بسته اند. طبق آخرين اخبار شيطان در يک نشست اهريمنی اعلام کرده است که به علت ظرفيت محدود جهنم تعداد گناهان لازم برای سقوط از پل صراط هزار برابر شده است و هيچ تضمينی مبتنی بر پذيرش تمام گناهکاران متقاضی وجود ندارد. او به تمامی مخلوقات هشدار داده است در شرايط حساس کنونی به نکير و منکر دستور اکيد داده شده است که در صورت مشاهدهء کوچکترين عمل خير و خداپسندانه می توانند پروندهء مورد نظر را بهشتی اعلام کرده و به علت تعداد بی سابقهء متقاضیان جهنمی از شنيدن هر گونه اعتراضی امتناع ورزند.
قحطی آمده است. به دستور وزير کشاورزی تمام مزارع گندم را بمباران کرده اند. تمام عبادتگاههای دنيا به خانه های فحشا تبديل شده اند و به دستور مراجع مذهبی به تمام کودکان تجاوز می کنند. متخصصين و جراحان در تمام بيمارستانها بيماران را قطعه قطعه می کنند. تمام موسسات خيريه با بودجهء صدقات بمبهای اتمی می سازند و صليب سرخ جهانی به بزگرترين شبکهء قاچاق مواد مخدر تبديل شده است. سوئيس هم آمريکا شده است.
پطرس، کودک فداکار، انگشت نشانه اش را پس از سالها از سوراخ سد بيرون کشيده است تا سد خراب شود و سيلاب شهر را ببرد تا شايد او هم به آتش جهنم برسد و خودش را گرم کند. او بلافاصله در سيل خفه شده است و به دنيای ديگر رفته است تا به کارنامهء اعمالش رسيدگی شود. کمتر از چند دقيقه بعد نکير و منکر پروندهء نازکش را مطالعه کرده اند و جبرئيل دستور داده است او به دليل سالها فداکاری تا ابد به بهشتی بودن محکوم شود. پطرس حالا فرشتهء بی خانمانی شده است که روزها به دنبال سدهای آب می گردد تا آنها را تک تک با انگشت نشانه اش سوراخ کند و سيل همه جا را با خود ببرد. پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.
