November 2004 Archives

پطرس خسته شده است

| | Comments (33) | TrackBacks (0)

هوا سرد شده است، قهوه بی مزه شده است و آسمان بی رنگ است. بين آدمهای شهر نه مردی هست و نه زن، همه همجنس و هم قد و بی صورت. صدای شکستن موج را هم باد برده است. دستان خداوند از سرما خشک شده اند؛ بهشت تعطيل است و فرشته ها در گوشه کنار پياده روها خوابيده اند و کاسه های گدايی زير بالهايشان خالی است. زمستان رسيده است.

سردترين جنگ تاريخ آغاز شده است. تمام آفريدگان به جان هم افتاده اند و تجاوز و غارت و قتل عام فراگير شده است. آدمها در دروغگويی از هم سبقت می گيرند و سگها به صاحبانشان خيانت می کنند. درختها به پای هم می پيچند و زمين هر روز از سرما می لرزد. هدف مشترک است : تمام مخلوقات می خواهند قبل از آنکه دير بشود به جهنم برسند، می گويند آتش جهنم هنوز گرم است.

دروازه های جهنم را بسته اند. طبق آخرين اخبار شيطان در يک نشست اهريمنی اعلام کرده است که به علت ظرفيت محدود جهنم تعداد گناهان لازم برای سقوط از پل صراط هزار برابر شده است و هيچ تضمينی مبتنی بر پذيرش تمام گناهکاران متقاضی وجود ندارد. او به تمامی مخلوقات هشدار داده است در شرايط حساس کنونی به نکير و منکر دستور اکيد داده شده است که در صورت مشاهدهء کوچکترين عمل خير و خداپسندانه می توانند پروندهء مورد نظر را بهشتی اعلام کرده و به علت تعداد بی سابقهء متقاضیان جهنمی از شنيدن هر گونه اعتراضی امتناع ورزند.

قحطی آمده است. به دستور وزير کشاورزی تمام مزارع گندم را بمباران کرده اند. تمام عبادتگاههای دنيا به خانه های فحشا تبديل شده اند و به دستور مراجع مذهبی به تمام کودکان تجاوز می کنند. متخصصين و جراحان در تمام بيمارستانها بيماران را قطعه قطعه می کنند. تمام موسسات خيريه با بودجهء صدقات بمبهای اتمی می سازند و صليب سرخ جهانی به بزگرترين شبکهء قاچاق مواد مخدر تبديل شده است. سوئيس هم آمريکا شده است.

پطرس، کودک فداکار، انگشت نشانه اش را پس از سالها از سوراخ سد بيرون کشيده است تا سد خراب شود و سيلاب شهر را ببرد تا شايد او هم به آتش جهنم برسد و خودش را گرم کند. او بلافاصله در سيل خفه شده است و به دنيای ديگر رفته است تا به کارنامهء اعمالش رسيدگی شود. کمتر از چند دقيقه بعد نکير و منکر پروندهء نازکش را مطالعه کرده اند و جبرئيل دستور داده است او به دليل سالها فداکاری تا ابد به بهشتی بودن محکوم شود. پطرس حالا فرشتهء بی خانمانی شده است که روزها به دنبال سدهای آب می گردد تا آنها را تک تک با انگشت نشانه اش سوراخ کند و سيل همه جا را با خود ببرد. پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.

arabian gulf

| | Comments (13) | TrackBacks (0)

This is a story about the arabian gulf. The arabian gulf is a gulf like no other gulf. arabian gulf lies below a Persian cat, believe it or not. The arabian gulf has not always been Arabian, just like the Persian cat has not always been a cat. 2500 years ago the cat used to be much much bigger, like a huge Persian ghoul, and the arabian gulf was Persian, seperating the Persian ghoul from the arabs down below the arabian gulf. The ghoul remained calm and peaceful, yet noone dared disturb its slumber for a thousand years. 1100 years later the arabs down below attacked the ghoul, crossing - the still Persian - arabian gulf. They poked and stabbed the ghoul, cutting its limbs and trimming its horns into small ears of a kitten, hiding above the arabian gulf. Today, 1400 years later, the cat is still Persian, but they are taking away its arabian gulf, since they're not scared of it anymore. They want everybody to know that rules of the jungle are still intact, you can't lie still even if you're a ghoul, you have to kill and eat and torture the poor, otherwise they'll take away your arabian gulf. And here ends the sotry of our arabian gulf.

به ياد ف. ش. که خسته شد و از اينجا رفت

| | Comments (38) | TrackBacks (0)

تمام ماجرا دقيقا يک هفتهء پيش شروع شد. يعنی از آنجا شروع شد که من و آقای باهوش و آقای بيهوش درست يک هفتهء پيش به دنيا آمديم و بلافاصله شروع کرديم به گريه کردن. آقای باهوش عصبانی بود، آقای بيهوش ترسيده بود و من هم که ديدم هر دوي آنها گريه می کنند بدون اينکه بدانم چرا حسابی زدم زير گريه؛ مبادا از بقيه عقب بمانم.

چشم روی هم گذاشتيم و روز بعد فهميديم که چهارسال گذشته است. آقای باهوش که تا آنروز تمام کارتونهای دنيا را ديده بود و حوصله اش حسابی سر رفته بود. آقای بيهوش حوصلهء هيچ کارتونی را نداشت و هيچ کدام را نديده بود. من هم که اصلا نمی دانستم کارتون را دوست دارم يا ندارم چند تا از کارتونها را ديدم و بقيه را نديدم؛ نکند هيچ کدامشان از من دلخور شوند.

چشم روی هم گذاشتيم و چهارسال ديگر هم گذشت. صبح روز سوم آقای باهوش به مدرسه رفت و تمام کتابها را خواند و هر چه لازم داشت را ياد گرفت. در همان روز آقای بيهوش هم تمام کتابها را خواند ولی هيچ چيز ياد نگرفت. من هم يک کتاب داستان برداشتم تا بخوانم و ياد بگيرم، ولی هيچ وقت به پايانش نرسيدم. مدتی که گذشت تند تند کتابها را برمی داشتم و بدون اينکه هيچ کدام را تمام کنم بعدی را شروع می کردم؛ مبادا از آنها عقب بمانم.

روز چهارم که چهار سال ديگر هم گذشته بود از من و آقای باهوش و آقای بيهوش يک امتحان هوش گرفتند و ما را برای دو روز تمام از تمام آدمهای دنيا جدا کردند. آقای باهوش از قيافه اش معلوم بود باهوش است : چشمهايش رنگی بود. آقای بيهوش آنقدر کتاب خوانده بود که همه فکر می کردند باهوش است. من هم وسط آنها گير کردم و آنقدر با هردوشان حرف زدم تا همه فکر کنند من هم دقيقا مثل هر دو آنها هستم.

روز پنجم و ششم به سرعت گذشت و من و آقای باهوش و آقای بيهوش مثل فرفره دور هم چرخيديم و حسابی خنديديم. آقای بيهوش فقط می چرخيد و می خنديد، آقای باهوش می چرخيد، کتاب می خواند، فيلم می ديد، ساقه طلايی می خورد، تمام مساله های رياضی دنيا را بدون کاغذ چرکنويس حل می کرد، دوباره فيلم می ديد، تمام نوارهای موسيقی را گوش می کرد، راه می رفت، فکر می کرد، غوز می کرد و گاهی هم با ما می خنديد. من نمی دانم چه کار بايد بکنم، هر وقت با هر کسی که بودم همان کاری را می کردم که او می کرد؛ مبادا از بقيه عقب بمانم. به همين ترتيب هشت سال گذشت.

روز هفتم از تمام روزهای ديگر کوتاهتر بود. آقای باهوش مکانيکی شده بود ( روی کارتش نوشته بود مکانيکی تهران! ) ولی اصلا برايش مهم نبود. آقای بيهوش هم در يک دانشگاه خيلی مهم يک رشتهء خيلی مهم می خواند و خيلی خيلی مهم شده بود. من هم يک روز صبح که بيدار شدم متوجه شدم که در يک کلاس خيلی خسته کننده مشغول تحصيل يک رشتهء خيلی خسته کننده هستم و تمام زور دنيا را می زنم تا نکند يک وقت خدای نکرده از کسی عقب نمانم. برعکس دو روز قبل من و آقای باهوش و آقای بيهوش زياد همديگر را نمی ديديم. گاهی دور هم می نشستيم تا مطمئن شويم که يکی هنوز باهوش است، يکی هنوز بيهوش است و يکی هم هنوز من هستم.

امروز که چشمهايم را باز کردم فهميدم چهار سال ديگر هم گذشته است. من برای خودم کار می کنم، يک کمی آنورتر از آن جايی که عرب نی انداخت. نمی دانم که خوشبختم يا نيستم، ولی هر روز صبح لبخند می زنم؛ مبادا از کسی عقب بمانم. امروز متوجه شده ام که چهار سال است که از کسی خبر ندارم. آقای بيهوش برای خودش کار مناسبی پيدا کرده است و در فکر خانواده است. ظاهرا در اين چند وقت حسابی باهوش شده است و خوشبخت است، درست نمی دانم، فکر می کنم برايش خوشحالم. امروز شنيدم که آقای باهوش هم بالاخره تمام کارهای دنيا را انجام داده است و ديگر کارش با همهء دنيا تمام شده است و بيهوش شده است. ظاهرا دکترها هم تشخيص داده اند که او چون به همهء کارهايش رسيده است بهتر است تا آخر دنيا بيهوش بماند و استراحت کند. نمی دانم، شايد حق دارد، احتمالا باهوش بودن خيلی خسته کننده است. لابد اينجوری خوشحالتر است.

تمام ماجرا همين بود. به بيست و هشت سالی فکر می کنم که در عرض يک هفتهء اخير گذشت، و دو روزی که با آقای باهوش پشت يک ميز نشستم. به اينکه چقدر زود گذشت، و هنوز هم می گذرد، و من که هنوز هم نمی دانم برای آقای باهوش خوشحالم، يا می خواهم از نبودنش فرياد بزنم. نمی دانم؛ به احتمال زياد از اين دنيا به هر جايی برود حال بهتری دارد. روحش شاد، خداوند آقای باهوش را رحمت کناد.

کليک کليک تا مرگ

| | Comments (30) | TrackBacks (0)

کليک، کليک. زندگی می گذرد.

کليک، تق، کليک کليک. فردا قهر کرده است. نمی آيد. کليک. معلوم نيست امروز بعدازظهر چرا انقدر طولانی است. تق تق تق. معلوم نيست چرا کار نمی کند. می دانم که دوستش دارم؛ می دانم. کليک کليک. جای اين ويرگول اينجا نيست. دوست داشتن کافی نيست. کليک، کليک. کيکليک. نمی دانم کجايش ايراد دارد. تق تق. نمی دانم.

تتق. تتق. تندتر. تتتتق. شايد زودتر بگذرد. کليک. کليک. محکم تر. شترق. شايد درست شود. شايد هم بالاتر، به کل بشکند. بايد اين قسمت را پاک کرد. شايد اصلا بايد پشت سر را پاک کرد. تق تق تق. کليک. می خواهم از اينجا بروم. می خواهم به خانه برگردم. کليک. کيکليک. از مريخ که نزديک تر است. تتق. تتق. خانه دات کام. شترق. خانهء مورد نظر در دسترس نيست. تق. تق. تق. عوضی. پنجره را می بندم. اينجا چقدر گرم است. تتتق. پنجره را دوباره باز می کنم. حالا از اول. تلق تلق. هنوز هم کار نمی کند. نفسم در نمی آيد. صد پنجرهء ديگر را با هم باز می کنم. يکی را دورادور به سوی مادر در خانه دات کام می گشايم. مادر، خيلی دوستت دارم، تتق، ولی لطفا دفعهء بعد که خواستی مرا به دنيا بياوری اول يک مشورتی با خودم بکن، کليک کليک، شايد با هم به يک توافقی برسيم و هم تو کمتر درد بکشی و هم من مجبور نشوم اين همه کليک کليک با خودم کشتی بگيرم. تتق. تتتق. قربانت، پسر. کليک کليک. بفرست. شترق. پنجره را می بندم.

کيکليک. تق تق. مگر دستم به اين فردا نرسد. فردا همه چيز درست می شود. کليک کليک. فردا من پولدار می شوم. تتق. کليک. فردا ديگر تکليف من و تو هم معلوم شده است. تق. تق. شترق. اين صفر لعنتی اينجا چکار می کند؟ جايش آنجاست. شتلق. ای مرگ. هنوز هم که کار نمی کند. می ترسم تا فردا حاضر نشود. فعلا که فردا قهر کرده است. بی خيال. يک پنجرهء ديگر باز می کنم. ديروز دات کام. کليک کليک. تتلق. عکس قبلی. کليک. قبلی. کليک. قبلی. اينجا همانجاست که تو را ديدم. شيفت ديليت. شتلق. کاربر محترم، بيخود زور نزنيد، عکس مورد نظر به هيچ وجه پاک نمی شود. لبخند می زنم. کليک کليک. فردا درست می شود. بهتر است به کارم برسم.

کليک کليک. ديگر بس است. ذخيره شود. شترق. تتتتق. ديگر بس است. ناشکری هم حدی دارد. تلق. زياد گرسنه ام نيست. تتلق. هنوز ايدز نگرفته ام. شترق. هنوز دو قوطی آبجو در يخچال مانده است تا وقتی که بعدازظهر به شب رسيد ترتيبشان را بدهم. کيکليک. تمام کسانی هم که دوستشان دارم يک جايی در سطح همين سياره زندگی می کنند، و يک روزی بعد از فردا به ديدارشان می روم. امروز بعدازظهر تا ابد ادامه دارد. کليک کليک. و زندگی می گذرد.

سکوت

| | Comments (10) | TrackBacks (0)

همسايهء ما گاوباز است. صبحها که بيدار می شوم او را در پنچرهء روبرو می بينم که بيدار شده است و جليقهء مشکی اش را روی دوشش انداخته است. از زير دوش که بيرون می آيم شلوار چسبان و براقش را هم پوشيده است و همينطور که مشغول بستن سگکهای طلايی کفشهايش است به زبان عجيبی آواز می خواند. زبانش را نمی فهمم، ولی آوازش بسيار سنگين است : روزهايی که آواز می خواند باران می بارد. از در که بيرون می روم زير چشمی نگاهش می کنم. چشمهايش را زير لبهء کج کلاهش پوشانده است و شنل قرمزش را به سردوشهايش بسته است و از من دور می شود.او فقط يک جليقه دارد که يک گاوميش دو سر طلايی پشت کمرش گلدوزی شده است. شايد هم چند جليقهء مختلف دارد که گلدوزیهايشان يکی است. من نمی دانم.

من شايد در زندگی مشکلات زيادی داشته باشم، ولی هيچ کدام به اندازهء مشکل همسايهء گاوبازِ ما جدی نيست : همسايهء گاوباز ما گاو ندارد. او هر روز شال و کلاه می کند و آمادهء نبرد می شود و دنبال گاوی می گردد که با او مبارزه کند، ولی هيچ گاوی حاضر نيست با کسی که گاوميش دوسر را به زانو در آورده است بجنگد. همسايهء جنگجوی ما هم که تمام زندگی اش در جنگ و نبرد و مبارزه خلاصه می شود مجبور شده است در کمال بی ميلی در يکی از موزه های محلی يک کار نيمه وقت بگيرد و چند ساعتی به جای يکی از مجسمه های قسمت مردمشناسی بايستد تا مردم از تماشاي هيکل تنومند و ظاهر آراسته اش لذت ببرند. گاهی آدمهايی که از کنارش می گذرند آنقدر تحت تاثير وقار و هيبتش قرار می گيرند که در ستايش او چند بيت شعر می گويند و در کتاب بعديشان چند خط هم در بارهء او می نويسند. يک بار دختر هنرمندی که از کنارش می گذشت تصويری از چشمانش کشيد که هر کس به آن می نگريست نفسش بند می آمد. بعد از اينکه يکی از تماشاگران به همين دليل خفه شد و جانش را از دست داد تصوير را سوزاندند و يک تابلو هم زير پاهای همسايهء مجسمهء ما نصب کرده اند که روی آن نوشته است : نقاشی ممنوع.

عصرها که به خانه بر می گردم او را در پنجرهء روبرو می بينم که تمام لباسهايش را در آورده است ولی هنوز کلاهش چشمانش را پوشانده است و رو به خيابان ايستاده است. فکر می کنم منتظر است، شايد منتظر گاو دليری است که از راه برسد و او را به مبارزه دعوت کند. شايد هم من اشتباه می کنم، شايد او به من خيره شده است که سالهاست منتظر گاوبازی هستم که مرا مهار کند. شايد فردا که روبروی او در موزه می ايستم از او بپرسم شبها که پشت پنجره اش می ايستد به چه چيزی خيره می شود... شايد بهتر است بعد از اين همه سال که از صبح تا شب کنار هم هستيم چند کلمه هم با هم حرف بزنيم. شايد هم بهتر است همينطور در سکوت بمانيم و از تعريف و تمجيد آدمهايی که از کنار ما می گذرند لذت ببريم. من نمی دانم.