October 2004 Archives

من هيچ مشکلی ندارم

| | Comments (43) | TrackBacks (0)

ساعت سه و چهارده دقيقهء بامداد است و در کاليفرنيای جنوبی - که اتفاقا آن طرف پنجرهء اتاق خواب من قرار دارد - هنوز باران می بارد. به مشکلات خودم که فکر می کنم متوجه می شوم که نه گرسنه ام و نه بيمارم : من هيچ مشکلی ندارم. در همين لحظه در نيويورک دخترک خدمتکاری که هنوز دستهايش گرم نشده اند دوازدهمين فنجان داغ قهوه را روی پيشخوان قرار می دهد. اتفاقا در همين لحظه در بوداپست روزنامه نگار جوانی برای اولين بار در يکی از اتاقهای هتل ارزان قيمتی روبروی دانوب به زنش خيانت می کند. دقيقا در همين لحظه در استانبول پيرزن ثروتمندی از دنيا می رود و برای انتقام از دخترهايش تمام ثروتش را به پرستار شخصی اش می بخشد. در همين لحظه در سئول مرد نابينايی سيگارش را روشن می کند و بدون اينکه پک بزند آن را بين انگشتانش نگه می دارد : از انتظار برای سوختن انگشتانش لذت می برد. بالاخره در هونولولو همهء زوجهای جوان با هم ازدواج می کنند، ولی در آينده در شهرهای پراکنده تک تک از هم جدا می شوند. در سيارهء من زندگی جريان دارد.

سيارهء زنده ام را دوست دارم. آدمهايش را هم دوست دارم. گاهی فراموش می کنم که من مرکز جهان نيستم. گاهی عاشق می شوم، و گاهی دروغ می گويم. گاهی خسته می شوم و گاهی به ساحل می روم تا قدم بزنم. گاهی که آدمهای ديگر را تماشا می کنم می خندم. هيچ وقت نمی فهمم که چگونه اين همه زندگی روبروی چشمان من اتفاق می افتد و من باز هم فقط زندگی خودم را می بينم. گاهی فکر می کنم شايد تمام زندگی يک شوخی بی مزه است که خدا با من شروع کرده است و کم کم از دستش در رفته است و خودش هم ديگر نمی داند چگونه سروتهش را هم بياورد. شايد تمام آدمها و موجودات ديگر می دانند که چرا زنده اند و کجا می روند و برای همين هم با اين همه شور و هيجان به زندگی ادامه می دهند و هر وقت هم که از کنار من می گذرند يواشکی مرا به هم نشان می دهند و می گويند اين همان است که نمی داند! بيچاره! زير لبی می خندند و به زندگی شلوغشان ادامه می دهند.

ساعت سه و چهل و هفت دقيقهء بامداد است و در کاليفرنيای جنوبی - که هنوز هم در آن طرف پنجرهء اتاق خواب من قرار دارد - باران قطع شده است. در نيويورک دخترک خدمتکار سيگارش را روشن می کند تا چند دقيفه استراحت کند. در بوداپست روزنامه نگار جوانی بدون لباسهايش لب پنجره ايستاده است و همينطور که به دانوب خيره شده است سيگارش را روشن می کند. در استانبول دختر جوانی که تازه فهميده است مادرش را از دست داده است سيگارش را کنار فنجان قهوه اش می گذارد و مرد نابينايی در سئول فبل از اينکه انگشتانش بسوزد سيگارش را خاموش کند. در هونولولو تمام زوجهای جوان به هم قول می دهند که سيگار را ترک کنند، و در آينده در شهرهای پراکنده و تک تک سيگارهايشان را روشن می کنند. من به همهء آنها فکر می کنم، و اتفاقا در همين لحظه تمام آنها به مرد جوانی فکر می کنند که در اتاق خوابش در کاليفرنيای جنوبی نشسته است و سيگار نمی کشد. دقيقا در همين لحظه همهء آنها با هم فکر می کنند که من در زندگی ام هيچ مشکلی ندارم، و من لبخند می زنم. زندگی با تمام قوا جريان دارد.

نيستی، نبودی، نباش

| | Comments (19) | TrackBacks (0)

کجايی مرد؟ نيستی. اصلا انگار هيچ وقت نبوده ای. يعنی اگر هم بودی من که ديگر يادم نيست چگونه بودی و چرا بودی و چه بودی. حالا خبری نيست، دزدی که نکرده ای، فقط بی معرفتی. آن هم که جديد نيست. بيا بنشين برايت از نبودنت بگويم. نبودنت هم دنيايی بود.

از کجا شروع کنم؟ از گرگ؟ از باران؟ از شراب شاتوت؟ وای اگر بخواهم همهء نبودنهايت را بگويم هزار سال طول می کشد. بگذار از سقف شروع کنم که سوراخ شده است. درست مثل قديم ترها که هر شب روی تخت طاقباز دراز می کشيدی و چشمانت را می دوختی به ستاره های آسمانی که بالای سقف بود. يادت هست بعد از چند ساعت جای نگاهت روی سقف سوراخ می شد؟ از همان شبی شروع شد که نبودی تا گرگ را ببينی. صبح يکی از همان روزهای اولی که نبودی گرگ سفيدی بين در خانه و در ماشين ايستاد و زل زد به تويی که نبودی. فکر می کنی از خودم می سازم، ولی باور کن، اگر بودی می ديدی که چشمهای سفيدش را چگونه به جای خالی چشمهايت دوخته بود. اگر بودی شاید زبانش را می فهميدی. آمده بود چيزی بگويد و برود. نبودی تا حرفهايش را بشنوی.

از همان روزی که گرگ آمد و نبودی کار حفاری سقف اتاق شروع شد. تلفن زنگ می زد و نبودی. نامه می آمد و نبودی. جای خالی نگاهت روی سقف سبز شده بود؛ سبزی گلدانی که روی پاگرد پله ها گذاشته بودی سياه شد و سياهی شبهايی که نبودی آنقدر کمرنگ شد که درخشش نور ماه و ستاره های ريزش اصلا به نظر نمی آمد. آنقدر نبودی که آسمان هم صدايش درآمد. باران باريد. باران. باران. باران. آنقدر باريد تا يک روز ماشينی که پشت آن نشسته بودی بدون تعارف سه دور دور خودش چرخيد. شايد اگر بودی می مردی، ولی باز هم نبودی و زنده ماندی. عصر همان روزی که نبودی و نمردی حلزونهای زيادی مردند. آخر می دانی، باران بند آمده بود و هوا هوای رفتن بود. نبودی تا مواظب باشی آدمهايی که بعد از باران راه می روند آنقدر حلزونها را زير قدمهاي سنگينشان لگد نکنند. نبودی. نبودی. نبودی و تمام حلزونها همان شب مردند.

راستی چند روز قبل که هنوز هم نبودی عشق تمام شد. نبودی تا از خودت دفاع کنی. می گفتند دروغ گفته ای. نبودی. می گفتند قولت را شکسته ای. نبودی. گفتند وقتی که آمدی اگر حرفی داشتی بايد دنبالشان بروی. نبودی و دنبالشان هم نرفتی. خودشان درش را بستند و گفتند ديگر تمام شد. نبودی تا تمام شدن عشقت را ببينی. از روز بعد هم به جای عشق شمشير می فروشند. نبودی تا شمشيرها را بخری. خوب می برند. همه را بريدند و دوختند و نبودی.

امشب هم که نبودی به افتخارت شراب شاتوت آماده بود. نبودی تا مست کنی و ديگر در اين دنيا نباشی. نبودی تا خسته نباشی. نبودی تا بودنت را جشن بگيری. اگر بودی هم آنقدر از اين دورانی که نبودی خسته بودی که حتی نمی توانستی ليوان شراب را به دستت بگيری. نبودی تا تمام شيشه زا خودت تمام کنی. نبودی. نبودی. نبودی. نيستی. آنقدر نبودی که هر چقدر هم قسم بخوری هيچ کس باور نمی کند که بودی فقط اينجا نبودی. آنقدر نبودی که ديگر هيچ کس باور نمی کند که همان گرگ سفيد را با چشمان خودت ديدی که با چشمانش حرف می زد و آنقدر با صدای خرد شدن هر صد هزار حلزون زير پای عابران بعد از باران زجر کشيدی که تصميم گرفتی آنقدر بعد از باران قدم نزنی تا بميری.

نبودی. باران. نبودی. گرگ. نبودی. باران. نبودی. نيستی. ديگر مثل قديمتر ها نيستی. ديگر خودت نيستی. نبودن راحت تر است. من هم نيستم. باز هم نباش. وقتی که نيستی دروغ هم نيست. کسی را هم آزار نمی دهی. نباش. ديگر هيچ وقت خودت نباش، تا روزی که دليلی برای بودن پيدا کنی. مواظب نبودنت باش.