ساعت سه و چهارده دقيقهء بامداد است و در کاليفرنيای جنوبی - که اتفاقا آن طرف پنجرهء اتاق خواب من قرار دارد - هنوز باران می بارد. به مشکلات خودم که فکر می کنم متوجه می شوم که نه گرسنه ام و نه بيمارم : من هيچ مشکلی ندارم. در همين لحظه در نيويورک دخترک خدمتکاری که هنوز دستهايش گرم نشده اند دوازدهمين فنجان داغ قهوه را روی پيشخوان قرار می دهد. اتفاقا در همين لحظه در بوداپست روزنامه نگار جوانی برای اولين بار در يکی از اتاقهای هتل ارزان قيمتی روبروی دانوب به زنش خيانت می کند. دقيقا در همين لحظه در استانبول پيرزن ثروتمندی از دنيا می رود و برای انتقام از دخترهايش تمام ثروتش را به پرستار شخصی اش می بخشد. در همين لحظه در سئول مرد نابينايی سيگارش را روشن می کند و بدون اينکه پک بزند آن را بين انگشتانش نگه می دارد : از انتظار برای سوختن انگشتانش لذت می برد. بالاخره در هونولولو همهء زوجهای جوان با هم ازدواج می کنند، ولی در آينده در شهرهای پراکنده تک تک از هم جدا می شوند. در سيارهء من زندگی جريان دارد.
سيارهء زنده ام را دوست دارم. آدمهايش را هم دوست دارم. گاهی فراموش می کنم که من مرکز جهان نيستم. گاهی عاشق می شوم، و گاهی دروغ می گويم. گاهی خسته می شوم و گاهی به ساحل می روم تا قدم بزنم. گاهی که آدمهای ديگر را تماشا می کنم می خندم. هيچ وقت نمی فهمم که چگونه اين همه زندگی روبروی چشمان من اتفاق می افتد و من باز هم فقط زندگی خودم را می بينم. گاهی فکر می کنم شايد تمام زندگی يک شوخی بی مزه است که خدا با من شروع کرده است و کم کم از دستش در رفته است و خودش هم ديگر نمی داند چگونه سروتهش را هم بياورد. شايد تمام آدمها و موجودات ديگر می دانند که چرا زنده اند و کجا می روند و برای همين هم با اين همه شور و هيجان به زندگی ادامه می دهند و هر وقت هم که از کنار من می گذرند يواشکی مرا به هم نشان می دهند و می گويند اين همان است که نمی داند! بيچاره! زير لبی می خندند و به زندگی شلوغشان ادامه می دهند.
ساعت سه و چهل و هفت دقيقهء بامداد است و در کاليفرنيای جنوبی - که هنوز هم در آن طرف پنجرهء اتاق خواب من قرار دارد - باران قطع شده است. در نيويورک دخترک خدمتکار سيگارش را روشن می کند تا چند دقيفه استراحت کند. در بوداپست روزنامه نگار جوانی بدون لباسهايش لب پنجره ايستاده است و همينطور که به دانوب خيره شده است سيگارش را روشن می کند. در استانبول دختر جوانی که تازه فهميده است مادرش را از دست داده است سيگارش را کنار فنجان قهوه اش می گذارد و مرد نابينايی در سئول فبل از اينکه انگشتانش بسوزد سيگارش را خاموش کند. در هونولولو تمام زوجهای جوان به هم قول می دهند که سيگار را ترک کنند، و در آينده در شهرهای پراکنده و تک تک سيگارهايشان را روشن می کنند. من به همهء آنها فکر می کنم، و اتفاقا در همين لحظه تمام آنها به مرد جوانی فکر می کنند که در اتاق خوابش در کاليفرنيای جنوبی نشسته است و سيگار نمی کشد. دقيقا در همين لحظه همهء آنها با هم فکر می کنند که من در زندگی ام هيچ مشکلی ندارم، و من لبخند می زنم. زندگی با تمام قوا جريان دارد.
