September 2004 Archives

در آرزوی باران

| | Comments (71) | TrackBacks (0)

واقعيت تخمی است. خرابش می کنم. از اول می سازمش. هنوز هم همان است. دوباره خرابش می کنم. قبل از اينکه دوباره بسازمش باران می بارد. حالا من مانده ام و يک واقعيت خراب شده که ديگر هم درست نمی شود. پايبست گل شده است.

باران می بارد و من می خندم. زنگ می زنم. زنگ می خورد. زنگ تفريح است. زندگی تعطيل است. به سمت حياط می دوم : حيات پر از زندگی است؛ اگر چه خيلی کوتاه است. آلوچه می خرم. ترش است. هسته دارد. کثيف است. کيف دارد. باران می بارد و گرگم به هوا هم بازی خوبی است. گرگ می شوم و به هوا می روم. تمام پرنده ها را شکار می کنم. هيچ کس حق ندارد بالاتر از من پرواز کند. به بالاترين پرنده که می رسم مکث می کنم. عقاب است. زيباست. بزرگ است. آرام است. آرام می شوم. باران می بارد و عاشق می شوم. با من می خوابد. در خواب عقاب شهباز می شوم. از عقاب هم بالاتر می روم. در خواب به خورشيد می رسم. باران می بارد و خورشيد را خاموش می کند. حالا همه جا تاريک است.

زنگ می خورد. باران قطع می شود و به واقعيت برمی گردم؛ همه جا خشک است. هنوز همه جا تاريک است و هيچ کس واقعيت را نمی بيند. واقعيت هم مرا نمی بيند و بدون آنکه بداند از کنارم می گذرد. من همينجا در حياط می مانم تا دوباره باران ببارد و بخندم و بالاتر بروم. اينبار بدون آنکه از ديدن واقعيـت بترسم خودم خورشيد را روشن می کنم تا به حيات من بتابد. من منتظر می مانم.

دور بايد زد

| | Comments (45) | TrackBacks (0)

آنقدر خسته ای که تصميم می گيری چند دقيقه دراز بکشی و بعد لباسهايت را درآوری و برای خواب آماده شوی. دراز می کشی و چند دقيقهء بعد بيدار می شوی. صبح شده است و هنوز برای خواب آماده نيستی. بلند می شوی و به سر کار می روی. تصميم می گيری چند ساعت کار کنی و زودتر به خانه بروی. چند ساعت کار می کنی و چند سال می گذرد و به خانه نمی رسی. تصميم می گيری چند روز به هيچ چيز فکر نکنی و بعد برای ادامهء زندگی تصميم بگيری. چند روز که به هيچ چيز فکر نمی کنی زندگی تمام می شود.

دور می زنی و بر می گردی تا دوباره بيايی.

در همان حالت خستگی تصميم می گيری مسواک نزنی و با لباسهاي کارت بخوابی. تصميم می گيری اول به خانه ات بروی و بعد کار کنی. تصميم می گيری ديگر هيچ وقت فکر نکنی. تصميم می گيری که ديگر برای هيچ کاری تصميم نگيری، و زندگی را همانطور که اتقاق می افتد ادامه می دهی.

زندگی دور می زند و بر می گردد تا دوباره اتفاق بيفتد؛ و اينبار ديگر خسته نمی شوی.

ديوانه از روی جدول پريد

| | Comments (87)

کنار جدول خيابان رکاب می زنم، و نمی دانم بايد به او بگويم يا نه. به ادامهء مسير نگاه می کنم و می ترسم : هيچ وقت نمی رسم؛ به او هم همينطور. با عقل جور در نمی آيد. مسير مخصوص دوچرخه سواری همينجا تمام می شود، بايد به داخل پياده رو برم، خيابان خطرناک است. ممکن است بميرم! می خندم. اگر به او بگويم او هم می خندد. دنبال جاي مناسبی می گردم که بتوانم دوچرخه را از داخل خيابان به پياده رو ببرم، کاشکی راه مناسبی بود برای اينکه به او بگويم. تا جايی که چشم کار می کند جدول ادامه دارد؛ يا بايد پياده شوم يا بايد سعی کنم با دوچرخه از روی جدول بپرم. اگر به او بگويم حتما فکر می کند ديوانه ام. شايد هم هستم. ناگهان چرخ جلو را بلند می کنم و سعی می کنم از روی جدول پرواز کنم. چرخ جلو به لبهء جدول گير می کند و من با کمر به زمين می خورم. روی زمين پخش می شوم و به شکست پرش دوچرخه ام فکر می کنم و می دانم که به او می گويم.

در پياده رو رکاب می زنم، و به دنيايی که فکر می کند من ديوانه ام لبخند می زنم. ما با هم تفاهم داريم : من هم فکر می کنم بقيهء دنيا ديوانه است.

کوهنوردی

| | Comments (9)

کوه از پشت من بالا می رود. من را می نوردد و از سمت ديگرم پايين می آيد. حالا من پشت کوه هستم. از کوه بالا می روم، کوه را فتح می کنم و از سمت ديگرش پايين می آيم. حالا کوه پشت من است و هيچ کس زبانم را نمی فهمد، فکر می کنند من از پشت کوه آمده ام. هر چه فرياد می زنم به خدا من اهل همينجا هستم؛ اگر کوه از من بالا نمی رفت من هيچ وقت پشت کوه قرار نمی گرفتم، ولی هيچ کس باور نمی کند.

کوهنوردی ورزش خوبی است، به شرطی که از اول طی شود کی از کی بالا می رود.

به اندازهء يک سر سوزن، يا بيشتر

| | Comments (16)

سوزن گير کرده بود. مرتب تکرار می کرد : هیچ کس مرا دوست ندارد، حتی به اندازهء يک سر سوزن. سومرد دوستش داشت، شايد به اندازهء يک سر سوزن، يا بيشتر؛ با نخ سوزن را کشيد و آزادش کرد. سوزن به اندازهء يک سر سوزن خوشحال شد، يا بيشتر، و بعد دوباره گير کرد : چقدر مرا دوست داری؟ سومرد نمی دانست، هيچ چيزی نگفت، و همانجا گير کرد : سکوت را تکرار می کرد. يک روز نخ پاره شد، و هر دو آزاد شدند. دل سومرد به اندازهء يک سر سوزن سوخت، يا بيشتر، شايد بيشتر از يک نوک سوزن دوستش داشت، شايد هم فقط به نخ گير کرده بود. نخ پاره اش را روی دوشش گذاشت، و به دوختن ادامه داد. سوزن گير کرده بود. مرتب تکرار می کرد : هيچ کس مرا دوست ندارد، حتی به اندازهء يک سر سوزن. سومرد دوستش داشت...

ما خوشبختيم، چون آبجو می خوريم

| | Comments (11)

خيلی بی ربط نشسته ايم و آبجو می خوريم. من همينطور که آبجوی سياه خودم را مزمزه می کنم فکر می کنم مخترع آبجو يک مهاجر ايرلندی بوده است که بعد از مهاجرت هيچ وقت نتوانسته است با هيچ کس ارتباط برقرار کند. او يک روز متوجه می شود که هر دو آدم بی ربطی بعد از يک تا دو ليوان آبجو بين يک تا دو ساعت با هم ارتباط برقرار می کنند و بعد دوباره بی ربط می شوند؛ و از آنجا که هر ارتباطی بهتر از بی ارتباطی است ارتباط آبجويی را اختراع می کند و از آن به بعد تمام مهاجران دنيا بلافاصله بعد از مهاجرت تعداد متنابهی دوستان و آشنايان آبجويی دور خودشان جمع می کنند و تمام رفت و آمدهای ارگانيک، خانوادگی و اجتماعی خود را با ارتباطات آبجويی جايگزين می کنند. فکر می کنم آدمهای دور ميز تند تند حرف می زنند، چون دهانشان تند تند باز و بسته می شود. زمان در ارتباطات آبجويی محدود است، بايد همه چيز را خلاصه کرد. دو ساعت بعد ما دوباره غريبه ايم.

دهان من زياد باز نمی شود. گاهی لبهايم به اندازهء لبهء ليوان باز می شوند و مقداری آبجو وارد سيستم گوارشی من می شود. غير از آن دو بار هم لبخند زده ام، يک بار خنديده ام و يک بار هم اسم کامل آبجوی مورد علاقه ام را به پيشخدمتمان گفته ام. يک چيزی در دهانم کار نمی کند، احتمالا لبهايم خراب شده اند، معمولا بدون اينکه مزاحم فکر های من شوند زياد می جنبند، ولی امشب فقط در مواقع اضطراری باز و بسته می شوند. اواخر ليوان اول که می رسم حسابی نگران شده ام. همينطور که بقيه تند تند حرف می زنند ناگهان سرم زنگ می زند. نامه دارم. از مقامات بالاست، تعجب می کنم، استثنائا امروز دروغ کم گفته ام، به کسی خيانت نکرده ام و هيچ کس را هم مسخره نکرده ام. اطلاعيه است. نوشته است من تمام سهميهء حرف زدن سی سال اول زندگی ام را مصرف کرده ام، و به دهان من اکيدا دستور داده شده است غير از مواقع ضروری به هيچ وجه صدايی از خودش صادر نکند.

ليوان دوم آبجو را که شروع می کنم بقيه قهقهه می زنند، البته حدس می زنم، چون دهانشان بيش از حد نياز باز و بسته می شود و همه حلقومشان را به هم نشان می دهند. من به سه سال آخر دههء سوم زندگی ام فکر می کنم که چگونه آنها را بدون حرف زدن بگذرانم. بر خلاف تصورم زياد هم بد نيست، تا جايی که يادم می آيد من تا به حال هر مزخرفی که به فکرم رسيده يا نرسيده است را به اطلاع اطرافيانم رسانده ام ( بيخود نيست سهميه ام تمام شده است) . اصلا به من چه مربوط که اين يکی کل آن فيلم را بد فهميده است، يا هيچ چيزی راجع به اين کاری که می خواهد بکند نمی داند؟ اصلا شايد آن يکی که هر زنی را در يک کلمهء دو حرفی خلاصه می کند از من خوشبخت تر است، يا مثلا شايد آن يکی که فکر می کند هر چيزی که از آن پول در نيايد به درد لای جرز هم نمی خورد از من بيشتر می فهمد. اصلا اگر حرفهای من به درد زندگی می خورد وضع خودم اين نبود...به هر حال خدا وقتی که سهميهء حرف زدن مرا تعيين می کرده است حتما يک چيزی می دانسته است.

وسطهای ليوان دوم بحث آنقدر داغ شده است که يک نفر يقهء پيراهنش را باز کرده است و من هم متوجه می شوم که پيراهنم را در آورده ام. برای تنوع تصميم می گيرم به جاي گوش دادن مقداری هم گوش بکنم. حالا ما می دانيم که جنگ به کل غلط است، ولی گاهی لازم است. تصميم می گيريم که فوتبال ايران به چه سمتی می رود. حالا فکر می کنيم اين فيلم آخری که ديديدم خيلی قشنگ بود، ولی در عين حال می توانست خيلی بهتر باشد. حالا در مورد کل آمريکاييها حکم صادر می کنيم. حالا به داستان يکی در مورد سفری که هميشه دوست داشته است با آن يکی برود و جور نشده است گوش می کنيم. هر چيزی حدی دارد، تنوع هم کافی است. از گوش کردن خسته می شوم و به گوش دادن ادامه می دهم. می گذارم دهانهايشان باز و بسته شود و حلقشان را به من و به هم نشان دهند. به ليوان خودم می چسبم.

خوبی اين معاشرتهای آبجويی اين است که هر چقدر هم گسترده شوند عمقشان نزديک يک هفتم سانتيمتر است. احتمالا علت تمام شدن سهميه من هم همين است. ارتباطاتم را تا ابد گسترده ام و با هر کسی در هر زمينه ای به عمق يک هفتم سانتيمتر بحث کرده ام. احتمالا اگر فقط با يک نفر در مورد يک موضوع حرف می زدم عمق حرفهايم به يک سانتيمتر هم نمی رسيد. بعد تمام حرفهايمان تمام می شد و همينطور به هم زل می زديم و سهميهء حرفهای من تمام نمی شد. اصلا شايد فلسفهء آن مهاجر ايرلندی در اختراع آبجو بی ارتباطی نبوده است، بلکه ترس از غرق شدن در يک رابطهء عميق بوده است. شايد اينجوری هيچ کس در هيچ ارتباطی غرق نمی شود، هر کسی آبجوي خودش را می نوشد و نوک شست پايش را در ارتباط با هر کسی خيس می کند و بعد از آبجو هم شست پايش را خشک می کند و از ارتباطی که برقرار کرده است خوشحال می شود. اين حرف نزدن چه واقعيتهايی را برملا می کند.

آبجوی دوم که تمام می شود همه می دانيم که بهتر است ارتباط را با خوبی و خوشی به پايان برسانيم. اگر بيشتر از اين طول بکشد ممکن است خدای نکرده ارتباط يک قطره عميق تر شود، و خدای نکرده کسی متوجه شود که اگر از امروز سه روز يا سی روز يا سيصد روز به عقب برگرديم ديگر ما هيچ ربطی به هم نداريم. البته علاقه ای هم نداريم که بيش از اين ارتباطی با يکديگر برقرار کنيم. من هم که ديگر نمی توانم حرف بزنم، و از تصور يک ارتباط عميق و بی صدا می ترسم. با يک لبخند آبجويی با همه خداحافظی می کنم، و پروندهء يک نشست آبجويی ديگر هم بسته می شود. خدا را به خاطر آفرينش اين همه جو شکر می کنم، و به ياد مهاجر ايرلندی بزرگی که از آن همه جو اين همه آبجو درست کرد صلوات می فرستم. احتمالا اگر نبود تمام مهاجران دنيا از بی ارتباطی می مردند، روحش شاد.