حالا ديگر همهء ما می دانيم که گذشته ديگر وجود ندارد، و آينده دقيقا همان طوری است که ما می خواهيم. حالا ديگر فقط يک سوال مانده است برای پاسخ دادن : ما واقعا چه می خواهيم؟
***
ماشين پشت سرم بوق زد. در آينه نفرينش کردم، به خودم برگشت و سنگ شدم. دلم می خواست دريا می شدم، بی کران؛ يا ابر، وقتی که تگرگ می بارد؛ يا حتی باد، وقتی که ابرها را کنار می زند. دلم می خواست کلوچه می شدم، وقتی که يک پسرک پنج ساله آنرا گاز می زند. دلم می خواست گندم می شدم و تمام دنيا منتظر رسيدن من باشند تا مرا درو کنند. دلم می خواست ابر و باد و مه و خورشيد و فلک مرا بخواهند، ولی آينه نگذاشت. سنگ شدم، و هر چه دلم می خواست را شکستم.
مرد جوانی مرا لگد کرد و گذشت. پير زنی کنارم نشست و مرا نديد. پسری مرا به دیوار دبستانش زد. دخترکی مرا برداشت و با من باغچهء کوچک پشت پنجره اش را تزئين کرد. باران مرا شست و آفتاب خشکم کرد. ساقهء گلی که کنار پايم روييد به من تکيه کرد و درخت شد. مورچه ای دانه کشان پشتم را قلقلک می داد و من خنديدم. دختر جواني از آن طرف پنجره لبخند سنگينِ مرا ديد و زنِ زندگیِ من شد. باد آمد و من لغزيدم. تگرگ باريد و من غلت خوردم و پنجره را شکستم و روبرويش نشستم. لبهايش را بوسيدم. به پوست داغ انگشتهايش چسبيدم، مست شدم، ترسيدم، و قلبش را شکستم.
مزخرف است هر چه که می نويسم. هجو است. بی معنی است. بادی در کار نيست. تگرگ هم سالهاست که نباريده است. سنگ هم بی جان است، فکر هم ندارد. مورچه هم حيوان مزاحمی است که وجودش نرخ سهام جهانی پيف پاف را تضمين می کند. گلهای باغچهء پشت پنجره هم سالهاست که خشک شده اند. اين شعر و شاعری هم بهانهء بچگانه ايست برای فرار از واقعيتی که بدون هيچ هيجانی از اطراف من می گذرد. احساسات سيری چند؟ سگ همسايهء چيني مان هم خيلی با احساس زوزه می کشد، مخصوصا وقتی که غذايش دير می شود. عشق هم در قرن هفتم هجری مرد؛ محل دفنش را هم پشت جلد ديوان حافظ روی طافچهء خانهء ما نوشته اند. زندگی هم مثل فنجان قهوهء صبحگاهی تلخش بهتر است، بيدارت می کند.
ماشين پشت سرم هنوز بوق می زند. زندگی اش پشت سر من گير کرده است. در آينه نفرينش می کنم، و به راه می افتم. زندگی هم به راه می افتد، چون من می خواهم.
