ديروز صبح به سمت محل

|

ديروز صبح به سمت محل کارم مي آدم که مثل خيلي از روزها مرغ سحر ناله را سر کرد تا داغ مرا تازه کند؛ بلافاصه گردنش را شکستم و سي دي را عوض کردم و براي نهار برشته اش کردم و گذاشتمش لاي يک بوريتو، بدون برنج و با سالساي فراوان. چسبيد. به علاوه روز مثبتي هم شد، بدون هيچ گونه آه و ناله. سر راه برگشتن هم يک قوي سفيد خريدم و به جايش گذاشتم  تا از امروز  به جاي نالهء مرغ سحر با سمفوني درياچهء قو بيدار شوم. امروز به خاطر آرامش بيش از حد قو خواب ماندم و دير به کار رسيدم. برگشتن به مرغداري رفتم تا يک مرغ سحر جديد بخرم، ولي يکي از خروسهاي جنگي که به خودش يک تانک بسته بود خودش را براي خونخواهي زير چرخهاي ماشين پرتاب کرد و من و  قو و خودش و تمام مرغهاي مرغداري را پرپر کرد. امشب از طرف شهرداري اسم خيابان مرغداري را عوض کردند. روي ديوار نوشته اند : به خيابان شهيد خروسک قندي خوش آمديد. همانا هر کس گردن ناله کننده اي را شکستانيد، فردايش خودش پُکيد. -امام قُدقُدقُدا ( قه).