July 2004 Archives

يادم هست سالها بود که

| | Comments (0)

يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.
سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی  نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.

ايميلي که براي خدا فرستاده

| | Comments (5)

ايميلي که براي خدا فرستاده بودم برگشت خورده بود. چند وقتي مي شد هر بار که تماس مي گرفتم در دسترس نبود، روي دستگاهش هم چند بار پيغام گذاشته بودم که کار فوري دارم، انگار نه انگار. فکر مي کردم يا واقعا به تعطيلات تابستاني رفته است و يا باز هم از من دلخور است و محل نمي گذارد. ولي ايميلم که برگشت کمي نگرانش شدم. نکند اتفاقي برايش افتاده باشد؟
در دنياي خودم قدم مي زدم. خيلي کوچک است، از اين سر به آن سرش فقط يک ليوان ويسکي طول مي کشد، تازه بيشترش هم يخ است و نوشابه. به انتهاي دنيا نزديک مي شدم که ديدم يک تابلوي جديد نصب کرده اند، رويش هم بزرگ نوشته است : « خودپرستي ممنوع ». بعيد مي دانستم غير از خودم کسي از اين مسير بگذرد، احتمالا هر کس تابلو را نصب کرده است منظورش من بوده ام. زير تابلو مي نشينم تا يک نخ سيگار بکشم. کبريت ندارم. سيگار هم ندارم. اصلا من که سيگاري نيستم، مجبور مي شوم بدون سيگار همانجا بنشينم و به تابلو خيره شوم. چرا اينجا؟ چرا حالا؟ اصلا کدام آدم بيکاري آمده است تابلوي به اين گندگي را سر راه من نصب کرده است؟ در جيبم دنبال چيزي مي گردم. سيگار ندارم. کبريت هم ندارم. دستم را در مي آورم. سکوت مطلق است. مي شکند :‌ صداي پا. يعني چه؟ اينجا که دنياي من است، من هم که همينجا هستم. سايه اي نزديک مي شود و همه جا را مي پوشاند. تابلو مي درخشد. غولي از راه مي رسد. نره خري است براي خودش. دو تا شاخ دارد. به دمش کراوات بسته است، با سنجاق سفيد و طلايي. سيگار هم مي کشد. پشت سرش زنهاي برهنه صف کشيده اند. هر چه نزديک تر مي شود همه جا تاريک تر مي شود، تابلو هم پرنور تر مي درخشد. غول ظاهرا کور است، تابلو را نمي بيند. تصادف مي کند. منفجر مي شود. مي ترکد. هزار قطعه مي شود. هوا که روشن مي شود پيرمردي خرده هاي تابلو را از همه جا جمع مي کند. کنارش مي ايستم. لبخند مي زند. سيگارِ غول را از وسط گرد و غبار پيدا مي کند و آن را مي تکاند و به دستم مي دهد. هنوز روشن است، يک پک عميق مي کشم. با تمام وجودم سرفه مي کنم و در دود سرفه هايم غرق مي شوم. به هوش که مي آيم پيرمرد ديگر نيست. سيگار را لگد مي کنم و به انتهاي دنيا مي رسم. من هيچ وقت سيگاري نبوده ام. در همان انتها مي خوابم.
امروز ايميل خدا رسيد. چيزي ننوشته بود. ايميلش خالي بود. مهم نيست، حداقل زنده است.

روي لبهء کارت ويزيت خودم

| | Comments (4)

روي لبهء کارت ويزيت خودم قدم مي زدم. کار آساني نيست؛ هر لحظه ممکن است از لبهء کارت پرت شوي پايين و بميري. اسمم را آن وسط نوشته اند، دورش مي چرخم ببينم از زاويه هاي مختلف چگونه به نظر مي رسم. اسم خودم براي خودم عجيب است. بارها روبروي آينه اسم خودم را صدا کرده ام، و آن کسي که در آينه بوده است نه جواب داده است و نه هيچ عکس العمل ديگري نشان داده است. ولي هر کس ديگري اين اسم را بر زبان بياورد هم من و هم آن کسي که در آينه است با هم بر مي گرديم. عجيب است.
از بالاي کارت اسمم را برعکس مي خوانم. يادم باشد کارتم را برعکس به کسي ندهم، خيلي بي ريخت است. به گوشه اي مي رسم که نشانهء کوچک شرکت را روي کارت کشيده اند، رنگي است، انگار اينجا شرکت کوچکي است که آدمها را رنگ مي کند. آدرس هم دارد، يعني مثلا روي هوا نيست؛ يک جايي است روي کرهء زمين. به گوشهء بعدي که مي رسم خطوط تلفن و فاکس من و شرکت را رديف کرده اند. البته به هر کدام زنگ بزنيد ماشين جواب شما را مي دهد. شما هم به زيان ماشيني بايد به او حالي کنيد که چه کار داريد و براي چي زنگ زده ايد؛ اگر هم زبان ماشين نمي دانيد مي توانيد منتظر بمانيد تا يک آدم واقعي جواب شما را بدهد. من هم هنوز منتظرم.
بالاخره به لبهء پايين کارت مي رسم. زير اسم با يک خط باريک درشتم نوشته اند مهندس ارشد. کي؟ من؟ عجب. پس من ارشد هم شده ام. خوب به سلامتي؛ بابا خوشحال مي شود. اسمم را چند بار مي خوانم. هنوز هم عجيب است. حواسم پرت مي شود و پايم را کج مي گذارم. پرت مي شوم. حالا ديگر پاهايم روي کارت ويزيتم نيست، سقوط مي کنم. به زمين که برخورد مي کنم خرد مي شوم؛ مي شکنم. کارت ويزيتم هم به دنبال من سقوط کرده است و روي سرم افتاده است. سنگين است. احتمالا از وقتي ارشد شده ام انقدر سنگين شده است. هر چي سعي مي کنم نمي توانم خرده هايم را از زير کارت نجات دهم. زير وزن کارت فرياد مي کشم. کارت به دهانم مي چسبد. چقدر پررو! انگار از وقتي ارشد شده است داد زدن را هم ممنوع کرده است، اصلا هم مهم نيست که مني که اين زير له مي شوم همان کسي هستم که اسمم را رويش نوشته اند. اسسم را روي آن تصور مي کنم که درشت و سر حال در مرکز کارت خودنمايي مي کند. خيلي عجيب است که برايش مهم نيست که من در چه حالي هستم. از اول هم عجيب بود. بيخود نبود وقتي که اسمم را صدا مي زدم آن کسي که در آينه بود هيچ چيزي نمي گفت. احتمالا اين اسم من نيست. احتمالا اسم واقعي مرا اين زير، آن طرف کارت نوشته اند. همان طرفي که خالي است. نه آدرس تماس دارم، نه تلفن و نه فاکس و نه ايميل. البته بقيه هنوز هم با همان نشاني و همان تلفن و همان ايميل به اسمم تماس مي گيرند، و اسمم هم پاسخ همه را با لبخند مي دهد، ولي هيچ کس نمي داند که من خودم زير وزن اين کارت لعنتي گير کرده ام، نه اسمي از خودم دارم و نه تماسي با کسي. احتمالا از وقتي ارشد شده ام اينگونه شده است، شايد هم هميشه همين بوده است : من له مي شده ام تا اسمم بدرخشد. اي لعنت بر اين اسم.

ديروز صبح به سمت محل

| | Comments (0)

ديروز صبح به سمت محل کارم مي آدم که مثل خيلي از روزها مرغ سحر ناله را سر کرد تا داغ مرا تازه کند؛ بلافاصه گردنش را شکستم و سي دي را عوض کردم و براي نهار برشته اش کردم و گذاشتمش لاي يک بوريتو، بدون برنج و با سالساي فراوان. چسبيد. به علاوه روز مثبتي هم شد، بدون هيچ گونه آه و ناله. سر راه برگشتن هم يک قوي سفيد خريدم و به جايش گذاشتم  تا از امروز  به جاي نالهء مرغ سحر با سمفوني درياچهء قو بيدار شوم. امروز به خاطر آرامش بيش از حد قو خواب ماندم و دير به کار رسيدم. برگشتن به مرغداري رفتم تا يک مرغ سحر جديد بخرم، ولي يکي از خروسهاي جنگي که به خودش يک تانک بسته بود خودش را براي خونخواهي زير چرخهاي ماشين پرتاب کرد و من و  قو و خودش و تمام مرغهاي مرغداري را پرپر کرد. امشب از طرف شهرداري اسم خيابان مرغداري را عوض کردند. روي ديوار نوشته اند : به خيابان شهيد خروسک قندي خوش آمديد. همانا هر کس گردن ناله کننده اي را شکستانيد، فردايش خودش پُکيد. -امام قُدقُدقُدا ( قه).

سرش را با ساتور زد.

| | Comments (2)

سرش را با ساتور زد. ها؟ ببخشيد :‌ سارا شبها سنتور مي زد. خيلي آرام، خيلي ظريف. ثريا برايش مي درخشيد، و شهاب برايش مي باريد. خونش که همه جا پاشيد...اه، نه نه... بوي خوبش که در خانه مي پيچيد شقايق از خجالت سرخ مي شد، سياه مي شد، مي پژمرد، به جايش گل مريم مي روييد، يا اقاقيا و نسترن، و با بوي گلها به ياد قديمها مست مي کرد و کنار جسدِ بي سرش نشست... يعني همان شبهاي بهار بي سر و صدا مي گذشت. چند سال گذشت و هنوز سپيده دم نزده بود که نسيمي وزيد و سنتور سارا شکست و به جايش دف خريد و همينطور که با تمام وجودش روي پوست مرده اش مي کوبيد ساتور را به همراه جسد در باغچه دفن کرد و با لبهء تيغش تمام رشته ها را قطع کرد و ريشه ها را بريد و تمام گلهاي مريم و نسترن و اقايقا خشکيد و سقف خانه با آخرين ضرب دف ريخت و آفتاب که بالا آمد تابستان شد و ديگر نه ثريا مي درخشيد و نه شهاب مي باريد و به بيابان گريخت.

البته سارا هيچ کس را نکشت. او فقط در عنفوان جواني در يک بعدازظهر داغ تابستاني که نسيم خنکي مي وزيد حوصله اش از تنهايي سر رفت، و براي سرگرمي از تمام خاطراتش عقب تر رفت، تمام آنچه را که دوست داشت در رويايش تجربه کرد، و بقيه خاطراتش را غول سياهي تصور کرد و با ساتور سرش را بريد. سارا ما را با خود به آشوب درونش کشيد، ما را در بيايان رها کرد و ناگهان ناپديد شد. او رفت تا گل بچيند. ها؟ ببخشيد : او رفته است غول را يک بار ديگر بيدار کند، سرش را روي بدنش بچسباند و يک بار ديگر از او بخواهد که اجازه دهد او هميشه کنار غول سياه خاطراتش بماند. البته غول قبول نمي کند و به راهش به سمت عقب ادامه مي دهد. براي همين هم سارا سرش را با ساتور زد؛ يعني ببخشيد : سارا شبها سنتور مي زد. خيلي آرام، خيلي لطيف...

آنها سه نفر بودند. اولي

| | Comments (0)

آنها سه نفر بودند. اولي نمي ديد و راه مي رفت؛ دومي نشسته بود و مي نوشت و سومي زير درخت خوابيده بود. سيل آمد. اولي در جهتي اشتباه فرار کرد و گرفتار شد، دومي قبل از اينکه غرق بشود راز هستي را روي کاغذ نوشت و سومي خواب ديد ماهي شده است و در خواب به دريا رسيد.

ديشب در خواب ديدم که براي ماهيگيري به دريا رفته ام و دريا خالي از ماهي است :
گويا تمام ماهي ها به خواب رفته اند. روي سطح آب قطعه کاغذي شناور بود و از سر بيکاري تصميم گرفتم کاغذ را با سرنيزه ام بردارم :‌ شايد نشاني از خوابگاه ماهيها در آن باشد. همينکه کاغذ را به سمت خودم کشيدم ماهي جسوري از آب بيرون جست و کاغذ را از روي نيزه قاپ زد و به قعر دريا برگشت. بلافاصله نيزه را به سمتش نشانه رفتم و با تمام تواني که در بازو داشتم آنرا پرتاب کردم. قلبم تير کشيد و از خواب پريدم. همينطور از درد به خود مي پيچيدم که کاغذپاره اي را در دست راستم ديدم. رويش نوشته بود :
ما سه نفر بوديم. من که حقيقت را ديدم و از ترس نشستم و او که نديد و بي مهابا رفت هر دو در دام سيل گرفتار شديم. اما او که خوابيد همه چيز را آنگونه که دوست داشت در رويايش ديد و رستگار شد. پنج سال از آن شب گذشت و من با درد به خواب رفتم.

من به فروش مي رسم

| | Comments (0)

من به فروش مي رسم :

اتاق جوانان، مدل پنجاه و شش، هفت رنگ، ساخت ايران.
دست دوم. بدون سند. با مدارک کافي. نمرات معتبر بين المللي.
با قيمت مناسب*. فروش نقد و اقساط. تحويل در محل، صد در صد رايگان.

قطعات جانبي شامل دو دست درازتر از دو پا، دو چشم کور**، يک رودهء دراز، يک دماغ اضافي و غيره.
مغز آکبند، قلب خاکستري : ضد يخ دارد.
سپر آمريکايي، ضد ضربه.
رينگ اسپرت، دو حلقه لاستيک رخش دو هزار :‌ مثل اسب مي تازد.

سي دي : دارد.
ضبط و پخش :‌ ندارد.
زدگي : دارد.
زندگي : ندارد.
ايراد موتوري، تصادف جدي : دارد.
گارانتي : ندارد.
بيمهء بدنه، دزدي، آتش سوزي، طوفان، زلزله، جنگ جهاني سوم : دارد.
بيمهء شخص ثالث :‌ ندارد.

صاحب قبلي مرده است.
مورد استفاده : سفر به قعر دره.
لطفا براي کسب اطلاعات بيشتر به قبرستان برويد.
با عرض پوزش، چک شخصي، سفته و حواله پذيرفعه نمي شود :‌
احتمالا قبل از وصول مي ميريد.
لطفا اين آگهي را براي دوستان خود بفرستيد.
پس از فروش، تعويض يا پس گرفته نمي شود، ولي مي توانيد فروشنده را زير بگيريد.

لطفا مرا بخريد.
من اين همه سال دويده ام تا خودم را براي ساعتي چند دلار بفروشم.
لطفا مرا يکجا براي چند دلار بيشتر بخريد؛
شايد بتوانم با پول شما يک ساعت از وقت خودم را براي خودم بخرم؛
شايد بتوانم يک ساعت زندگي کنم؛
شايد هم در آن يک ساعت مشتري ديگري پيدا کنم که پول بيشتري مي پردازد؛
آگهي فروش خودم را برايش بنوازم، و يک ساعت بيشتر وقت بخرم، بعد دوباره مشتري ديگري پيدا مي کنم و باز هم خودم را گرانتر و گرانتر و گرانتر مي فروشم....

لطفا مرا بخريد.
من زياد وقت ندارم، ولي آرزوهاي بزرگي دارم.

ديروز يادم رفت، و خودم

| | Comments (0)

ديروز يادم رفت، و خودم هم به دنبالش. امروز يادم آمد، ولي به دنبالش هيچ کس باز نيامد. رفت و آمد زياد هم براي ما دردسر شده است، مخصوصا از ياد و به ياد. به جلو نگاه مي کنم و ديروز به يادم مي آيد، به عقب برمي گردم و فردا از يادم مي رود. يادم باشد که ديگر يادم نرود، اگر هم رفت حواسم باشد که...نروم؟...نه نه...بروم؟... يادم رفت.