در زمستان قنديلي را مي

|

در زمستان قنديلي را مي شناختم که از سقف آويزان شده بود؛ انگار نه انگار که زمين همه چيز را با شتاب جاذبه اش به سمت خودش مي کشد. سرد بود و شفاف بود و هر شب قد مي کشيد. هر روز صبح از او درس استقامت و ايستادگی می گرفتم. بهار که رسيد گرم شد و کم کم آب شد و اشکهايش قطره قطره به زمين چکيد. يک روز که از کنارش مي گذشتم به او سلام کردم؛ به او گفتم گرم شدن هوا که دست من و او نيست، بهتر است به جاي اشک ريختن از آخرين روزهاي حياتش لذت ببرد. گفت که اشکهايش از خوشحالي است؛ گفت از جنگ با جاذبه خسته شده است و مي خواهد با تمام وجودش به سمت زمين برود. من هم خسته بودم، و می خواستم خودم را در جريان رها کنم و از اينجا بروم. درست قبل از اينکه تمام شود زيرش ايستادم، و آخرين قطرهء اشکش روي سرم چکيد. قطرهء اشک قنديل مرا با خود به سمت زمين بُرد و بُرد تا اينکه تابستان رسيد. فکر می کردم که در تمام زندگی ام انقدر خوشبخت نبوده ام، ولی درست قبل از اينکه به زمين برسيم آفتاب قطره را بخار کرد و به آسمان برد و مرا تنها رها کرد. از او پرسيدم مگر نگفتي که ديگر نمي خواهي با جاذبه مخالفت کني؟ همينطور که به سمت ابرها مي شتافت برگشت و گفت خيلي عجيب است که من نمي دانم، ولي جاذبهء زمين فقط تا وقتي که از آن فاصله داري شتاب دارد، وقتي به آن مي رسي ديگر هيچ شتاب و هيچ حرکتی نيست. قبل از اينکه به زمين برخورد کنم از و گله کردم که اگر به همين زودی مي خواست به بالا برود پس اشکهاي خوشحالي اش براي چه بود؟ گفت خيلي عجيب است که من هنوز نفهميده ام، ولی تمام لذت زندگي ما در همين چند لحظهء سقوط و بي وزني و رهايي است؛ و او هر کاری می کند تا باز هم همين چند لحظه را تجربه کند. خورشيد مرا هم گرم کرد، ولی سنگين تر از اين بودم که بخار شوم. پاييز شد و من با سر به زمين خوردم و او به ابرها رسيد.