من خودم را گم کرده

|

من خودم را گم کرده ام؛ مثل هزار هزار آدم ديگر. ولي من در خودم يک نفر ديگر را پيدا کرده ام‌ که مثل هيچ کس نيست، حتي خودم.

اولين بار چند روز پيش همديگر را ملاقات کرديم. من صبحها دوش مي گيرم، با آب ولرم متمايل به سرد، و کل عمليات دوش و شامپو و ليف براي من بين دو تا چهار دقيقه وقت مي گيرد، که نسبت به تمام آدمهايي که تا حالا شناخته ام بسيار سريع است. چند روز پيش زير دوش صبحگاهي بودم که شامپو از دستم افتاد. به محض اينکه خم شدم تا آنرا بردارم و سر جايش بگذارم دانه هاي ريز آب را پشت کمرم حس کردم و در همان حالت خشک شدم. آنقدر لذت بخش بود که اصلا دلم نمي خواست تکان بخورم،‌و پشت به آب نشستم. شير آب را به سمت گرم چرخاندم. وقتي که از حمام بيرون آمدم ساعت را نگاه کردم : بيست دقيقه گذشته بود. همانجا بود که متوجه شدم در من آدمي هست که دوست دارد بيست دقيقه زير دوش آب گرم بماند و هيچ کاري نکند. عجب آدم بيکاري است. لباسهايم را پوشيدم و مسير زندگيِ شلوغم را به سمت محل کارم ادامه دادم.

از همان روز به بعد به او زياد فکر مي کنم. عجيب است که اين همه سال در من زندگي مي کرده است و من هر روز انقدر سريع دوش مي گرفتم و تا حالا هيچ وقت صدايش در نيامده است که چقدر زير دوش نشستن و هيچ کاري نکردن را دوست دارد. نکند کارهاي ديگري هم هست که من هر روز انجام مي دهم و او اصلا دوست ندارد، يا کارهايي هست که او خيلي دوست دارد و من حتي به آنها فکر هم نمي کنم؟ مثلا من هميشه پله هاي ورودي ساختمان شرکت را دو تا يکي - يا حتي سريعتر - بالا مي روم. ديروز براي اينکه بفهمم او چه فکر مي کند خيلي آرام قدم برداشتم و روي هر پله کمي هم مکث کردم. البته به نظر خودم خيلي خيلي مسخره بود، ولي او خوشحال شده بود. ظاهرا برعکس من اصلا آدم عجولي نيست. وقت هم زياد دارد. بيچاره. چه فشاري به او آمده است طي اين همه پله هايي که من در اين همه سال چهارنعل پيموده ام.

از همان روز به بعد روش انجام تمام کارهاي روزمره ام فکر مي کنم تا او را بهتر بشناسم. آدم عجيبي است. من هميشه فکر مي کردم که آدم خنداني هستم؛ وقتي به رفتار خودم در چند وقت اخير درست فکر مي کنم مي فهمم که او زياد هم خوش اخلاق نيست، غرولند هم زياد مي کند، ولي کمي که مي گذرد يکي دوتا شوخي هم مي کند. من هميشه فکر مي کردم که زياد غذا خوردن را خيلي دوست دارم. وقتي درست فکر مي کنم مي بينم او اصلا مثل من نيست. البته او هم غذا خوردن را خيلي دوست دارد، ولي از زياد خوردن متنفر است. از اينهاست که اگر او را يک جايي مي ديدم فکر مي کردم خيلي کلاس مي گذارد؛ ولي زياد اهل کلاس هم نيست. اصلا آدم بي کلاسي است :‌ من هميشه فکر مي کردم خيلي برايم مهم است که سبکهاي مختلف نقاشي و مجسمه سازي و مکاتب مختلف فلسفي را درست و دقيق بشناسم؛ ولي او به هيچ جايش نيست. يک کمي زيادي اُمُل است، و ظاهرا خودش هم اين را قبول کرده است.

از آنجايي که من سالهاست خودم را گم کرده ام و نسبت به همه چيز بي تفاوت و بي نظر و بي احساس شده ام و با روش جهانيِ هر-چه-پيش-آيد-به-ت*مم زندگي مي کنم از اينکه بالاخره يک کسي را پيدا کرده ام که در من زندگي مي کند بسيار هيجان زده شده ام. اگر چه ظاهرا رفتار و افکار من و او هيچ ربطي به هم ندارد ولي هر چه که باشد ظاهرا آدمي است که از خودش نظر دارد و مي داند چه چيزهايي را دوست دارد و چه چيزهايي هم به هيچ جايش نيست. تفاوتهاي ما يکي دوتا نيست، ولي من مصمم هستم که او را بهتر بشناسم و سعي کنم او از زندگي من لذت ببرد تا اين همه سالي را که از زندگي در من زجر کشيده است جبران کنم. البته ما شباهتهايي هم داريم : من ديشب به طور آزمايشي بعد از سالهاي سال بدون مسواک زدن خوابيدم تا ببينم نکند او اين روش را بيشتر دوست داشته باشد؛ ولي خودش نزديک ساعت سه صبح مرا بيدار کرد تا بروم مثل هر شب مسواک بزنم و بعد به تختخواب برگردم. فکر مي کنم براي شروع زدگي جديدمان نقطهء اشتراک خوبي است. در ضمن هردومان هم آبجو خيلي دوست داريم. فکر مي کنم نقاط مشترک ديگري هم داريم، که به هواي آنها بتوانيم با وجود اين همه اختلاف با هم کنار بياييم.

درست است که من خودم را گم کرده ام، ولي آدم ديگري را در خودم پيدا کرده ام. اميدوارم زياد کينه اي نباشد، وگرنه به تلافي اين همه سالي که من در خلاف جهت علايق او زندگي کرده ام معلوم نيست چه بلايي سر من مي آورد. او ديشب به من گفت که هميشه دوست داشته است يک خوانندهء دوره گرد شود، و من هنوز هم او را روزي ده تا يازده ساعت پشت اين کامپيوتر مي نشانم تا به کارهايم برسم. بيچاره چه زجري مي کشد، اميدوارم مرا ببخشد. خدايا کمکش کن.