کلوچهء صبحانه ام را از

|

کلوچهء صبحانه ام را از روي زمين برداشتم و کمي آن را تکاندم. سطح نارگيلي اش را محکم فوت کردم. آن طرفش صاف است، زياد کثيف نمي شود. وقتي که آن را گاز مي زدم به اين فکر مي کردم که اگر کسي مرا ببيند حتما فکر مي کند مادرم به من ياد نداده است که هيچ وقت نبايد چيزي را که زمين افتاده است در دهانم بگذارم. شايد بايد يک علامتي چيزي پشت شيشهء ماشينم بچسبانم که رويش نوشته باشد به خدا همه چيز را به من ياد دادند، ولي من ياد نگرفتم؛ چون فکر مي کردم خودم بهتر مي دانم.

من در بيست سال آينده بچه دار مي شوم. فکر نمي کنم بيشتر از يک بچه داشته باشم، و دوست دارم آن يک بچه هم دختر باشد. ولي اگر پسر شد چيزهاي زيادي هست که به او ياد بدهم، و خيلي از چيزهايي را هم که به من ياد دادند به او ياد نمي دهم. فکر مي کنم در مورد اينکه چيزي را که زمين افتاده است در دهان بگذارد يا نه او را آزاد بگذارم. اگر خورد و مريض شد ياد مي گيرد که نخورد، نيازي هم به گفتنِ من نيست. اگر هم مريض نشد که نوش جانش، هر چيزي را که دوست دارد بخورد.

بعضي از چيزها را به زور به او ياد مي دهم: مثل سلام کردن، تشکر کردن و لبخند زدن. بعضي از چيزها را مستقيما به او ياد نمي دهم، ولي سعي مي کنم او را در شرايطي قرار دهم که خودش ياد بگيرد. مثلا مرتب او را به جاهايي مي برم که همينطور که من از دور مواظبش هستم زمين بخورد و يک کمي هم خاکي شود تا براي هميشه ترسش از زمين خوردن و خاکي شدن بريزد. از هر چند باري که خواست چيزي برايش بخرم يک بار به حرفش گوش مي کنم، و آن يک بار بهترين مدل و نوع هر چيزي را که خواست برايش مي خرم تا ياد بگيرد که هيچ وقت نمي تواند هر چيزي را که خواست داشته باشد، ولي هميشه مي تواند از هر چيزي بهترينش را داشته باشد. در جواب يکي از هر چند سوالي که مي پرسد مي گويم نمي دانم، ولي به او مي گويم شايد جوابش اين باشد. هر وقت از من پرسيد که کاري را چگونه انجام دهد، مي گويم من اينگونه آنرا انجام مي دهم، ولي او شايد بتواند آنرا بهتر انجام دهد. سعي مي کنم ياد بگيرد که براي انجام هيچ کاري لازم نيست همه چيز را در مورد آن بداند.

اگر او به من رفته باشد آدم عجيبي مي شود :‌ سلام نمي کند، تشکر نمي کند و هميشه اخمو مي ماند. مواظب است هيچ وقت زمين نخورد، چون تمام بدبختي هايش را از زمين خوردن و خاکي شدن مي داند، هميشه در حسرت چيزهايي که نداشته است مي ماند و از کساني که جوابي براي سوالاتش ندارند يا از هيچ چيزي مطمئن نيستند متنفر مي شود. هر روز نا خودآگاه به من فکر مي کند و تمام چيزهايي که به او ياد داده ام، به خودش يادآوري مي کند که خودش بهتر مي داند، و هر کاري دلش مي خواهد را به روش خودش انجام مي دهد. بيچاره! نمي داند پدرش هم همين فکر ها را مي کرده است که انقدر درگير بوده است. اصلا شايد زندگي همين است. اين که فکر کني بهتر مي داني و همهء کارهايي را همانطور که فکر مي کني دوست داري انجام دهي تا آخرش به همان حرفهايي برسي که از اول همه مي گفتند. شايد تمام آدمها مثل هم هستند، همه مثل هم فکر مي کنند، مثل هم رفتار مي کنند و مثل هم کار مي کنند. تنها تفاوتي که بعضي از آنها دارند اين است که مي دانند که اين زندگي همان چيزي است که مي خواهند، در حالي که بقيه هميشه فکر مي کنند اگر دست خودشان بود زندگي ديگري را مي خواستند. نمي دانند که هميشه دست خودشان بوده است، نمي دانند که هر چيزي که دارند را حتما خواسته اند که دارند، نمي دانند. نمی دانم. پسر من هم نخواهد دانست.