من همين حالا فهميدم که در مورد شنبه شبی که گذشت هيچ چيزي نمي توان نوشت. اصلا بعضي چيزها را نبايد نوشت، يعني نه اينکه نبايد نوشت، کلمه نداريم، يعني داريم، ولي خيلي کم، مثل آزادي مطلق؛ دقيقا مثل همان پرنده اي که آهسته آهسته روي پردهء چند متري پشت سرِ آقاي عميق-بشقاب پرواز مي کرد.
در ضمن، بايد به تمام دنيا لبخند زد، چون دنياي ديگري هست موازي با همينکه در اطراف من جريان دارد، که در آن همه چيز کامل است. بايد به پرنده نگاه کرد و تمام آدمها را در آغوش گرفت تا زندگي بين تمام ما جريان پيدا کند. بايد به پرنده نگاه کرد و با تمام آدمها پريد و خيلي آرام فرود آمد. بايد به پرنده نگاه کرد و ريتم تند ضربه ها را هضم کرد و فقط آهنگ آرام روي ضربه ها را شنيد. بايد به پرنده نگاه کرد و هيچ چيزي نبايد خورد، و بايد آب نوشيد. بايد به پرنده نگاه کرد، و بايد عاشق شد، و دنياي ديگري را ديد.
نمي توان نوشت. نبايد نوشت. بايد به پرنده نگاه کرد و بايد ديد.
