June 2004 Archives

اصولا پيمان موجود عجيبي است

| | Comments (0)

اصولا پيمان موجود عجيبي است :‌ هم بستني است، هم شکستني است. آدم وقتي خيلي بچه است بستني خيلي دوست دارد، دستش به هر پيماني مي رسد سريع خودش را با آن مي بندد. بعد هم بچه است ديگر، شعورش که نمي رسد، احتياط هم نمي کند، فوري آن را مي شکند؛ بعد دوباره فردا هوس بستني مي کند و روز از نو روزي از نو. بعدها هم که بزرگ مي شود و دوکلاس درس مي خواند و شعورش به اين مي رسد که چيزهاي شکستني را بايد با احتياط خيلي زيادي حمل کرد ديگر زياد اهل بستني نيست.

اصولا بستني اگر شکستني باشد به درد نمي خورد. من هم ديگر هيچ پيماني نمي بندم؛ تو هم مي داني، من نه تنها بستني دوست ندارم، شعور احتياط را هم ندارم. فقط يک چيزي را نمي دانم : من اگر انقدر بي احتباط و بي شعورم، چطور اين همه سکوت بين خودمان را هيچ وقت نمي شکستم؟ شايد از صداي شکستنش مي ترسم، شايد هم جنس سکوتمان مرغوب است، شايد آهنی است، يا چه می دانم مثلا آمريکايی است، به اين سادگيها نمي شکند. شايد هم هيچ کدام، شايد من شعورم مي رسد و خودم خبر ندارم، فقط بستني دوست ندارم. به هر حال پيمان موجود عجيبي است، و من با موجودات عجيب روابط خوبي ندارم. من معمولي هستم.

در زمستان قنديلي را مي

| | Comments (0)

در زمستان قنديلي را مي شناختم که از سقف آويزان شده بود؛ انگار نه انگار که زمين همه چيز را با شتاب جاذبه اش به سمت خودش مي کشد. سرد بود و شفاف بود و هر شب قد مي کشيد. هر روز صبح از او درس استقامت و ايستادگی می گرفتم. بهار که رسيد گرم شد و کم کم آب شد و اشکهايش قطره قطره به زمين چکيد. يک روز که از کنارش مي گذشتم به او سلام کردم؛ به او گفتم گرم شدن هوا که دست من و او نيست، بهتر است به جاي اشک ريختن از آخرين روزهاي حياتش لذت ببرد. گفت که اشکهايش از خوشحالي است؛ گفت از جنگ با جاذبه خسته شده است و مي خواهد با تمام وجودش به سمت زمين برود. من هم خسته بودم، و می خواستم خودم را در جريان رها کنم و از اينجا بروم. درست قبل از اينکه تمام شود زيرش ايستادم، و آخرين قطرهء اشکش روي سرم چکيد. قطرهء اشک قنديل مرا با خود به سمت زمين بُرد و بُرد تا اينکه تابستان رسيد. فکر می کردم که در تمام زندگی ام انقدر خوشبخت نبوده ام، ولی درست قبل از اينکه به زمين برسيم آفتاب قطره را بخار کرد و به آسمان برد و مرا تنها رها کرد. از او پرسيدم مگر نگفتي که ديگر نمي خواهي با جاذبه مخالفت کني؟ همينطور که به سمت ابرها مي شتافت برگشت و گفت خيلي عجيب است که من نمي دانم، ولي جاذبهء زمين فقط تا وقتي که از آن فاصله داري شتاب دارد، وقتي به آن مي رسي ديگر هيچ شتاب و هيچ حرکتی نيست. قبل از اينکه به زمين برخورد کنم از و گله کردم که اگر به همين زودی مي خواست به بالا برود پس اشکهاي خوشحالي اش براي چه بود؟ گفت خيلي عجيب است که من هنوز نفهميده ام، ولی تمام لذت زندگي ما در همين چند لحظهء سقوط و بي وزني و رهايي است؛ و او هر کاری می کند تا باز هم همين چند لحظه را تجربه کند. خورشيد مرا هم گرم کرد، ولی سنگين تر از اين بودم که بخار شوم. پاييز شد و من با سر به زمين خوردم و او به ابرها رسيد.

در راهروي تاريک مدرسه به

| | Comments (0)

در راهروي تاريک مدرسه به سمت کلاس مي دوم. زنگ خورده است. دير شده است. بايد تندتر بدوم.

به زندگي آينده ام فکر مي کنم. بزرگ مي شوم. پرواز مي کنم. دور مي شوم. ريز مي شوم. از دورترين نقطهء دنيا صداي مادرم را از آشپزخانه مي شنوم که مي خواند : به کلبه ام از راه دور اي آشنا خوش آمدي...اي آهوي صحرا تو هم به شهر ما خوش آمدي...

درس مي خوانم. به دانشگاه مي روم. درس نمي خوانم. عاشق مي شوم. مهندس مي شوم. تا ابد کار مي کنم. کارمند مي شوم. صبحها قهوه مي خورم، شبها آبجو. زندگي يعني کارکردن از قهوه تا آبجو. بايد تند تر کار کنم. بايد تندتر بدوم. راهروي تاريک مدرسهء ما خيلي هم بلند نيست، ولي زنگ خورده است. نکند به کلاس نرسم.

يک روز تصديق گرفتم، و از آن روز به بعد در ترافيک ماندم. صبر مي کنم. فکر مي کنم. بيشتر فکر مي کنم. باز هم صبر مي کنم. خسته مي شوم. آهنگ را عوض مي کنم. ترافيک سنگين است : آدم را زير چرخهايش له مي کند. له مي شوم. خسته مي شوم. باز هم آهنگ را عوض مي کنم. خداوند روي علامت کنار جاده نوشته است : از سمت راست حرکت کنيد، چون عشق وجود ندارد. لاين سمت راست بايد از جاده خارج شود، چون چارهء ديگري ندارد. از سمت راست حرکت مي کنم. از جاده خارج مي شوم. اينجا خارج است. اينجا آمريکاست. اينجا آخر دنياست. به آخر دنيا خوش آمديد. اينجا زندگي به آخر مي رسد. لطفا بميريد. بايد تندتر بدوم. حتما کلاس شروع شده است.

بايد آينه را تنظيم کرد. بايد پشت سر را ديد. عشقبازي هم سرگرمي خوبي است. بازي کردن را دوست دارم. عشقبازي را دوست دارم. خودم را سرگرم مي کنم. سرم گرم مي شود. سرم درد مي کند. دردسر را دوست دارم. عشقبازي هم همين است :‌ دردسري که دوست دارم. چيزي نمانده است. عشقبازي تمام شده است. دردسر هنوز هم هست. هنوز هم بايد بدوم. بايد به کلاس برسم.

آهنگ را عوض مي کنم. همه چيز را عوض مي کنم. همه چيز را بايد آزمايش کرد. شايد پر از زندگي باشد. شايد زندگي همين باشد : آزمايش کردن. زندگي را آزمايش مي کنم. جواب آزمايش مثبت است. زندگي هميشه حامله است. فردا هميشه مي آيد. فردا اتفاق ديگري مي افتد. فردا را هم بايد آزمايش کرد : شايد پر از زندگي باشد. شايد هم نباشد. شايد فردا عشقبازي کنم. شايد فردا همان ديروز باشد، کمي آنورتر. به هر حال بايد آزمايش کرد.

چيزي نمانده است. بايد به کلاس برسم. آخرين قدم را بر مي دارم. کلاس خالي است. حتما به کلاس نرسيده ام. حتما کلاس تمام شده است. صداي بلندگو را از خيلي خيلي دورتر مي شنوم : يک، دو، سه...آزمايش تمام شده است. من بيست و هفت ساله شده ام.

من خودم را گم کرده

| | Comments (0)

من خودم را گم کرده ام؛ مثل هزار هزار آدم ديگر. ولي من در خودم يک نفر ديگر را پيدا کرده ام‌ که مثل هيچ کس نيست، حتي خودم.

اولين بار چند روز پيش همديگر را ملاقات کرديم. من صبحها دوش مي گيرم، با آب ولرم متمايل به سرد، و کل عمليات دوش و شامپو و ليف براي من بين دو تا چهار دقيقه وقت مي گيرد، که نسبت به تمام آدمهايي که تا حالا شناخته ام بسيار سريع است. چند روز پيش زير دوش صبحگاهي بودم که شامپو از دستم افتاد. به محض اينکه خم شدم تا آنرا بردارم و سر جايش بگذارم دانه هاي ريز آب را پشت کمرم حس کردم و در همان حالت خشک شدم. آنقدر لذت بخش بود که اصلا دلم نمي خواست تکان بخورم،‌و پشت به آب نشستم. شير آب را به سمت گرم چرخاندم. وقتي که از حمام بيرون آمدم ساعت را نگاه کردم : بيست دقيقه گذشته بود. همانجا بود که متوجه شدم در من آدمي هست که دوست دارد بيست دقيقه زير دوش آب گرم بماند و هيچ کاري نکند. عجب آدم بيکاري است. لباسهايم را پوشيدم و مسير زندگيِ شلوغم را به سمت محل کارم ادامه دادم.

از همان روز به بعد به او زياد فکر مي کنم. عجيب است که اين همه سال در من زندگي مي کرده است و من هر روز انقدر سريع دوش مي گرفتم و تا حالا هيچ وقت صدايش در نيامده است که چقدر زير دوش نشستن و هيچ کاري نکردن را دوست دارد. نکند کارهاي ديگري هم هست که من هر روز انجام مي دهم و او اصلا دوست ندارد، يا کارهايي هست که او خيلي دوست دارد و من حتي به آنها فکر هم نمي کنم؟ مثلا من هميشه پله هاي ورودي ساختمان شرکت را دو تا يکي - يا حتي سريعتر - بالا مي روم. ديروز براي اينکه بفهمم او چه فکر مي کند خيلي آرام قدم برداشتم و روي هر پله کمي هم مکث کردم. البته به نظر خودم خيلي خيلي مسخره بود، ولي او خوشحال شده بود. ظاهرا برعکس من اصلا آدم عجولي نيست. وقت هم زياد دارد. بيچاره. چه فشاري به او آمده است طي اين همه پله هايي که من در اين همه سال چهارنعل پيموده ام.

از همان روز به بعد روش انجام تمام کارهاي روزمره ام فکر مي کنم تا او را بهتر بشناسم. آدم عجيبي است. من هميشه فکر مي کردم که آدم خنداني هستم؛ وقتي به رفتار خودم در چند وقت اخير درست فکر مي کنم مي فهمم که او زياد هم خوش اخلاق نيست، غرولند هم زياد مي کند، ولي کمي که مي گذرد يکي دوتا شوخي هم مي کند. من هميشه فکر مي کردم که زياد غذا خوردن را خيلي دوست دارم. وقتي درست فکر مي کنم مي بينم او اصلا مثل من نيست. البته او هم غذا خوردن را خيلي دوست دارد، ولي از زياد خوردن متنفر است. از اينهاست که اگر او را يک جايي مي ديدم فکر مي کردم خيلي کلاس مي گذارد؛ ولي زياد اهل کلاس هم نيست. اصلا آدم بي کلاسي است :‌ من هميشه فکر مي کردم خيلي برايم مهم است که سبکهاي مختلف نقاشي و مجسمه سازي و مکاتب مختلف فلسفي را درست و دقيق بشناسم؛ ولي او به هيچ جايش نيست. يک کمي زيادي اُمُل است، و ظاهرا خودش هم اين را قبول کرده است.

از آنجايي که من سالهاست خودم را گم کرده ام و نسبت به همه چيز بي تفاوت و بي نظر و بي احساس شده ام و با روش جهانيِ هر-چه-پيش-آيد-به-ت*مم زندگي مي کنم از اينکه بالاخره يک کسي را پيدا کرده ام که در من زندگي مي کند بسيار هيجان زده شده ام. اگر چه ظاهرا رفتار و افکار من و او هيچ ربطي به هم ندارد ولي هر چه که باشد ظاهرا آدمي است که از خودش نظر دارد و مي داند چه چيزهايي را دوست دارد و چه چيزهايي هم به هيچ جايش نيست. تفاوتهاي ما يکي دوتا نيست، ولي من مصمم هستم که او را بهتر بشناسم و سعي کنم او از زندگي من لذت ببرد تا اين همه سالي را که از زندگي در من زجر کشيده است جبران کنم. البته ما شباهتهايي هم داريم : من ديشب به طور آزمايشي بعد از سالهاي سال بدون مسواک زدن خوابيدم تا ببينم نکند او اين روش را بيشتر دوست داشته باشد؛ ولي خودش نزديک ساعت سه صبح مرا بيدار کرد تا بروم مثل هر شب مسواک بزنم و بعد به تختخواب برگردم. فکر مي کنم براي شروع زدگي جديدمان نقطهء اشتراک خوبي است. در ضمن هردومان هم آبجو خيلي دوست داريم. فکر مي کنم نقاط مشترک ديگري هم داريم، که به هواي آنها بتوانيم با وجود اين همه اختلاف با هم کنار بياييم.

درست است که من خودم را گم کرده ام، ولي آدم ديگري را در خودم پيدا کرده ام. اميدوارم زياد کينه اي نباشد، وگرنه به تلافي اين همه سالي که من در خلاف جهت علايق او زندگي کرده ام معلوم نيست چه بلايي سر من مي آورد. او ديشب به من گفت که هميشه دوست داشته است يک خوانندهء دوره گرد شود، و من هنوز هم او را روزي ده تا يازده ساعت پشت اين کامپيوتر مي نشانم تا به کارهايم برسم. بيچاره چه زجري مي کشد، اميدوارم مرا ببخشد. خدايا کمکش کن.

قيچي را بايد کشت. من

| | Comments (0)

قيچي را بايد کشت. من امروز صيح تمام ارزشهايي را که به خاطر آنها زنده ام روي يک قطعه کاغذ چسبناک زردرنگ نوشتم و آنرا به لبهء ميز کارم چسباندم . همينطور از صبح به زمينهء زرد کاغذ پشت ارزشهاي زندگي ام خيره شده بودم که ناگهان قيچي سياه جامدادي دسته هايش را دور انگشتان من حلقه کرد و دست ديگرم را مجبور کرد تکه کاغذ زرد را بردارد و در روز روشن روبروي چشمان ترسيدهء من ارزشهاي زندگي من را روي آن قرچ قرچ ريز ريز کرد. قيچي را بايد کشت.

به قيچي خيره شده ام و فکر مي کنم چگونه او را بکشم. نوک تيغه هايش را به سمت دل من نشانه رفته است و همينطور که دسته هايش را دور انگشتانم گره زده است بازوي مرا عقب جلو مي برد. ظاهرا قيچي مي خواهد مرا خود کشي کند، ولي من هنوز کاغذ زرد را فراموش نکرده ام. کاغذ زرد به خاطر اينکه ارزشهاي زندگي من را نشان مي داد به دست قيچي قطعه قطعه شد. من تا زماني که انتقام او را نگيرم اجازه نمي دهم قيچي مرا خودکشي کند : دستم را از خودم دور مي کنم، و قيچي دستم را رها مي کند. ارزشهاي زندگي ام را روي کاغذ زرد چسبناک ديگري مي نويسم و آن را به لبهء ميزم مي چسبانم تا دوباره همهء آنها را بخوانم.

قيچي دوباره حمله مي کند. اين بار تيغه هايش را باز کرده است تا مرا در خودش ضرب کند. تيغه هايش را جرنگ جرنگ به هم مي کوبد و باز مي کند. قبل از آنکه به خودم بيايم کاغذ زرد را ريز ريز مي کند و دوباره خودش را به سمت من نشانه مي رود. من تصميم مي گيرم به او بي محلي کنم تا حوصله اش سر برود و به سر جايش در جامدادي برگردد.

قيچي در من فرو مي رود. قيچي مرا مي چيند، و سپس مرا خودکشي مي کند. قيچي با افتخار روي دل من مي ايستد، و حمام خون مي گيرد. قيچي قرمز مي شود، و بالاخره انگشتان مرا رها مي کند. قبل از اينکه چشمهاي من براي هميشه بسته شود قطعه هاي ريز ريز شدهء کاغذهاي زرد را مي بينم. من بايد انتقام کاغذ زرد را بگيرم. من نمي توانم خودکشي شوم. من زمان را بر مي گردانم.

دستم را از خودم دور مي کنم. همينطور که انگشتانم را در چشمهايش فرو کرده ام تيغه هايش را به هم مي فشارم. من قيچي را در جامدادي مي گذارم. کاغذ زرد چسبناکي بر مي دارم و آن را به کنارهء ميزم مي چسبانم. روي آن نوشته شده است :‌ قيچي را بايد کشت.

Hallo da, Hi, Salaam,

| | Comments (0)

Hallo da, Hi, Salaam, Hola.

I am a can of Cola; I am mainstream, Cocacola; I am always on a diet, sugar free. I am always awake, caffeine free. I am empty and independent, I am free.

I used to be content, full, fat, weighted, heavy. I used to be classic, red, sweet, caramelized, candied. I used to be me, lame, cheesy, gay, happy.

You know, People popped out my top. People drank me up. People kicked me around, when passing by. People. They made me want to flee, fly, fall, die. People heard me boom, bam, cling, clank, cry. Huh, I know. People? Noway. It was only me, moi, ich, yo,the "I".

Hey you, Look at me now : I'm educated, deployed, clean cut, molded, fresh, hot. I'm having a salad for lunch to keep a tight butt. I watch indie movies, I read Google news, and I listen to NPR. I go out for dinner, in my jeans of course, not "Shalvar"; I talk about politics, economy, the war, the show, the game, and how it's all just a plot...

Still, you know you shouldn't listen to me, 'cause I am just an empty can of diet coke. I am white and dirty and broke and round. I am always lying there, numb, dumb, quite, tempting. I am just waiting to get kicked around. So if you ever pass me by, Please do consider kicking me hard, Kick me away, kick me far, just kick me around. I get to fly and fall again, and you get to enjoy my jingling sound.

امروز بدون شک بهترين روز

| | Comments (0)

امروز بدون شک بهترين روز اين هفته است. از آن هم بالاتر، بدون شک امروز بهترين روز اين هفته است :‌ هيچ چيزي به اندازهء يک جعبه دوناتِ خيلي تازهء غير منتظره کنار قهوه جوش شرکت روزِ آدم را عوض نمي کند. با همان اولين گاز از دوناتِ اره اي-شکلاتي با پودر سفيد خوشبختي تمام مشکلات دنياي من حل شد و با قلبي آرام و دلي مطمئن و دهانی لُمبان و لبخندي به پهناي آبشار نياگارا به ميز خودم برگشتم و متوجه قيچي سياهي شدم که از جامدادي بيرون افتاده بود و با لبهء تيغهء سمت چپش بِر بِر به من زل زده بود. يعني مثلا مي خواست يادآوري کند که دونات اره اي هر چقدر هم تازه باشد و شيريني و تلخي شکلاتِ آن هر چقدر هم به اندازه باشد هنوز هم مشکلات من همانقدر چپ اندر قيچي است و کبک من بيخودي خروس مي خواند.

تيغه هاي قيچي را با نهايت آرامش بستم، آنرا پشت ماژيک کلفت فسفري قايم کردم و دوباره به سمت قهوه جوش رفتم. اينبار يک دونات سادهء گرد و نرم برداشتم پر از شيرهء آرامشِ شاتوتي رنگ، و تا خودِ صندلي دسته دارم رقصيدم. اينبار نه قيچي در کار بود و نه مشکلي. کبک من هم آنقدر خروس خواند تا مرغ همسايه قبل از اينکه غاز بشود عاشقش شد و با هم مشغول شدند. اصولا هيچ وقت نبايد براي خوشبختي برنامه ريزي کرد. اينکه من چند سال درس بخوانم تا مدرک بگيرم و بعد چندصد سال کار کنم تا براي خودم مال و منال به هم بزنم هيچ وقت خوشبختي نمي آورد، چون غير منتظره نيست.

اگر جعبهء دونات نبود مدال بهترين روز هفته را به ديروز مي دادم :‌ همينطور که در مسير زندگي خودم پشت چراغ قرمز ايستاده بودم سرم را به سمت پنجره برگرداندم و دختري که در ماشين کناري نشسته بود نگاهش به من گره خورد و قبل از اينکه چراغ سبز شود سرخ شد و خنده اش گرفت و بلافاصله چراغ سبز شد و مسير زندگي ما به خوبی و خوشی براي هميشه از هم جدا شد.

اصلا خوشبختي يعني لمس کردن هر اتفاقي که هر روز نمي افتد. نه مي توان براي رسيدن به آن تلاش کرد و نه برنامه ريزي لازم دارد. بايد سرگرم روزمرگي شد و فکرهاي زيادي را با بي توجهي کُشت. خوشبختي خودش را ذره ذره وسط همين روزمرگي قايم کرده است، فقط بايد ديدش، نگاهش کرد، لمسش کرد و مزه اش را چشيد.

من در اين هفته خوشبختم، چون ذره هاي خوشبختي را لمس کرده ام. از آن هم بالاتر، چون من ذره هاي خوشبختي را در دنياي اطرافم لمس کرده ام، در اين زندگي من خوشبختم.

من موسيقيدان نيستم، ولي ديشب

| | Comments (0)

من موسيقيدان نيستم، ولي ديشب اولين قطعهء موسيقي خودم را تنظيم کردم.شايد چند سال پيش من يک نوازندهء پيانو بودم، ولي ديگر نيستم؛ قطعه اي هم که تنظيم کرده ام قطعه اي است براي ني، ويلن، دف، سه تار و طبل و دو گيتار مختلف، يکي براي ليد و يکي بيس. البته من هيچ کدام از اين سازها را نه مي نوازم و نه مي شناسم، و مسلما هنوز به جزئيات اجرائي اين قطعه فکر نکرده ام، فقط طرح کلي قطعه را تنظيم کرده ام تا بعدا به کمک يک موسيقيدان واقعي نسخهء قابل اجراي آنرا تهيه کنم. به هر حال بايد از يک جايي شروع کرد، و اين روشهاي معمولي ده بيست سال طول مي کشند. من تصميم گرفته ام از تنظيم قطعات شروع کنم و بعدها جزئياتي مثل نُتها و ملودي و آهنگ و مخلفات ديگر را در نظر بگيرم.

در حقيقت، قطعه اي که من تنظيم کرده ام زندگينامهء يک پرتقال نارنجي است. البته پرتقال فقط در قسمتي از زندگي خودش نارنجي است، ولي چون داستان از همان قسمت شروع مي شود احتمالا شنوندگان تا آخر قطعه پرتقال را نارنجي تصور مي کنند. ضرب آرام طبل و گيتار بيس قطعه را آغاز مي کنند. نوازندهء‌ دف بعد از چند دقيقه دف خودش را بلند مي کند و دستش را آرام آرام روي آن مي کشد تا روي صداي بم گيتار خش خش کند. پرتقال نارنجي در اين قسمت در سحرگاه صبح يک روز پاييزي از درخت سبزي آويزان است و با نسيم ملايمي که مي وزد آرام آرام تاب مي خورد. خش. خش. حالا سه تار هم کم کم با چند تک ضرب اضافه مي شود و شنوندگان تصور مي کنند که شعاع خورشيد کم کم از پشت کوهي از دوردست به درخت مي تابد و پوست تازهء پرتقال در نور آقتاب صبحگاهي مي درخشد. دف هنوز خش خش مي کند و باد مي وزد و سه تار از تک ضرب خارج مي شود و پر شور مي شود و خورشيد مي درخشد و همينطور سه تار پرشور تر مي شود و خورشيد بالاتر مي آيد و نوازندهء دف بدون آنکه به دف ضربه بزند آن را در هوا بين دستانش مي چرخاند تا حلقه هايش به صدا در بيايند و همينطور که خش خش باد مي وزد و جيرينگ جيرينگ ساقه را مي تکاند سه تار و خورشيد به اوج مي رسند تا ناگهان پرتقال از ساقه رها مي شود و با همراهي دقيقا يک تک ضرب مهيب طبل و يک ضرب محکم دف به زمين مي خورد و تمام موسيقي قطع مي شود و تصوير در ذهن شنوندگان سياه مي شود.

ني. خيلي ظريف ولي مشخص و شمرده شمرده. درست مثل قدمهاي پسرک کوچکي که در تصوير کدري که کم کم در ذهن شنوندگان شکل مي گيرد از دوردست لي لي کنان به پرتقال نزديک مي شود. پسرک دو قدم را روي پاي راست برمي دارد و دو قدم را زير پاي چپ. ويلن با پاهاي پسرک مي رقصد. ويلن بريده بريده مي نوازد، تا اينکه پسرک با يک ضرب طبل بزرگ پرتقال را مي بيند و شروع به دويدن مي کند و حالا ني و ويلن با هم پسرک را به پيش مي برند و طبل زير هر قدمش به صدا در مي آيد. پسرک که نزديکتر مي شود دف هم کم کم از توي دل طبل بيرون مي آيد و چند قدم مانده به پرتقال غير از دف و طبل همه چيز ساکت مي شود. دف دو ضرب مي نوازد و دو ضرب ساکت مي شود و پسرک هنوز همينطور ايستاده به پرتقال نگاه مي کند و بعد طبل دو ضرب مي نوازد و ساکت مي شود. پسرک دستش را به سمت پرتقال پيش مي برد و دف دو ضرب مي نوازد. دو ضرب سکوت. طبل دو ضرب مي نوازد و پسرک پرتقال را در دستش مي فشارد و بالاخره طبل و دف با هم چهار ضرب مي نوازند و نوازندهء طبل با تمام قدرتي که دارد روي سنج مي کوبد و تصوير در ذهن تک تک شنوندگان سفيد مي شود و آنقدر شدت نور سفيد در بآقيماندهء لرزش سنج تشديد مي شود که تمام شنوندگان چشمهايشان را مي بندند.

گيتار بيس شاد است و ريتم را مي نوازد. طبل با اطمينان زيادي روي هر ضرب مي کوبد و پسرک همينطور که پرتقال را - که هنوز هم نارنجي است - در دست مي فشارد روي ماسه هاي لب ساحل بازي مي کند. دف هم به شوق مي آيد و بين هر دو ضرب طبل يک ضرب محکم و يک ضرب آرام مي نوازد. وقتي که ني و ويلن با سرعت زيادي تمام نتهايي را که دارند روي پشت سر هم مي چسبانند و با هم ريز ريز آواز مي خوانند شنوندگان موجهاي ريز ساحلي را تصور مي کنند که يکي پس از ديگري به ساحل مي خورند و هنوز اولي برنگشته است که دومي از روي سر آن خودش را به شنها مي کوبد و پسرک همانطور با پرتقالي که در دست دارد با طبل و دف قدمهايش را دوتا دوتا مي شمارد. همه چيز که در جاي خودش جا افتاد سه تار درست مثل يک پروانه که سر به سر پسرک مي گذارد بداهه نوازي مي کند. هيچ نظمي ندارد. گاهي دو ميزان پشت سر هم را با چنگ و دولا چنگ پر مي کند و گاهي در چهار ميزان سکوت مي کند. مدتي مي گذرد تا ريتم دف کمي کند مي شود. طبل هم در جواب دف از هيجان خودش کم مي کند و ني و ويلن در زمينه گم مي شوند. پسرک با يک سنج ديگر به زمين مي نشيند، و بيس تنها صداي زمينه مي شود.پسرک که پرتقال را بين دو دستش مي گيرد بيس همان پايين با ريتم ثابت خودش منتظر مي ماند. ناگهان پسرک پرتقال را با دستان کوچکش مي شکافد و گيتار ليد جيغ مي کشد. وقتي که طنين جيغ گيتار در ساحل تمام شد ني نگران مي شود و موجها بزرگتر مي شوند و هر بار محکم تر به ساحل مي رسند. پسرک هر بار که قطعه اي از پوست پرتقال را مي کند ويلن ناله مي کند و گيتار ليد جيغ مي کشد و ني باز هم محکمتر مي شود. همينطور پره پره پوست پرتقال کنده مي شود و ويلن مي نالد و جيغ گيتار ساحل را پر مي کند تا پرتقال لخت مي شود. حالا همه چيز به هم گره خورده است : نوازندهء گيتار ليد با دندانهايش سيمها را مي کشد و طبل پشت سر هم مي کوبد و ني بي وقفه مي نوازد و پسرک پرتقال را به سمت دهانش مي برد و با اولين گاز پسرک دف محکمترين ضربهء قطعه را مي نوازد و بزرگترين موج دريا روي زيرترين نت ني مي شکند و خون پرتقال روي دست پسرک مي چکد و باز همه جا ساکت مي شود و صحنه تاريک.

سه تار براي چند لحظهء خيلي کوتاه مي نوازد؛ آنقدر کوتاه که هيچ تصويري در ذهن شنوندگان شنيده نمي شود. سنج کمي مي لرزد، و قطعه تمام مي شود.

البته اين نسخهء پيش نويس است. بايد با يک استاد موسيقيدان در مورد جزئيات اجرائي مثل نتهاي سازها و اينکه اصلا ويلن مي تواند بنالد يا گيتار مي تواند جيغ بکشد يا ني مي تواند برقصد يا نه صحبت کنم. به هر حال پرتقال خوشمزه اي بود، و با همان گاز اول فهميدم که از آن مي توان قطعهء خوبي ساخت.

کلوچهء صبحانه ام را از

| | Comments (0)

کلوچهء صبحانه ام را از روي زمين برداشتم و کمي آن را تکاندم. سطح نارگيلي اش را محکم فوت کردم. آن طرفش صاف است، زياد کثيف نمي شود. وقتي که آن را گاز مي زدم به اين فکر مي کردم که اگر کسي مرا ببيند حتما فکر مي کند مادرم به من ياد نداده است که هيچ وقت نبايد چيزي را که زمين افتاده است در دهانم بگذارم. شايد بايد يک علامتي چيزي پشت شيشهء ماشينم بچسبانم که رويش نوشته باشد به خدا همه چيز را به من ياد دادند، ولي من ياد نگرفتم؛ چون فکر مي کردم خودم بهتر مي دانم.

من در بيست سال آينده بچه دار مي شوم. فکر نمي کنم بيشتر از يک بچه داشته باشم، و دوست دارم آن يک بچه هم دختر باشد. ولي اگر پسر شد چيزهاي زيادي هست که به او ياد بدهم، و خيلي از چيزهايي را هم که به من ياد دادند به او ياد نمي دهم. فکر مي کنم در مورد اينکه چيزي را که زمين افتاده است در دهان بگذارد يا نه او را آزاد بگذارم. اگر خورد و مريض شد ياد مي گيرد که نخورد، نيازي هم به گفتنِ من نيست. اگر هم مريض نشد که نوش جانش، هر چيزي را که دوست دارد بخورد.

بعضي از چيزها را به زور به او ياد مي دهم: مثل سلام کردن، تشکر کردن و لبخند زدن. بعضي از چيزها را مستقيما به او ياد نمي دهم، ولي سعي مي کنم او را در شرايطي قرار دهم که خودش ياد بگيرد. مثلا مرتب او را به جاهايي مي برم که همينطور که من از دور مواظبش هستم زمين بخورد و يک کمي هم خاکي شود تا براي هميشه ترسش از زمين خوردن و خاکي شدن بريزد. از هر چند باري که خواست چيزي برايش بخرم يک بار به حرفش گوش مي کنم، و آن يک بار بهترين مدل و نوع هر چيزي را که خواست برايش مي خرم تا ياد بگيرد که هيچ وقت نمي تواند هر چيزي را که خواست داشته باشد، ولي هميشه مي تواند از هر چيزي بهترينش را داشته باشد. در جواب يکي از هر چند سوالي که مي پرسد مي گويم نمي دانم، ولي به او مي گويم شايد جوابش اين باشد. هر وقت از من پرسيد که کاري را چگونه انجام دهد، مي گويم من اينگونه آنرا انجام مي دهم، ولي او شايد بتواند آنرا بهتر انجام دهد. سعي مي کنم ياد بگيرد که براي انجام هيچ کاري لازم نيست همه چيز را در مورد آن بداند.

اگر او به من رفته باشد آدم عجيبي مي شود :‌ سلام نمي کند، تشکر نمي کند و هميشه اخمو مي ماند. مواظب است هيچ وقت زمين نخورد، چون تمام بدبختي هايش را از زمين خوردن و خاکي شدن مي داند، هميشه در حسرت چيزهايي که نداشته است مي ماند و از کساني که جوابي براي سوالاتش ندارند يا از هيچ چيزي مطمئن نيستند متنفر مي شود. هر روز نا خودآگاه به من فکر مي کند و تمام چيزهايي که به او ياد داده ام، به خودش يادآوري مي کند که خودش بهتر مي داند، و هر کاري دلش مي خواهد را به روش خودش انجام مي دهد. بيچاره! نمي داند پدرش هم همين فکر ها را مي کرده است که انقدر درگير بوده است. اصلا شايد زندگي همين است. اين که فکر کني بهتر مي داني و همهء کارهايي را همانطور که فکر مي کني دوست داري انجام دهي تا آخرش به همان حرفهايي برسي که از اول همه مي گفتند. شايد تمام آدمها مثل هم هستند، همه مثل هم فکر مي کنند، مثل هم رفتار مي کنند و مثل هم کار مي کنند. تنها تفاوتي که بعضي از آنها دارند اين است که مي دانند که اين زندگي همان چيزي است که مي خواهند، در حالي که بقيه هميشه فکر مي کنند اگر دست خودشان بود زندگي ديگري را مي خواستند. نمي دانند که هميشه دست خودشان بوده است، نمي دانند که هر چيزي که دارند را حتما خواسته اند که دارند، نمي دانند. نمی دانم. پسر من هم نخواهد دانست.

من همين حالا فهميدم که

| | Comments (0)

من همين حالا فهميدم که در مورد شنبه شبی که گذشت هيچ چيزي نمي توان نوشت. اصلا بعضي چيزها را نبايد نوشت، يعني نه اينکه نبايد نوشت، کلمه نداريم، يعني داريم، ولي خيلي کم، مثل آزادي مطلق؛ دقيقا مثل همان پرنده اي که آهسته آهسته روي پردهء چند متري پشت سرِ آقاي عميق-بشقاب پرواز مي کرد.

در ضمن، بايد به تمام دنيا لبخند زد، چون دنياي ديگري هست موازي با همينکه در اطراف من جريان دارد،‌ که در آن همه چيز کامل است. بايد به پرنده نگاه کرد و تمام آدمها را در آغوش گرفت تا زندگي بين تمام ما جريان پيدا کند. بايد به پرنده نگاه کرد و با تمام آدمها پريد و خيلي آرام فرود آمد. بايد به پرنده نگاه کرد و ريتم تند ضربه ها را هضم کرد و فقط آهنگ آرام روي ضربه ها را شنيد. بايد به پرنده نگاه کرد و هيچ چيزي نبايد خورد، و بايد آب نوشيد. بايد به پرنده نگاه کرد،‌ و بايد عاشق شد، و دنياي ديگري را ديد.

نمي توان نوشت. نبايد نوشت. بايد به پرنده نگاه کرد و بايد ديد.