مدير جديد قسمت جي.آي.اس. ما که پريروز با رئيس شرکت مصاحبه کرده بود امروز کارش را شروع کرده است؛ کمي از من کوتاهتر است، با موهاي کادربندي شده و سبيل پرپشت جو گندمي. بين چهل و پنج تا پنجاه. چشمهاي آبي کمرنگ. خط اتوي شلوار خاکستري اش حدود پنج سانتيمتر بالاتر از لبهء کفشهاي سياه براقش ايستاده است. به من هيچ ربطي ندارد : مردي است از يک مملکت ديگر و از يک نسل ديگر و از يک نژاد ديگر.
فنجان قهوه ام را پر کردم و به سمت ميزم بر مي گشتم، و به ناچار از روبروي دفتر شيشه ايش مي گذشتم. سرش را که بلند کردم نگاهمان به هم افتاد و لبخند زديم. وارد دفترش شدم و سلام کرديم. خودم را معرفي کردم و خودش را معرفي کرد. صفحهء کامپيوترش را نمي ديدم، ولي ظاهرا وسط کار مهمي مزاحمش شده بودم، تصميم گرفتم روز خوبي را برايش آرزو کنم و به سمت ميز خودم بروم، ولي صدايم کرد و گفت کار مهمي ندارد. از من پرسيد چقدر با فلان زبان برنامه نويسي آشنا هستم، و گفتم تمام کارهايمان با همان زبان است، و از من خواست به پشت ميزش بروم تا چيزي را به من نشان دهد. صفحهء ارکات را باز کرده بود تا به من نشان دهد که تمام اين سيستم با همان زبان برنامه نويسي نوشته شده است. خودم قبلا مي دانستم، ولي با تمام وجودم سعي کردم به او نشان دهم که چقدر اطلاع مهمي به من داده است و چقدر من شگفت زده شده ام. اينجا پايتخت فيلمهاي جهان است، و فيلم بازي کردن مهم ترين بخش فرهنگ است. از من پرسيد آيا من هم عضو اين شبکه هستم؛ گفتم که هستم. گفت پس ما با هم دوستيم، چون حتما يکي از دوستانِ يکي از دوستان او با يکي از دوستانِ يکي از دوستان من دوست است. ده دقيقه طول کشيد تا فهميديم که ما با فاصلهء چهار نفر با هم دوستيم، و من ترسيدم.
به ليست دوستانم نگاه مي کنم. هنوز وضع خوب است : بيشتر از نيمي از آنها را واقعا ديده ام و حتي نصفِ آن نيمه را کم و بيش مي شناسم. چهل سال مي گذرد، يا چهار سال، يا يک سال، و احتمالا من بيش از نيمي از آنها را هيچ وقت نديده ام، و خيلي از آنها را اصلا نمي شناسم،ولي به نوعي با آنها ارتباط دارم. تمام آدمهاي دنيا به هم وصل هستند و مي توان يک نقشهء فضايي هزار بعدي از جهان کشيد که در آن تمام آدمها را با ارتباطهايشان بتوان ديد. مسلما نقشهء هم بندي است، و هر نقطه اي از آن را که انتخاب کني به تمام نقاط ديگر وصل است.
چيزي نمي گذرد که در يک روز بهاري يک تروريست موفق و متشخص ساختمان جهاني ديگري را با خاک يکسان مي کند. رئيس پليس جهاني به يک نفر مظنون مي شود، و پس از دستگيري آن يک نفر تمام اطرافيانش را هم دستگير مي کند، و سپس به اطرافيان آنها مي پردازد. باز هم چيزي نمي گذرد که رئيس پليس جهاني پسر و دختر خودش را هم از روي ارتباطاتي که با بقيهء دنيا داشته اند دستگير مي کند و فقط خودش مي ماند، که مسلما چون از هزار طرف به آدمهاي دستگير شده مرتبط است خودش را هم دستيگر مي کند، و تمام آدمهاي دنيا زنداني مي شوند، غير از يکي از نوادگان تارزان که يک زن جنگلي است که هنوز در جنگلهاي آفريقا زندگي مي کند و نه ايميل دارد و نه گوگل را مي شناسد، به علاوهء پطرس کودک فداکار، که همانطور که انگشتش در سوراخ سد گير کرده است قرنهاست که منجمد شده است. يکي از آدمهاي زنداني که ايدز دارد اطرافيانش را مبتلا مي کند، و آنها هم اطرافيانشان را مبتلا مي کنند، و چند روز بعد تمام آدمهاي زنداني مي ميرند. تارزان بعد از سالها جنگل نشيني تصميم مي گيرد دريانورد شود، و بالاخره يک روز وسط موج سواري موجش را گم مي کند و به بيراهه مي رود و پطرس منجمد را پيدا مي کند و چون براي تارزان مهم نيست که دنيا را آب ببرد انگشت او را از سد بيرون مي کشد و يخ پطرس باز مي شود و دنيا را آب مي برد. پطرس و تارزان که زبان يکديگر را نمي فهميدند چون اصلا حرف نمي زدند با هم دوستان خوبي مي شوند، و بعد از چند دورهء زمين شناسي که آبها خشک مي شوند و دايناسورها مي آيند و مي روند يک روز با تماشاي اسبهايي که جفتگيري مي کنند به راز هستي پي مي برند و مثل اسب بچه دار مي شوند و تاريخ جديدي از حيات بشريت رقم مي خورد، که در آن هيچ کس با هيچ کس حرف نمي زند، و فقط و فقط يک نوع ارتباط معني دارد که آنهم ارتباط اسبي است. چون هيچ کس هيچ حرفي نمي زند، هيچ کس هم چيزي نمي نويسد و هيچ نوع اطلاعاتي هم منتقل نمي شود. کتاب هم اختراع نمي شود، چه برسد به اينترنت، و اگر چه هيچ تاريخي نوشته نمي شود، ولي تمام تاريخ جهان تا ابد در صلح و صفا و آرامش رقم مي خورد.
هوم. بيخود ترسيدم. ارکات چيز خوبي است.
