امروز تمام راه را تا سر کار آواز خواند. بلند بلند. خل شده است. تمام. راحت. هزار و يک دليل هست براي نگراني، و هزار و يک مشکل هست بدون راه حل. هزار و يک اشتباه هست که جبراني ندارد، و هزار و يک فرصت که همه از دست رفته است.
فکر کرد گور پدر همه چيز : تا وقتي که يک لحظه هست براي نفس کشيدن و خنديدن بايد آواز خواند. فکر کرد بالاخره ديوانه شده است، و اين آخرين باري بود که فکر کرد. بعد از آن هيچ چيزي ارزش فکر کردن نداشت.
امروز تمام طول راه را تا سر کار آواز خواند، و آواز خواندم. زندگي يعني حق اشتباه کردن، حق نگران نشدن، و حق خنديدن؛ و زنده بودن يعني همينها را فهميدن. نمي فهمد، نمي فهمم، و مهم نيست. اصلا زندگي يعني نفهميدن، و خلاص.
