مرد ديگري هست در دنياي ديگري در من، که تمام وجودش از سنگ است و با من و دنياي من کاري ندارد. هر از گاهي يک شب به سراغم مي آيد تا من نخوابم، و من چه بخواهم چه نخواهم بايد پاي حرفهاي سنگينش بنشينم. مرد خشني است، بد اخلاق است و حوصلهء بحث ندارد؛ باز ديشب تا صبح پاي داستانهايش نشستم.
داستان ديشب مرد سنگي داستان غريبي است که من آن را باور نمي کنم. مرد سنگي مي گويد که او قبل از من به دنيا آمده است. اصلا مي گويد خيلي قبل تر ها فقط او زندگي مي کرده است و من مرد ديگري بوده ام در دنياي ديگري در قلب او. مرد سنگي معتقد است که من يادم نيست، ولي هيچ کس به مرد سنگي ياد نداد که با آنچه در قلبش مي گذرد چگونه رفتار کند. مرد سنگي نمي دانست بايد مرا آزاد بگذارد تا هر کاري که مي خواهم بکنم، و يا بايد مرا در قلبش زنداني کند تا صدايم را هيچ کس نشنود. مرد سنگي مرد خوبي است، آن روزها هم مرد خوبي بوده است. او آنقدر مرا آزاد مي گذارد تا براي خودم هر کاري که مي خواهم بکنم و به هر جايي که مي خواهم بروم و به هر کسي را که دوست دارم به قلب او دعوت کنم. مرد سنگي مرد معقولي است، ولي آن روزها زياد عاقل نبود. او آنقدر مرا آزاد گذاشت تا يک روز که مشغول بازيهاي بچگانه ام بودم قلبش را شکستم.
مرد سنگي مرد مغروري نيست، ولي آن روزها جوان بوده است و من در همان روزهايي که يادم نيست غرورش را هم شکستم. مرد سنگي مرا در قلبش زنداني مي کند و شکايت مرا پيش خداوند مي برد و شاکي مي شود. خداوند مردان سنگي را دوست ندارد، و به جاي اينکه به حرف آنها گوش دهد فقط به قلبشان توجه مي کند که هنوز از سنگ نيست؛ و من در همان روز از خدا خواستم تا مرا از قلب او نجات دهد و بگذارد براي خودم زندگي کنم. از همان روز به بعد مرد سنگي ديگر زندگي نمي کند، او فقط مرد ديگري است در دنياي ديگري در من.
مرد سنگي کينه اي نيست، ولي در همان روزي که من زندگي اش را از او گرفتم از درد فرياد مي کشد و مرا نفرين مي کند. مرد سنگي در ازاي زندگي خودش تصميم مي گيرد قلب مرا از من بگيرد، و خودش را در قلب من زنداني مي کند. از همان روز به بعد او با تمام قدرتي که دارد به طرف هر کسي که از قلب من مي گذرد سنگ پرتاب مي کند. او با هر کسي که از کنارم مي گذرد کاري ندارد. با خود من هم هيچ کاري ندارد. او فقط سالهاست منتظر است هر کسي را که از راه مي رسد و از بيرون مرا مي بيند و به هر دليلي به قلب من پا مي گذارد سنگسار کند.
مرد سنگي همهء اينها را گفت و ادامه داد که خسته است. دستهاي سنگينش سنگينتر از هميشه شده اند و ديگر قدرت پرتاب سنگ را ندارند. من داستانهايش را شنيدم، ولي هيچ کدام را باور نکردم. سوالي هم نپرسيدم، بلکه زودتر به دنياي خودش برگردد و بگذارد من بخوابم، مبادا صبح ديرتر بيدار شوم. وقتي که ديد من هيچ حرفي ندارد هيکل سنگينش را از روي من بلند کرد و از کنار من گذشت و رفت. زندگي ادامه داشت، و من هم بايد مي گذشتم. او را پشت سرم به حال خودش گذاشتم و به خواب رفتم. نفرين مرد سنگي هر چه که هست ديگر اينجا نيست؛ و من فقط نگران هرچه که اينجاست هستم.

babat bod?