شبها بايد مثل يک خرس

|

شبها بايد مثل يک خرس گنده خوابيد و خواب ايران را ديد و کلهء سحر بايد مثل مرغ سرکنده از خواب پريد. نه اينکه حالا ايران خيلی آش دهن سوزی است، فقط خانهء ما آنجاست، هيچ خاصيت ديگری ندارد. شبها بايد خواب خانه را ديد.

بايد مثل خر کتاب خواند. بايد مثل بُز کتاب نوشت. بايد يک لغت نامهء جديد نوشت. کلمات موجود برای وصف وضع چپ اندر قيچی نسل من کافی نيست. يک کلمهء جديد بايد ساخت به جای مهاجرت. مثلا بايد گفت مهاخرت، که همان مهاجرت است در اوج خريت. بدبختی زيادی سياه است و خوشبختی هم که مال داستانهاست؛ بايد نوشت بشبختی. ما مهاخران بشبختيم.

مهاخر بشبخت : اسم ذات(بی معنی)؛ صفت فاعلی و مفعولی و مرکب و مرخم و مزخرف؛ قيد بی زمانی و بی مکانی و آوارگی؛فعل غيرلازم و بی مصرف، از مصدر فَراريدن، سردرگُميدن، نقنقيدن، شُلسفتيدن، خستيدن. در روايات قديم موجودی است بيکار و بيعار و بی مشکل، که خوشی زير دلش زده است و رفته است به آنجا که عرب نی انداخت؛ صبحها شيرکاکائو می خورد و شبها در ديسکوها پلاس است. در روايات جديد موجود نيست. وجودش از پای بست دچار مشکل شده است. دائم غر می زند. زمين خورده است و برای اينکه خيط نشود تا ابد سينه خيز می رود. کژدار است و می ريزد. خوب حرف می زند. مکتب رفته است. خوب لباس می پوشد. فرنگی شده است. خوب هم بار می برد. اهلی شده است. نوکر مطبوعی است : انگليسی بلد است. هی می گويد « شت ». فارسی هم بلد است، فقط لهجه اش تخمی است.

اين جانور آدم نيست. اگر بود تصميمش را درست می گرفت و يک طرفی را می چسبيد و آنوری می شد. هر روزی هم که می گذرد بيشتر دوطرفی می شود : هر روز بيشتر دلش می خواهد که برگردد، و هر روز دلش می خواهد بيشتر پيش برود. اميدی به آدم شدنش نيست. اين جانور گره خورده است، چيزهای ديگری هم خورده است. اصلا چيزخور شده است. عرقخور هم هست. مجلهء سکسی هم دارد. نماز نمی خواند، سينما هم می رود. نسل انقلاب است ديگر.

اين جانور کرگدن نيست، ولی پوستش کلفت شده است. اين جانور شترمرغ هم نيست، ولی شترمرغها را دوست دارد. اين جانور گاو هم نيست، ولی گاهی ترجيح می دهد نفهمد، فکر نکند، و فقط هر چه شنيده است را نشخوار کند. اين جانور انگل نيست، فقط از تنهايی می ترسد، برای همين هم به هر چيزی و هر کسی که دستش می رسد می چسبد. اين جانور يوزپلنگ هم نيست، ولی خوب می دود. اين جانور جاندار نيست؛ بی جان و بی روح و بی حالت شده است.

اين جانور در نواحی غربی کرهء زمين به وفور يافت می شود. هيچ کس اين جانور را نمی فهمد، حتی خودش. هيچ کس عاشق اين جانور نيست، حتی خودش. هيچ کس نمی داند اين جانور کار درستی کرده است. هيچ کس هيچ چيز نمی داند. اين جانور فقط يک چيز را می داند : اين جانور نه اولين است و نه آخرين. اين جانور حالش بد نيست، خوب هم نيست، ولی لبخند می زند. اين جانور اميدوار است، الکی. اين جانور مهاخری است بشبخت.