اولين باري که سرش شکست پنج سالش بود، يا شايد کمتر. چهار دست و پا کف زمين نشسته بود و ماشين بازي مي کرد. همينطور که سرش پايين بود و با ماشين به اين طرف و آن طرف مي رفت و صداي موتور ماشين را تقليد مي کرد سرش را محکم به لبهء شوفاژ کوبيد و سرش شکست. از آن روز به بعد هر وقت ماشين بازي مي کرد سرش را بالا مي گرفت، و قبل از اينکه به نزديکي شوفاژ برسد مي پيچيد. او چون ماشين بازي را خيلي دوست داشت آنقدر بازي کرد و بازي کرد و آنقدر پيچيد و پيچيد تا آدم بسيار پيچيده اي شد.
بيست سال گذشته است، يا شايد بيشتر، و آقاي پيچيده هنوز هم ماشين بازي را خيلي دوست دارد، ولي نه ماشين اسباب بازي دارد و نه حوصلهء چهاردست و پا راه رفتن. علاوه بر اين او در زندگي آنقدر پيچيده است که ديگر هيچ وقت نمي تواند در يک جهت ثابت و به سمت هدف معلوم و مشخصي حرکت کند. البته او تنها نيست؛ تمام کساني که در زندگي او مهم هستند از بچگي به ماشين بازي علاقهء زيادي داشته اند و هر کدام به دفعات به لبه هاي شوفاژهاي پراکنده در مسير زندگي برخورد کرده اند و سرشان را شکسته اند و پس از آن براي خودشان کلي پيچيده اند و آدمهاي پيچيده اي شده اند. آقاي پيچيده به همراه تمام آدمهاي زندگي اش در يک دنياي پيچيده زندگي مي کند.
راه خوشبختي راه راست است و مستقيم؛ و دقيقا به همين دليل آقاي پيچيده درست مثل همهء آدمهاي پيچيدهء ديگر نمي تواند مدت زيادي در همان مسير بمانند. درست مثل همين ديشب، که آقاي پيچيده بعد از مدتها بالاخره روي مسير راست خوشبختي قرار گرفته بود و با سرعت پيش مي رفت و هر چه فکر کرد ديد که چيزي کم ندارد. هم هدف داشت و هم حرکت مي کرد و هم از زمان حالش لذت مي برد. آقاي پيچيده درست همين ديشب بدون هيچ دليل خاصي ناگهان شک کرد که يک لبهء شوفاژ در چند قدمي است و چيزي نمانده است به آن برخورد کند و بلافاصله پيچيد و از مسير خوشبختي منحرف شد؛ غافل از اينکه يکي از آدمهاي پيچيدهء اطرافش نيز بدون هيچ دليل خاصي ناگهان مسير زندگي اش را عوض کرده است و بدين ترتيب آقاي پيچيده با يکي از مهمترين آدمهاي پيچيدهء زندگي اش به شدت تصادف کرد.
البته اين بار اولي نبود که آقاي پيچيده با کسي تصادف مي کرد. همينطور بار اولي هم نبود که آقاي پيچيده با طرف پيچيدهء مربوطه تصادف مي کرد؛ ولي از آنجا که آقاي پيچيده در بيست سال گذشته هر روز فکر مي کرد که بالاخره شايد بعد از بيست سال دست از پيچيدن و پيچيدگي بردارد و بالاخره مثل آدم راه خودش را برود کم کم نگران شده است که ممکن است هميشه همه چيز همينقدر پيچيده بماند و او هيچ وقت به راه راست هدايت نشود. آقاي پيچيده ترسيده است؛ به همين سادگي.
اقاي پيچيده مي خواهد امروز يک چراغ قوه بخرد. او تصميم گرفته است که از اين به بعد در هر مسيري که قرار گرفت چراغ قوه را روشن کند و روي امتداد مسير نور آن تمرکز کند. او مي داند که نور هميشه مستقيم مي رود، و بنابراين مي تواند با تعقيب مسير آن روي راه راست بماند. آقاي پيچيده مي خواست براي تک تک آدمهاي پيچيدهء زندگي اش هم يک چراغ قوه بخرد، تا بلکه آنها هم ديگر از راه راست منحرف نشوند و بدين ترتيب هيچ کس - هر چقدر هم که به آدم پيچيدهء ديگري نزديک باشد - با کسي تصادف نکند. آقاي پيچيده مي خواست همهء اين کارها را بکند، ولي قبل از اينکه به مغازهء چراغ قوه فروشي برسد شک کرد که به يک لبهء شوفاژ ديگر نزديک شده است و بي اختيار بلافاصله پيچيد و مسيرش را عوض کرد و دوباره تصادف کرد. آقاي پيچيده امروز مرد؛ به همين سادگي.
