چند روز پيش در چنين روزي من همينطور که يک دانه زيتون سبز را از وسط گاز مي زدم چشمانم را بستم؛ چشمانم را که باز کردم زيتون را ديدم که مرا لاي دندانهايش مي فشارد، و چشمانش را بسته بود. چشمانش را که باز کرد، هر دو به هم خيره شديم، هيچ کدام نمي دانستيم چه کسي آن يکي را گاز زده بود.
من گاهي سياه بودم و گاهي سبز، و او گاهي سبز بود و گاهي سياه. من گاهي ترش بودم و گاهي پرشور، و او هم شور بود و هم پر از ترشي. من مدتي تازه بودم و بعد بزرگتر شدم، و او با اينکه حسابي پروده شده بود پوستش هنوز ترد بود و تازه. نيمي از او کنده شده بود و ديگر گرد و کامل نبود، و نصف بيشتر من هم يک جايي جا مانده بود. احتمالا هستهء سفتش تنها قطعه اي از او بود که در قلبش سالم مانده بود، و قلب من هم براي اينکه سالم بماند حسابي سفت شده بود. چند روز همانطور به هم خيره مانديم و به هيچ نتيجه اي نرسيديم، تا اينکه ديروز يکيمان ديگري را خورد.
ديشب قبل از خواب فقط به اين فکر مي کردم که بالاخره کدام يکي از ماها آن يکي را خورد. واقعا دلم مي خواست بدانم بالاخره من خودم هستم که يک زيتون خورده است يا زيتوني هستم که مرا قورت داده است. به تمام مشخصات خودم فکر مي کردم تا ببينم به کدام بيشتر شبيه هستم. هنوز هم گاهي سبز بودم و گاهي سياه و گاهي شور و گاهي ترش و همهء مشخصات مشترکمان را داشتم. ناگهان متوجه قلبم شدم، که سر جايش نبود. آخرين باري که يادم بود سفت و سخت سر جايش نشسته بود و حسابي سالم و سرحال بود، ولي حالا ديگر اصلا نبود. يعني به کل نبود، و جايش حسابي خالي بود. به طرف يخچال دويدم و يک زيتون ديگر برداشتم و قلبش را با دقت باز کردم. قلب کوچکش سرخ بود و نرم بود و زنده بود. چند ساعت همينطور به زيتون خيره شدم و باز هم به هيچ نتيجه اي نرسيدم. شايد من هنگام خوردن زيتون قلب خودم و زيتون را با هم قورت داده ام و زيتونهاي ديگر به اين نتيجه رسيده اند که سفت و سخت کردن هسته هايشان بي نتيجه است و ديگر پشيمان شده اند، و يا شايد من قبلم آنقدر ها هم سفت نبوده است ، و من زيتوني هستم که مرا قورت داده است و قلبم را دزديده است تا به جاي همهء هسته هاي زيتونهاي دنيا ذره اي از قلب مرا جا بگذارد؛ تا دوباره از اول بزرگ شود،شايد اينبار انقدر سفت و سخت و پرخاشگر نشود و باز هم بتواند سالم بماند.
چشمانم را بستم و بدون اينکه بفهمم من زيتون هستم يا خودم خوابيدم. از امروز ديگر من هيچ چيزي در مورد خودم نمي دانم، ولي مي دانم که هيچ قلب سفتي آنقدرها هم سالم نمي ماند.
