در وصف لحظهء بزرگ ريختن قهوهء صبحگاهي روي يقهء اتوکشيدهء پيراهن سفيدي که ديشب شسته بودم تا در جلسهء رسمي امروز در حضور رئيس مربوطه اعتماد به نفس کمرنگم را تقويت کنم مي توان چند جلد کتاب نوشت. مي دانيم که شخصيت هر انساني تا شش سالگي به صورت يکدست و يکپارچه رشد مي کند و بزرگ مي شود، و طبق شواهد علمي از هفت سالگي به بعد شخصيت هر انساني ابعاد متفاوتي پيدا مي کند که در هر شخص - بسته به شرايط محيطي، سياسي و سکسي-سينمايي که با آنها بزرگ مي شود - تعداد مشخصي از اين ابعاد رشد مي يابد و بقيه ابعاد وجودي شخص در همان شش سالگي باقي مي ماند. همچنين، مي دانم که بخش اعتماد به نفس حرفه اي من يکي از همان ابعادي است که در شش سالگي جا مانده است، و امروز من شديدا معتقدم حالا که قطرات وحشي و سياه قهوه با بي رحمي بربرانه شان با يقهء من گلاويز شدند و آنرا به کثافت کشيدند امکان ندارد من بتوانم تاثير خوبي روي رئيس مربوطه بگذارم و نتيجهء تلاش مذبوحانه ام در چند ماه اخير براي گرفتن مزاياي شغلي بهتر به فنا خواهد رفت.
دقيقا به همين دليل بعد از جلسهء امروز رئيس مربوطه منشي مخصوصش را به دفترش مي برد و آيندهء شغلي مرا با او بررسي مي کند. او پيشنهاد مي کند تا آخر امروز به من وقت بدهند تا علت بي نظمي و به طبع بي ثمري ساعتهاي کاري خودم را روشن کنم، که مسلما من با يقهء کثيفم امکان ندارد بتوانم به دفتر او بروم، اگر هم بروم آنقدر حواسم به خط نگاه رئيس خواهد بود که نمي توانم روي هيچ چيز ديگري غير از زاويهء مناسب گردن براي پنهان کردن لکهء يقه ام تمرکز کنم، و بدين ترتيب من مهلت تعيين شده براي رفع اتهام از خودم را از دست مي دهم و فردا صبح از دفتر اخراج مي شوم.
من مدت چند روز با چنگ و دندان خودم را به اينور و آنور مي کوبم و با مداخلهء عموي دختر خالهء يکي از همکلاسيهاي قديمي همکار يکي از همسايه هاي قديمي کارمند قديمي پدرم يک مصاحبهء ديگر در يک شرکت ديگر پيدا مي کنم، ولي چون لکهء قهوهء يقهء پيراهن سفيدم درست و حسابي پاک نشده است و هنوز اختلاف رنگش معلوم است مصاحبهء شغلي خودم را هم خراب مي کنم، و بدين ترتيب بعد از ده روز ويزاي کاري من باطل مي شود و به ايران برمي گردم.
از آنجايي که آدم بهتر است پنچري کشتي نوح را بگيرد ولي با دست خالي از فرنگ برنگردد خانواده ام برگشتن مرا به هيچ کس اطلاع نمي دهند، و من ماهها از اتاقم بيرون نمي آيم. بعدا يکي از دوستانم که به صورت اتفاقي قضيه را مي فهمد حاضر مي شود در شعبهء شهرستان مرغداري بزرگي که تخم مرغهاي دو زرده اش را به اسپانيا صادر مي کند يک شغل موقت به من بدهد. من که از افسردگي شديد رنج مي برم يک روز به جاي يکي از وعده هاي ارزن جوجه هاي رديف اول به آنها پودر وايتکس مي خورانم، و چند ماه بعد تخم مرغي که آنها توليد مي کنند حاوي مواد سمي و حلالهاي شيميايي قوي مي شود. نخست وزير جديد اسپانيا در يکي از مهمانيهاي بزرگش در اثر خوردن يک قاچ از کيک پنير مخصوصي که با تخم مرغهاي دوزردهء دوست مهربان من تهيه شده است جگرش کباب شده و جا به جا سکته مي کند و کار بلافاصله بالا مي کشد و ايران به جرم اقدام به يک حملهء تروريستي ديگر از طرف جامعهء اروپايي محکوم مي شود. دولت آمريکا هم که يا اجازه و بي اجازه اصرار دارد دمکراسي را با توپ و تانک به خاور ميانه صادر کند فرصت را غنيمت مي شمرد و ايران را در يک حملهء گازانبري از دوطرف در عرض دو ساعت و هفده دقيقه تسخير مي کند. فرداي همان روز يکي از بسيجيهاي چهارده سالهء فدائي به خودش چند کيلو اورانيوم غني شده مي بندد و خودش را پرت مي کند توي يکي از رآکتور هاي نصفه نيمهء اهواز، و بدين ترتيب خاور ميانه را از نقشهء دنيا پاک مي کند. آمريکا به همهء دنيا مي گويد ديديد گفتيم ايران چقدر خفن بوده است، و دختر چهارسالهء نخست وزير فقيد اسپانيا در تيتر روي جلد يک مجلهء مد روز فرانسوي شديدا از رئيس جمهور آمريکا تشکر مي کند. يکي از مشتريان استارباکس در مرکز شهر پاريس همانطور که قهوهء سياهش را مي نوشد تيتر اين مجله را مي خواند، و ناگهان متوجه مي شود که قهوه اش را زيادي شيرين کرده است و قهوهءداخل دهانش را روي جلد مجله تف مي کند. يکي از قطرات قهوه روي يقهء پيراهنش مي چکد، و در همان لحظه است که او واقعيت پشت اين ماجرا را مي فهمد، و به سرنوشت من فکر مي کند، و لبخند مي زند.
از آن روز به بعد، هيچ کس در هيچ شرکتي در دنيا صبحها قهوه نمي نوشد؛ مبادا به سرنوشت قهوه اي من دچار شود.
