پشت به من نشسته بود و پارو مي زد. پشت به مسير نشسته بود و با تمام قدرتي که داشت پارو مي زد. جالب است که پاروزن هميشه رو به عقب مي نشيند تا رو به جلو پارو بزند. من مسير را مي ديدم و موجهايي را که در خلاف جهت قايق را جابجا مي کردند؛ ولي او که پشت به من نشسته بود نه مسير را مي ديد و نه موجها و نه افق را، او فقط پارو مي زد، و قايق را جلو مي برد.
تو کنارم نشستي و دستم را گرفتي. گفتي بيا پياده شويم و کنار ساحل روي شنها قدم بزنيم. گفتي خسته اي، گفتم من هم خسته ام، ولي او همچنان پارو مي زد. گفتي بايد حرف بزنيم، بايد ببينيم از زندگي چه مي خواهيم، به کجا مي رويم و چه مي خواهيم و چگونه مي توانيم در طول مسير به هم کمک کنيم. دلم مي خواست بايستم و به حرفهايت گوش کنم، ولي او همچنان پارو مي زد.
مي داني، تقصير خودش نيست. نمي بيند. نه شجاع است و نه قلدر است و نه بازوهايش آنقدرها قوي هستند. نمي بيند. فقط پارو مي زند، و قايق را پيش مي برد.
گاهي همينطور وسط پارو زدنهايش نگاهمان به هم گره مي خورد. چشمهايش آرام است، ولي نمي خندد. گاهي زير لب خدا را شکر مي کند. گاهي آهنگي را زمزمه مي کند. گاهي به بي نهايتي که پشت سر جا گذاشته ايم خيره مي شود، انگار ناگهان يادش مي آيد که چيزي را جا گذاشته است. گاهي چشمهايش را مي بندد، انگار ديگر دلش نمي خواهد پشت سر را ببيند. تمام اين کارها را مي کند، ولي حتي يک لحظه هم از پارو زدن باز نمي ايستد. انگار اگر يک لحظه پارو نزند هر دو غرق مي شويم. بي وقفه پارو مي زند.
از کنارت که مي گذشتيم لبهء پارو محکم به کنار دلت گرفت و آنرا شکست. ريزه ريزه هاي دلت را ذره ذره جمع کردم و سر جايش گذاشتم و معذرت خواهي کردم، يادت هست؟ درست نشد. گفتم او را ببخش، نمي بيند، تقصير من است که به موقع مسير را عوض نکردم. يعني نه که نديدم، خوب هم ديدم، شايد عمدا دلم مي خواست از کنارت رد شوم. شايد دلم مي خواست به شاخه هاي دلت گير کنم و همينجا کنارت بمانم. شايد هم من انقدر احمقم که ظرافت تو را نمي فهمم. شايد هم من هيچ چيز نمي دانم، و در روياي خودم فکر مي کردم اگر تا آنجا که مي توانم به تو نزديک شوم همه چيز را خواهم فهميد. شايد اگر يک لحظه بيشتر مکث مي کردم، شايد اگر او انقدر سريع و تند تند پارو مي زد...شايد اگر من از خودم اختيار داشتم...ولي نمي توانم. او نمي بيند، بي وقفه پارو مي زند و قايق مرا به پيش مي برد. من هر کاري هم که بکنم او همچنان پارو مي زند.
کاشکي تو با من مي آمدي. مي دانم که خيلي خودخواهم، ولي خودت که مي بيني او حاليش نيست، يعني تقصير خودش هم نيست، نمي بيند؛ کاش تو هم مي آمدي. او که نمي فهمد، کاش تو مي فهميدي، کاش من مي فهميدم، کاش خودم براي خودم پارو مي زدم. فعلا که او ديوانه وار پارو مي زند. نه بيش از من مي داند، نه بيشتر مي فهمد و نه دلش مي خواست بداند. درست مثل خود من، او فقط پارو مي زند. غافل از اينکه چه سريع از کنار تو مي گذرد...
