زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه تصميم بگيرد خانهء خودش را ترک کند و براي خودش زير شاخه هاي درخت کندو درست کند مطمئن شود که شهد گل صورتي که به درخت چسبيده بود شيرين است و شيرين مي ماند. چند سالي که از شهد گل حسابي عسل ساخت و به خانه اش برد هنوز نمي دانست شهد شيرين گل به خارهاي کوچک شاخهء سبز و لطيفش مي ارزند يا نه. چند سال بعد که بالاخره تصميم گرفت جاي مناسبي را روي شاخه پيدا کند و عمليات ساخت کندو را آغاز کند متوجه شد که در بهترين نقطهء شاخه - درست بالاي سر گل صورتي - زنبور ديگري که تازه از راه رسيده است کندوي خودش را بنا کرده است. زنبور با تازه وارد گلاويز شد و در حين دعوا کندو کنده شد و روي گل افتاد و تمام گلبرگهايش پر پر شد. زنبور بعد از آن روز از هيچ گل ديگري شهد ننوشيد و کم کم مگس شد و بعد هم به پشه کورک تبديل شد و کور شد و يک شب در تاريکي مرد.
بي خيال.
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه داربست کندوي جديدش را روي شاخه اي که درست بالاي گل صورتي بود احداث کند مطمئن شود که شاخه از نظر ساختماني تحمل وزن کندو را دارد، تا يک وقت خداي نکرده در اثر بلاياي طبيعي و باد و توفان و صداي پاي فيلها کندو کنده نشود و بلايي سر گل صورتي نيايد. زنبور براي محاسبهء دقيق مقاومت شاخه سالهاي سال درس خواند و تحقيق کرد و به خارج رفت تا پرفسوراي افتخاري کندوسازي خودش را از دانشگاه ويزاويز دريافت کرد و در حين تحصيل عاشق يک زن بور ديگر شد و شاخه و درخت و کندو و فلسفهء زندگي اش را فراموش کرد و همانجا در خارج ازدواج کرد و آنقدر استيک آرژانتيني و شراب فرانسوي خورد تا يک زنبور گاوي بزرگ شد و کم کم گاوميش شد و تا آخر عمرش گاو ماند و از بس گاو بود يک روز مرد.
برو بابا.
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايهء کندوي جديدش را روي سر گل صورتي پهن کند آنقدر بزرگ شود تا عقاب شود و بتواند از پس تمام پرنده ها و چرنده ها و درنده ها و خزنده ها بر بيايد ديگر تا آخر عمرش از هيچ چيزي نترسد. زنبور سالهاي سال سعي کرد و آنقدر زور زد تا گنجشک شد و تازه فهميد عقاب شدن چقدر سخت است. از طرف ديگر بزرگ شدنش آنقدر طول کشيد که در همان سالهايي که او بزرگ مي شد گل صورتي هم ريشه هايش را سفت تر کرد و رشد کرد و آنقدر بالا رفت تا خورشيد شد؛ و ديگر هيچ احتياجي به مراقبت زنبور نداشت. زنبور که حالا ديگر گنجشک شده بود هيچ وقت نتوانست لانه اي درست کند که خورشيد در آن جا شود، و تا آخر عمرش به او نرسيد.
نُچ.
زنبور دلش مي خواهد با گل صورتي بماند، و مي داند که گل از او چيز زيادي نمي خواهد. زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند، ولي نمي تواند کار کردن براي کندوي جديدش را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گل برگردد؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي مي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامهء اين داستان را بنويسد. فعلا، فقط داخل پيلهء خودش فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند، و زندگي ويز ويز مي گذرد.
