امروز صبح راديوي ماشين من

|

امروز صبح راديوي ماشين من با کيفيت بسيار خوبي خش خش مي کرد. اگر چه صداي گويندهء اخبار گاهي در زمينه شنيده مي شد و يکي دو تا از خشها را درست نمي شد شنيد، ولي به طور کلي کيفيت شيشه ايِ خش خش و پارازيتهاي ناگهاني امروز با هميشه فرق داشت. صداي راديو را تا ته بلند کردم تا در پارازيتهايش گم شوم.

در پانزده سالگي آرزويم اين بود که متن تمام آهنگهاي مورد علاقه ام را از حفظ بدانم. اصلا مهمترين چيزي که در هر آهنگي به دنبال آن مي گشتم کلمات و شعر آن بود و بعد به موسيقي گوش مي کردم. در بيست سالگي برخي از آهنگها را فقط به خاطر شعرشان دوست داشتم، و دستهء ديگري را فقط به خاطر موسيقي. در بيست و پنج سالگي فقط شعرهايي را دوست داشتم که آهنگ را تکميل مي کردند. مهم نبود چه بگويند؛ پارازيت، همان نهايت حل شدن کلمات است در متن آنچه که به گوش مي رسد؛ و اگر بتواني نظم آهنگ خش خش آنها را کشف کني غني ترين موسيقي ممکن را مي شنوي...

درست مثل فيلمهاست. دقيقا همانطور که يک فيلم کامل نصف حرفهايش را در موسيقي متنش مي زند، وقتي که دنيا را تماشا مي کني بر اساس اينکه به چه آهنگي گوش مي کني تصاوير را به انواع مختلف براي خودت معني مي کني. مثلا من هر وقت به اين آهنگهاي تند رقصي گوش مي کنم تمام دنيا را در تلاش و حرکت و تکاپو مي بينم، و هر از گاهي که به اين آهنگهاي عشقي گوش مي دهم همهء دنيا را در آرامش و رضايت تصور مي کنم. وقتي که شيشه هاي ماشينت را بالا بکشي و با بلند ترين صداي ممکن به خش خش راديو گوش دهي اصلا يک دنياي ديگر را مي بيني. انقدر با آنچه به آن عادت داري فرق مي کند که هر لحظه دلت مي خواهد صداي خش خش را کم کني تا به همان دنيايي که مي شناسي برگردي. احساس مي کني امکان ندارد در اين همه بي نظمي و اغتشاش يک لحظه دوام بياوري. تمام اصول منظم فکرهايت به هم مي ربزند و در مقابل زير و بمهاي ناگهاني آنچه که مي شنوي خلع سلاح مي شوي، چون اصلا نمي تواني از هيچ صدايي سر در بياوري. کم کم به ضعف خودت در برابر بي نظمي پي مي بري، و از تلاش براي شناختن و فهميدن آنچه که مي شنوي دست بر مي داري.

دقيقا در همان لحظه اي که آگاهانه تصميم مي گيري هيچ چيزي را نفهمي گره ابروهايت - که از وجودشان تا آن لحظه اطلاعي نداشتي - از هم باز مي شود. تمام بي نظمي دنياي اطرافت به آرامي از کنارت مي گذرد و عبور مي کند و تو چون ديگر کاري با آن نداري از حس کردن آن اصلا ناراحت نمي شوي. کمي بعد متوجه مي شوي که ديگر حتي يک صداي آزاردهنده هم نمي شنوي. انگار وقتي که ديگر تلاشي براي شنيدن نمي کني گوشهايت هم هيچ کدام از امواج متلاطم صوتي را دربافت نمي کنند. کم کم حتي مي تواني با لبخند به دنياي بي نظم اطرافت نگاه کني که در جلوي چشمانت و در نهابت بي نظمي مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد. آرامش عجيبي را احساس مي کني که غريب است...

به محل کارم که رسيدم ماشين را خاموش کردم، و به شدت ترسيدم. تمام آرامشي که در خودم مي ديدم محو شد و دنيا ايستاد. کمي نشستم تا به نبودن خش خش در گوشهايم عادت کنم. انگار تمام دنيا ايستاده بود و تا زماني که من حرکت نمي کردم هيچ ذره اي در دنياي اطرافم جابجا نمي شد. از ماشين پياده شدم، و دنيا هم به راه افتاد. صداي خشک يک سنگريزه را شنيدم که زير يکي از قدمهايم خرد شد، و اصلا ناراحتم نکرد،‌ چون براي من هيچ معني خاصي نداشت،‌ و من هم اصرار نداشتم آن را بفهمم. لبخند زدم، به زندگي ادامه دادم.