شنبه : رئيس دانشگاه فلفلدان

|

شنبه :
رئيس دانشگاه فلفلدان فکر مي کند من قدم مهمي در زندگي خودم برداشته ام. البته من هنوز اين قدم را برنداشته ام، ولي خانم رئيس معتقد است من حتما اين قدم را برخواهم داشت، و يک کيف سياه چرمي را به عنوان چشم روشني روبروي من روي ميز گذاشته است، درست مثل تک تک صد و پنجاه نفر ديگري که در سالن اجتماعات نشسته اند. من بايد پيشرفت کنم. بايد درس بخوانم. بايد ببيشتر بدانم. بايد بيشتر کار کنم، احتمالا براي اينکه پول بيشتري درآورم.

بايد ماشين کهنه ام را امروز بفروشم. براي همين هم نمي توانم در جلسهء بعد از ظهر شرکت کنم. البته من به هر حال نمي توانم از کمکهاي دولتي دانشگاه فلفلدان استفاده کنم. من خارجي هستم، از همان وقتي که به خارج رفتم خارجي شده ام. خارجي ها به کمک دولت احتياجي ندارند. ماشينم را مي فروشم، دويست دلار کمتر از قيمتي که قرار گذاشته بودم؛ من حوصلهء چانه زدن ندارم. به محض اينکه مشتري گفت انقدر بيشتر ندارد من هم قبول کردم. من خارجي هستم. خارجي ها به صد دلار و دويست دلار احتياجي ندارند، کارشان با اين خرده پولها راه نمي افتد. بايد براي اينکه مدارک فروش ماشين را پست کنم تمبر بخرم. بايد براي کارهايم برنامه ريزي کنم تا هم به کارم برسم هم بتوانم درس بخوانم. بايد تمبر بخرم...

سه شنبه :
بايد يک دوربين بخرم. بايد تمام لحظه هاي زندگي را ثبت کنم تا بعدا سر وفت بشينم و زندگي ام را تماشا کنم. فعلا وقت ندارم حتي براي يک لحظه سرم را از جلوي مانيتورم برگردانم. يک دوربين مي خرم. البته از روي يک سايت اينترنتي. سايت فروشنده از من خيلي متشکر است. خوشحال است که من او را انتخاب کرده ام. نمي داند من هيچ چيزي را انتخاب نکرده ام. نمي داند من خارجي هستم، خارجي ها چيزي را انتخاب نمي کنند. انتخاب مي شوند. زندگي من انتخاب کرده است که من به اينجايي که هستم برسم. من بايد ازدواج کنم. مسير زندگي ام بدون اينکه من بدانم برايم ازدواج کردن را انتخاب کرده است. من بايد پيشرفت کنم. وضعيتي که در آن قرار گرفته ام مسير پيشرفت را انتخاب کرده است و مرا به سمت آن هل مي دهد. حس کنجکاوي و بي صبري من را وادار کرده است که با پولهايي که ندارم يک دوربين جديد بخرم. من اسباب بازيهاي زيادي مي خرم. من بايد تمبر بخرم. بايد براي پست کردن اين نامه به ادارهء راهنمايي رانندگي تمبر بخرم. بايد همين امروز تمبر بخرم.

پنجشنبه:
بايد کمتر کار کنم. آدم نبايد هر شب تا نصفه شب سر کار بماند، رئيس پررو مي شود؛ پرتوقع مي شود. من بايد کارم را عوض کنم. بايد کار ديگري بگيرم که با آدمها بيشتر در ارتباط باشم و با ماشينها کمتر. من بايد ماشينها را خوب بشناسم. ولي آنها مرا نمي شناسند، براي همين هم هيچ حرفي با من نمي زنند. بايد مدارک فروش ماشين را پست کنم. من بايد تمبر بخرم، همين امروز.

يکشنبه:
امشب بهادر آمد. معتقد است تمام ماهايي که در آن مدرسه بوديم در توهم زندگي مي کنيم، حداقل تا چند سال. بعد از آن بعضيهايمان از توهم خارج مي شويم و بعضي در همان توهمات خودمان درگير مي مانيم. من از توهمي که او تعريف مي کند خيلي زود خارج شدم، چون عجله داشتم تا به توهمات مهمتري برسم. توهم بزرگ شدن. توهم فهميدن. توهم کتاب خواندن. توهم خارج رفتن. توهم کار کردن. توهم زندگي. زندگي در توهم. تا جايي که ديگر مهم نيست که واقعيت چه بود، ديگر مردن آدمها هم مي شود يک خبر ديگر روزانه که صبحها در راديو اعلام مي شود. تا جايي که از اينکه کسي تلفن دستي ندارد تعجب مي کنم. تا اينجا که ماشينم را مي فروشم تا يک کامپيوتر جديد بخرم.بايد براي فرستادن اين مدارک تمبر بخرم. بهتر است همين امشب سر راه يک بسته تمبر بخرم.

فردا يک بسته تمبر مي خرم، و بعد به سر کار مي روم. بعد پول در مي آورم و پولدار مي شوم. بعد مدرسه ام شروع مي شود. بعد درس مي خوام. بعد پيشرفت من کنم. بعد بيشتر کار مي کنمُ، و بيشتر پول در مي آورم. بعد وام مدرسه ام را پس مي دهم. بعد براي يک ماشين جديد يک وام جديد مي گيرم. خوب شد اين ماشين را فروختم. بايد سريعتر اين کاغذهايش را بفرستم. بايد تمبر بخرم...