April 2004 Archives

صبحها بايد دوش گرفت، دوش

| | Comments (0)

صبحها بايد دوش گرفت، دوش آب سرد. صبحها بايد لخت شد، لخت مادرزاد. صبحها بايد مورچه هاي کف وان حمام را شست، مورچه ها بي آزارند، آنها را نبايد کشت. زير دوش آب با يکي از مورچه هاي روي پردهء حمام آشنا شدم که براي پياده روي صبحگاهي از لانه اش بيرون‌ آمده بود. به هم سلام کرديم و صبح بخير گفتيم؛ از کنار هم که گذشتيم تازه يادم آمد او را از کجا مي شناسم، در يکي از کتابهاي رياضي دوران نوجواني ام عکس بزرگي از او ديده بوم در حال پياده روي، و مدتها در مورد راه رفتنش فکر کرده بودم.

کفهاي صابون را شسته و نشسته هوله را دور خودم پيچيدم و به دنبالش رفتم. دوباره سلام کردم و خودم را معرفي کردم و معذرت خواهي کردم که لباس مناسبي ندارم، و از او اجازه گرفتم تا چند دقيقه اي در کنارش راه بروم، و با هم رفتيم تا روي نوار موبيوس قدم بزنيم، که شايد ساده ترين و پيچيده ترين نوار دنياست؛ از او خواستم هر چه در مورد اين نوار مي داند برايم بگويد، که اصلا چي هست و چرا هست و چه فايده اي دارد. با صداي آرامش به من گفت نواري که روي آن راه مي رود بسيار ساده است. يک نوار کاغذي ساده است که سر آن را به تهش چسبانده اند، ولي قبل از اينکه آنرا چسب بزنند از وسط آن را دقيقا يک بار تاب داده اند. خودم اينها را مي دانستم، از او خواستم فايده اش را توضيح بدهد. با همان صداي آرامش ادامه داد که وقتي روي حلقهء بستهء اين نوار دور خودت قدم مي زني بدون آنکه مسيرت را عوض کني يک بار روي آني و يک بار زير مي روي، بعد دوباره رو مي آيي و دوباره زير مي روي. اينها را از همان قديم يادم بود؛ کم کم حوصله ام سر رفته بود، و کمي صدايم را بلندتر کردم و پرسيدم خب آخرش که چي. اين همه راه مي روي و قدم مي زني و زير و رو مي شوي و باز هم به جاي اولت برمي گردي که به چي برسي؟ اينبار کمي مکث کرد، با شاخکهايش سرش را کمي خاراند و به دوردست خيره شد، بعد با صداي آرامتري جواب داد که پاسخ اين سوال گفتني نيست، و ساکت شد.

عصباني شدم، و تصميم گرفتم تا بيشتر از اين دير نشده است از او جدا شوم و لباس بپوشم و راه بيفتم. خداحافظي که کرديم از پشت سر صدايم زد، و برگشتم، پرسيد چرا بد اخلاق شده ام. با بي حوصلگي يک لبخند زورکي تحويلش دادم و گفتم که اعصابم از اين و آن خرد است و به او ربطي ندارد. دوباره سرش را کمي خاراند، و اينبار با صدايي که کمي بهتر شنيده مي شد شمرده شمرده برايم توضيح داد که راه رفتن روي نوار يک روش زندگي است. در اين روش تو فقط راه مي روي، و به هيچ وجه مسيرت را عوض نمي کني و زندگي به خودي خود تو را زير و رو مي کند. در اين روش هر بار که زير و روي زندگي را تجربه مي کني دوباره از اول شروع مي کني، و آنقدر اين کار را تکرار مي کني تا ديگر زير و رو برايت يکي مي شوند و ديگر تغيير جهت را احساس نمي کني. روي راه رفتن تمرکز مي کني، و از نوار و هر چيزي مربوط به آن جدا مي شوي، و ديگر هيچ قدمي برايت تکراري نيست. در اين روش هدف از راه رفتن به جايي رسيدن نيست، رهايي از نوار است. در اين روش زندگي نوار ساده ايست که سر و ته آن را با يک تاب ساده به هم چسبانده اند.

از حرفهايش چيز زيادي نفهميدم. پير بود و مزخرف مي گفت. وسط حرفهايش فقط به اين فکر مي کردم که براي رئيسم سردرد را بهانه کنم يا تصادف را. حسابي ديرم شده بود،‌ با عجله لباسهايم را پوشيدم و به راه افتادم. درست است که مورچه ها را نبايد کشت، ولي لازم هم نيست زياد با آنها معاشرت کرد؛ زيادي به معقولات فکر مي کنند. زندگي همين است که هست، هزار سال هم رياضي بخواني سر ماه بايد کرايه خانه ات را بدهي. قدم زدن مال قديمهاست، اين روزها فقط بايد دويد.

چند روز پيش در چنين

| | Comments (0)

چند روز پيش در چنين روزي من همينطور که يک دانه زيتون سبز را از وسط گاز مي زدم چشمانم را بستم؛ چشمانم را که باز کردم زيتون را ديدم که مرا لاي دندانهايش مي فشارد، و چشمانش را بسته بود. چشمانش را که باز کرد، هر دو به هم خيره شديم، هيچ کدام نمي دانستيم چه کسي آن يکي را گاز زده بود.

من گاهي سياه بودم و گاهي سبز، و او گاهي سبز بود و گاهي سياه. من گاهي ترش بودم و گاهي پرشور، و او هم شور بود و هم پر از ترشي. من مدتي تازه بودم و بعد بزرگتر شدم، و او با اينکه حسابي پروده شده بود پوستش هنوز ترد بود و تازه. نيمي از او کنده شده بود و ديگر گرد و کامل نبود، و نصف بيشتر من هم يک جايي جا مانده بود. احتمالا هستهء سفتش تنها قطعه اي از او بود که در قلبش سالم مانده بود، و قلب من هم براي اينکه سالم بماند حسابي سفت شده بود. چند روز همانطور به هم خيره مانديم و به هيچ نتيجه اي نرسيديم، تا اينکه ديروز يکيمان ديگري را خورد.

ديشب قبل از خواب فقط به اين فکر مي کردم که بالاخره کدام يکي از ماها آن يکي را خورد. واقعا دلم مي خواست بدانم بالاخره من خودم هستم که يک زيتون خورده است يا زيتوني هستم که مرا قورت داده است. به تمام مشخصات خودم فکر مي کردم تا ببينم به کدام بيشتر شبيه هستم. هنوز هم گاهي سبز بودم و گاهي سياه و گاهي شور و گاهي ترش و همهء مشخصات مشترکمان را داشتم. ناگهان متوجه قلبم شدم، که سر جايش نبود. آخرين باري که يادم بود سفت و سخت سر جايش نشسته بود و حسابي سالم و سرحال بود، ولي حالا ديگر اصلا نبود. يعني به کل نبود، و جايش حسابي خالي بود. به طرف يخچال دويدم و يک زيتون ديگر برداشتم و قلبش را با دقت باز کردم. قلب کوچکش سرخ بود و نرم بود و زنده بود. چند ساعت همينطور به زيتون خيره شدم و باز هم به هيچ نتيجه اي نرسيدم. شايد من هنگام خوردن زيتون قلب خودم و زيتون را با هم قورت داده ام و زيتونهاي ديگر به اين نتيجه رسيده اند که سفت و سخت کردن هسته هايشان بي نتيجه است و ديگر پشيمان شده اند، و يا شايد من قبلم آنقدر ها هم سفت نبوده است ، و من زيتوني هستم که مرا قورت داده است و قلبم را دزديده است تا به جاي همهء هسته هاي زيتونهاي دنيا ذره اي از قلب مرا جا بگذارد؛ تا دوباره از اول بزرگ شود،‌شايد اينبار انقدر سفت و سخت و پرخاشگر نشود و باز هم بتواند سالم بماند.

چشمانم را بستم و بدون اينکه بفهمم من زيتون هستم يا خودم خوابيدم. از امروز ديگر من هيچ چيزي در مورد خودم نمي دانم، ولي مي دانم که هيچ قلب سفتي آنقدرها هم سالم نمي ماند.

در وصف لحظهء بزرگ ريختن

| | Comments (0)

در وصف لحظهء بزرگ ريختن قهوهء صبحگاهي روي يقهء اتوکشيدهء پيراهن سفيدي که ديشب شسته بودم تا در جلسهء رسمي امروز در حضور رئيس مربوطه اعتماد به نفس کمرنگم را تقويت کنم مي توان چند جلد کتاب نوشت. مي دانيم که شخصيت هر انساني تا شش سالگي به صورت يکدست و يکپارچه رشد مي کند و بزرگ مي شود، و طبق شواهد علمي از هفت سالگي به بعد شخصيت هر انساني ابعاد متفاوتي پيدا مي کند که در هر شخص - بسته به شرايط محيطي، سياسي و سکسي-سينمايي که با آنها بزرگ مي شود - تعداد مشخصي از اين ابعاد رشد مي يابد و بقيه ابعاد وجودي شخص در همان شش سالگي باقي مي ماند. همچنين، مي دانم که بخش اعتماد به نفس حرفه اي من يکي از همان ابعادي است که در شش سالگي جا مانده است، و امروز من شديدا معتقدم حالا که قطرات وحشي و سياه قهوه با بي رحمي بربرانه شان با يقهء من گلاويز شدند و آنرا به کثافت کشيدند امکان ندارد من بتوانم تاثير خوبي روي رئيس مربوطه بگذارم و نتيجهء تلاش مذبوحانه ام در چند ماه اخير براي گرفتن مزاياي شغلي بهتر به فنا خواهد رفت.

دقيقا به همين دليل بعد از جلسهء امروز رئيس مربوطه منشي مخصوصش را به دفترش مي برد و آيندهء شغلي مرا با او بررسي مي کند. او پيشنهاد مي کند تا آخر امروز به من وقت بدهند تا علت بي نظمي و به طبع بي ثمري ساعتهاي کاري خودم را روشن کنم، که مسلما من با يقهء کثيفم امکان ندارد بتوانم به دفتر او بروم، اگر هم بروم آنقدر حواسم به خط نگاه رئيس خواهد بود که نمي توانم روي هيچ چيز ديگري غير از زاويهء مناسب گردن براي پنهان کردن لکهء يقه ام تمرکز کنم، و بدين ترتيب من مهلت تعيين شده براي رفع اتهام از خودم را از دست مي دهم و فردا صبح از دفتر اخراج مي شوم.

من مدت چند روز با چنگ و دندان خودم را به اينور و آنور مي کوبم و با مداخلهء عموي دختر خالهء يکي از همکلاسيهاي قديمي همکار يکي از همسايه هاي قديمي کارمند قديمي پدرم يک مصاحبهء ديگر در يک شرکت ديگر پيدا مي کنم، ولي چون لکهء قهوهء يقهء پيراهن سفيدم درست و حسابي پاک نشده است و هنوز اختلاف رنگش معلوم است مصاحبهء شغلي خودم را هم خراب مي کنم، و بدين ترتيب بعد از ده روز ويزاي کاري من باطل مي شود و به ايران برمي گردم.

از آنجايي که آدم بهتر است پنچري کشتي نوح را بگيرد ولي با دست خالي از فرنگ برنگردد خانواده ام برگشتن مرا به هيچ کس اطلاع نمي دهند، و من ماهها از اتاقم بيرون نمي آيم. بعدا يکي از دوستانم که به صورت اتفاقي قضيه را مي فهمد حاضر مي شود در شعبهء شهرستان مرغداري بزرگي که تخم مرغهاي دو زرده اش را به اسپانيا صادر مي کند يک شغل موقت به من بدهد. من که از افسردگي شديد رنج مي برم يک روز به جاي يکي از وعده هاي ارزن جوجه هاي رديف اول به آنها پودر وايتکس مي خورانم، و چند ماه بعد تخم مرغي که آنها توليد مي کنند حاوي مواد سمي و حلالهاي شيميايي قوي مي شود. نخست وزير جديد اسپانيا در يکي از مهمانيهاي بزرگش در اثر خوردن يک قاچ از کيک پنير مخصوصي که با تخم مرغهاي دوزردهء دوست مهربان من تهيه شده است جگرش کباب شده و جا به جا سکته مي کند و کار بلافاصله بالا مي کشد و ايران به جرم اقدام به يک حملهء تروريستي ديگر از طرف جامعهء اروپايي محکوم مي شود. دولت آمريکا هم که يا اجازه و بي اجازه اصرار دارد دمکراسي را با توپ و تانک به خاور ميانه صادر کند فرصت را غنيمت مي شمرد و ايران را در يک حملهء گازانبري از دوطرف در عرض دو ساعت و هفده دقيقه تسخير مي کند. فرداي همان روز يکي از بسيجيهاي چهارده سالهء فدائي به خودش چند کيلو اورانيوم غني شده مي بندد و خودش را پرت مي کند توي يکي از رآکتور هاي نصفه‌ نيمهء اهواز، و بدين ترتيب خاور ميانه را از نقشهء دنيا پاک مي کند. آمريکا به همهء دنيا مي گويد ديديد گفتيم ايران چقدر خفن بوده است، و دختر چهارسالهء نخست وزير فقيد اسپانيا در تيتر روي جلد يک مجلهء مد روز فرانسوي شديدا از رئيس جمهور آمريکا تشکر مي کند. يکي از مشتريان استارباکس در مرکز شهر پاريس همانطور که قهوهء سياهش را مي نوشد تيتر اين مجله را مي خواند، و ناگهان متوجه مي شود که قهوه اش را زيادي شيرين کرده است و قهوهءداخل دهانش را روي جلد مجله تف مي کند. يکي از قطرات قهوه روي يقهء پيراهنش مي چکد، و در همان لحظه است که او واقعيت پشت اين ماجرا را مي فهمد، و به سرنوشت من فکر مي کند، و لبخند مي زند.

از آن روز به بعد، هيچ کس در هيچ شرکتي در دنيا صبحها قهوه نمي نوشد؛ مبادا به سرنوشت قهوه اي من دچار شود.

پشت به من نشسته بود

| | Comments (0)

پشت به من نشسته بود و پارو مي زد. پشت به مسير نشسته بود و با تمام قدرتي که داشت پارو مي زد. جالب است که پاروزن هميشه رو به عقب مي نشيند تا رو به جلو پارو بزند. من مسير را مي ديدم و موجهايي را که در خلاف جهت قايق را جابجا مي کردند؛ ولي او که پشت به من نشسته بود نه مسير را مي ديد و نه موجها و نه افق را، او فقط پارو مي زد، و قايق را جلو مي برد.

تو کنارم نشستي و دستم را گرفتي. گفتي بيا پياده شويم و کنار ساحل روي شنها قدم بزنيم. گفتي خسته اي، گفتم من هم خسته ام، ولي او همچنان پارو مي زد. گفتي بايد حرف بزنيم، بايد ببينيم از زندگي چه مي خواهيم‌، به کجا مي رويم و چه مي خواهيم و چگونه مي توانيم در طول مسير به هم کمک کنيم. دلم مي خواست بايستم و به حرفهايت گوش کنم، ولي او همچنان پارو مي زد.

مي داني، تقصير خودش نيست. نمي بيند. نه شجاع است و نه قلدر است و نه بازوهايش آنقدرها قوي هستند. نمي بيند. فقط پارو مي زند، و قايق را پيش مي برد.

گاهي همينطور وسط پارو زدنهايش نگاهمان به هم گره مي خورد. چشمهايش آرام است، ولي نمي خندد. گاهي زير لب خدا را شکر مي کند. گاهي آهنگي را زمزمه مي کند. گاهي به بي نهايتي که پشت سر جا گذاشته ايم خيره مي شود، انگار ناگهان يادش مي آيد که چيزي را جا گذاشته است. گاهي چشمهايش را مي بندد، انگار ديگر دلش نمي خواهد پشت سر را ببيند. تمام اين کارها را مي کند، ولي حتي يک لحظه هم از پارو زدن باز نمي ايستد. انگار اگر يک لحظه پارو نزند هر دو غرق مي شويم. بي وقفه پارو مي زند.

از کنارت که مي گذشتيم لبهء پارو محکم به کنار دلت گرفت و آنرا شکست. ريزه ريزه هاي دلت را ذره ذره جمع کردم و سر جايش گذاشتم و معذرت خواهي کردم،‌ يادت هست؟ درست نشد. گفتم او را ببخش، نمي بيند، تقصير من است که به موقع مسير را عوض نکردم. يعني نه که نديدم، خوب هم ديدم، شايد عمدا دلم مي خواست از کنارت رد شوم. شايد دلم مي خواست به شاخه هاي دلت گير کنم و همينجا کنارت بمانم. شايد هم من انقدر احمقم که ظرافت تو را نمي فهمم. شايد هم من هيچ چيز نمي دانم، و در روياي خودم فکر مي کردم اگر تا آنجا که مي توانم به تو نزديک شوم همه چيز را خواهم فهميد. شايد اگر يک لحظه بيشتر مکث مي کردم، شايد اگر او انقدر سريع و تند تند پارو مي زد...شايد اگر من از خودم اختيار داشتم...ولي نمي توانم. او نمي بيند، بي وقفه پارو مي زند و قايق مرا به پيش مي برد. من هر کاري هم که بکنم او همچنان پارو مي زند.

کاشکي تو با من مي آمدي. مي دانم که خيلي خودخواهم، ولي خودت که مي بيني او حاليش نيست، يعني تقصير خودش هم نيست، نمي بيند؛ کاش تو هم مي آمدي. او که نمي فهمد، کاش تو مي فهميدي، کاش من مي فهميدم، کاش خودم براي خودم پارو مي زدم. فعلا که او ديوانه وار پارو مي زند. نه بيش از من مي داند، نه بيشتر مي فهمد و نه دلش مي خواست بداند. درست مثل خود من، او فقط پارو مي زند. غافل از اينکه چه سريع از کنار تو مي گذرد...

ديگر بس است. درگيري بس

| | Comments (0)

ديگر بس است. درگيري بس است. خستگي بس است. اخم کردن بس است. از همين لحظه زندگي واقعي آغاز مي شود؛ پرده ها را باز کنيد. نور، صدا، اکشن.

نور آبي ملايمي دايره اي را اطراف مرا روي سن چوبي بزرگي که در گوشهء آن ايستاده ام روشن کرده است. از آنجا که هنرپيشهء ديگري را روي سن نمي بينم احتمالا خودم بايد نمايش را آغاز کنم. غير از من همه چيز و همه جا تاريک است. نه مي توانم دکور صحنه را ببينم و نه مي توانم تماشاچيان را تماشا کنم. با اين همه نور آبي آرامش بخش است. نه حرفي براي گفتن هست و نه جايي براي رفتن، دلم مي خواهد همينجا ساکت و بي حرکت بمانم، ولي تماشاچيان منتظرند، نمي توانم.

تماشاچيان محترم، سلام. { قدمي به سمت جلو بر مي دارم، دايرهء نور با من حرکت مي کند.} از شما متشکرم که به تماشاي پرده اي از زندگي من نشسته ايد. { به قدم زدن ادامه مي دهم، نور مرا تعقيب مي کند} لطفا توجه کنيد که آنچه امروز در برابر چشمان شما اتفاق مي افتد يک داستان خيالي است .اسامي استفاده شده ساختگي هستند و وقايع داستان نيز هيچ ربطي به واقعيت ندارند. { نور صورتي مي شود. }

من يک ستاره ام. من سرشناس هستم. من موفق شده ام. من مي درخشم. من از راه دوري آمده ام و به سمت مقصد دوري مي روم. { قدمهايم را تند تر مي کنم، آرام آرام مي دوم. } من هر کاري دلم مي خواسته است کرده ام،{ سرعتم را بيشتر مي کنم } و از اين به بعد هم هر کاري دلم بخواهد مي کنم. باور نمي کنيد؟ من به سمت آسمان مي روم { دستهايم را در دوطرف بدنم باز مي کنم و پرواز مي کنم. } من پرواز مي کنم. { نور بنفش مي شود.}

آسمان پر از ستاره است، من بين ستاره ها گم مي شوم. { به سمت سقف پرواز مي کنم و نور کمرنگ مي شود.} من بين ستاره ها به دنبال راز خوشبختي روي زمين مي گردم. ستاره ها از زمين چيزي نمي دانند. من برمي گردم. { دستهايم را مي بندم و با صداي مهيبي روي کف سن سقوط مي کنم، نور به شدت سفيد مي شود. } من زمين را دوست دارم.

من مي خواهم همينجا بنشينم و راز خوشبختي خودم را خودم بنويسم. { روي زمين نشسته ام، نور آبي مي شود} مي خواهم همينجا بمانم تا خوشبخت شوم. {نور قرمز مي شود.} ولي دلم براي ستاره ها تنگ مي شود { نور آبي مي شود } اما زندگي من روي زمين است { نور قرمز مي شود } لعنت بر پرواز. لعنت بر ستاره ها، لعنت بر من. من بر مي گردم. { همانطور نشسته از سطح زمين فاصله مي گيرم، نور آبي مي شود } اما من واقعا نمي توانم جايي غير از زمين خوشبخت شوم { به سطح زمين بر مي گردم، نور قرمز مي شود } پرودگارا، من خسته شده ام. { نور خاموش مي شود. }

{ صداي پاي تماشاچيان و بسته شدن صندليها را مي شنوم. } تماشاچيان عزيز، اميدوارم از تماشاي اين قسمت از زندگي من لذت برده باشيد. لطفا باز هم برگرديد. { همان جا روي زمين در تاريکي نشسته ام، و پرده ها بسته مي شوند.}

من مي خورم، پس هستم.

| | Comments (0)

من مي خورم، پس هستم. يعني من همان چيزي هستم که مي خورم. اصلا تمام شخصيت آدمها را مي توان در غذا خوردنشان ديد. بدين ترتيب بعد از کفش، مهمترين شاخص شخصيتي هر انساني نوع غذا، نحوهء غذا خوردن و مقدار غذايي است که او در طول روز استفاده مي کند.

آقاي پنگ گوشت قرمز زياد مي خورد، درست مثل پلنگ. او وقتي که تنهاست غذايش را در همان ظرفي مي خورد که آن را پخته است. او معمولا ايستاده غذا مي خورد، و در جويدن غذا صرفه جويي مي کند. او هميشه - بدون استثناء - قبل از اينکه هر غذايي را بچشد حتما حسابي به آن نمک مي زند. او هر برش پيتزا را با مقدار بسيار زيادي سس مي خورد و معمولا لقمه هايش دو تا سه برابر حداکثر گنجايش دهانش است.

آقاي پنگ آدم نا آرامي است. او براي اينکه پروتئين اضافي بدنش را بسوزاند ناگزير است خيلي بلند تر از حد لازم حرف بزند. او هنگام حرف زدن دهانش بيش از حد باز مي شود و معمولا به همراه هر جمله تعداد مناسبي فحش آبدار نيز از دهانش خارج مي شود. او قبل از اينکه هر آدمي را درست بشناسد در مورد تمام رفتارش نظر مي دهد، و معمولا در برابر کوچکترين ناملايمي شديدترين عکس العمل ها از خودش نشان مي دهد.

آقاي شالو هميشه روي مبل راحتي اش ولو شده است، درست مثل شفتالو. او هر روز مقدار زيادي ميوه و سبزيجات مي خورد، و معتقد است فقط وقتي مي توان گوشت خورد که انتخاب ديگري نباشد. او هر کدام از لقمه هايش را آنقدر مي جود تا مطمئن شود تمام ملکولهاي سبزينهء گياهاني که خورده است به عناصر اوليه شان تجزيه شده اند و براي جذب آماده اند و آنها را به سمت بقيهء اندام گوارشي راهنمايي مي کند. او به طور متوسط هر شب هفتاد و سه دقيقه و بيست ثانيه از وقتش را در آشپزخانه مي گذراند تا سالاد مورد علاقه اش را آماده کند و سپس سالاد، مقداري پنير و ليوان شرابش را در بهترين پيش دستي و تميزترين سيني مي چيند و بعد از اينکه دستمال سفره اش را روي پاهايش مرتب مي کند آرام آرام به خوردن مشغول مي شود. او وسواس عجيبي در ميزان سس مصرفي دارد، و قطره هاي روغن زيتون و سرکهء سس سالادش را دانه دانه مي شمارد.

آقاي شالو با هيچ کس هيچ مشکلي ندارد. او مي تواند در بدترين شرايط به درخشش نور آفتاب در لابه لاي نوارهاي پردهء پلاستيکي پنجرهء اتاقش لبخند بزند. او از اينکه روبروي تلويزيون بنشيند و آن را روشن نکند لذت مي برد. بيشترين هيجاني که آقاي شالو در زندگي آرامش تجربه مي کند لحظه اي است که شير آب را هر روز صبح باز مي کند، و خودش را مجبور مي کند تا وقتي اولين قطرات آب سرد روي سرش مي ريزند از زير دوش فرار نکند و بدين ترتيب تمام بدنش بلرزد و بيدار شود، و وقتي که کم کم دماي آب تنظيم مي شود از گرماي نسبي آب غرق لذت مي شود.

آقاي پنگ و آقاي شالو يک دوست مشترک دارند که به نوبت با او معاشرت مي کنند. آقاي پشمالو - که گاهي پلنگ است و گاهي شفتالو - همه چيز مي خورد. او يک روز چرب ترين و بزرگترين همبرگر دنيا را به همراه يک ميلک شيک توت فرنگي رستم نشان دو لقمهء چپ مي کند، و از فرداي آن روز به بعد دو ماه تمام هر شب کرفس و آسپاراگوس مي خورد. او يک شب به همراه آقاي پنگ آنقدر داد مي زند تا گلويش مي گيرد و صدايش خفه مي شود، و فرداي همان شب در کل چند ساعتي که با آقاي شالو وقت مي گذراند فقط دو بار دهانش را باز مي کند، آن هم براي اينکه بي صدا ترين خميازه هاي دنيا را تمرين کند. او گاهي عطسه هايش را در دماغش خفه مي کند، و گاهي بعد از چند سرفهء طوفاني بايد دل و روده اش را از وسط خيابان جمع کند. آقاي پشمالو معتقد است هيچ کاري به کل غلط نيست، و هيچ درست مطلقي وجود ندارد. آقاي پشمالو از هيچ چيز مطمئن نيست، و براي همين از ترس اينکه از هر چيزي باز بماند همه چيز را تجربه مي کند. آقاي پشمالو درگير است؛ او فکر مي کند که فقط يک بار زندگي کردن عادلانه نيست. او دلش مي خواست يک بار به طور کامل زندگي آقاي پنگ را تجربه کند، و يک بار زندگي آقاي شالو را آزمايش کند، بلکه بعد از آن بتواند تصميم بگيرد که در زندگي خودش چه چيزي بخورد، چگونه بخورد و چقدر بخورد.

آقاي پشمالو هر بار که منوي غذاي هر رستوراني را باز مي کند، به تمام پيامد هاي انتخاب هر غذايي در آيندهء ‌زندگي اش فکر مي کند، و براي همين معمولا ساعتها طول مي کشد تا چيزي انتخاب کند. آقاي پشمالو زندگي را زيادي سخت مي کند، و بلافاصله خودش هم مي فهمد و با بي خيالي لبخند مي زند، بعد بلافاصله نوبت وعدهء غذايي بعدي مي شود، و درگيري هاي او دوباره شروع مي شود. شايد يک روز آقاي پشمالو بزرگ شود، و اسم خودش را بگذارد «بي»، درست مثل بي شکل، بي شخصيت، بي کار، و بي تقصير. شايد هم اسمش را تغيير ندهد، و من تا ابد به او بگويم « من ».

زنبور دلش مي خواست قبل

| | Comments (0)

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه تصميم بگيرد خانهء خودش را ترک کند و براي خودش زير شاخه هاي درخت کندو درست کند مطمئن شود که شهد گل صورتي که به درخت چسبيده بود شيرين است و شيرين مي ماند. چند سالي که از شهد گل حسابي عسل ساخت و به خانه اش برد هنوز نمي دانست شهد شيرين گل به خارهاي کوچک شاخهء سبز و لطيفش مي ارزند يا نه. چند سال بعد که بالاخره تصميم گرفت جاي مناسبي را روي شاخه پيدا کند و عمليات ساخت کندو را آغاز کند متوجه شد که در بهترين نقطهء شاخه - درست بالاي سر گل صورتي - زنبور ديگري که تازه از راه رسيده است کندوي خودش را بنا کرده است. زنبور با تازه وارد گلاويز شد و در حين دعوا کندو کنده شد و روي گل افتاد و تمام گلبرگهايش پر پر شد. زنبور بعد از آن روز از هيچ گل ديگري شهد ننوشيد و کم کم مگس شد و بعد هم به پشه کورک تبديل شد و کور شد و يک شب در تاريکي مرد.

بي خيال.

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه داربست کندوي جديدش را روي شاخه اي که درست بالاي گل صورتي بود احداث کند مطمئن شود که شاخه از نظر ساختماني تحمل وزن کندو را دارد، تا يک وقت خداي نکرده در اثر بلاياي طبيعي و باد و توفان و صداي پاي فيلها کندو کنده نشود و بلايي سر گل صورتي نيايد. زنبور براي محاسبهء دقيق مقاومت شاخه سالهاي سال درس خواند و تحقيق کرد و به خارج رفت تا پرفسوراي افتخاري کندوسازي خودش را از دانشگاه ويزاويز دريافت کرد و در حين تحصيل عاشق يک زن بور ديگر شد و شاخه و درخت و کندو و فلسفهء زندگي اش را فراموش کرد و همانجا در خارج ازدواج کرد و آنقدر استيک آرژانتيني و شراب فرانسوي خورد تا يک زنبور گاوي بزرگ شد و کم کم گاوميش شد و تا آخر عمرش گاو ماند و از بس گاو بود يک روز مرد.

برو بابا.

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايهء کندوي جديدش را روي سر گل صورتي پهن کند آنقدر بزرگ شود تا عقاب شود و بتواند از پس تمام پرنده ها و چرنده ها و درنده ها و خزنده ها بر بيايد ديگر تا آخر عمرش از هيچ چيزي نترسد. زنبور سالهاي سال سعي کرد و آنقدر زور زد تا گنجشک شد و تازه فهميد عقاب شدن چقدر سخت است. از طرف ديگر بزرگ شدنش آنقدر طول کشيد که در همان سالهايي که او بزرگ مي شد گل صورتي هم ريشه هايش را سفت تر کرد و رشد کرد و آنقدر بالا رفت تا خورشيد شد؛ و ديگر هيچ احتياجي به مراقبت زنبور نداشت. زنبور که حالا ديگر گنجشک شده بود هيچ وقت نتوانست لانه اي درست کند که خورشيد در آن جا شود، و تا آخر عمرش به او نرسيد.

نُچ.

زنبور دلش مي خواهد با گل صورتي بماند، و مي داند که گل از او چيز زيادي نمي خواهد. زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند،‌ ولي نمي تواند کار کردن براي کندوي جديدش را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گل برگردد؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي مي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامهء اين داستان را بنويسد. فعلا، فقط داخل پيلهء خودش فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند، و زندگي ويز ويز مي گذرد.

امروز صبح راديوي ماشين من

| | Comments (0)

امروز صبح راديوي ماشين من با کيفيت بسيار خوبي خش خش مي کرد. اگر چه صداي گويندهء اخبار گاهي در زمينه شنيده مي شد و يکي دو تا از خشها را درست نمي شد شنيد، ولي به طور کلي کيفيت شيشه ايِ خش خش و پارازيتهاي ناگهاني امروز با هميشه فرق داشت. صداي راديو را تا ته بلند کردم تا در پارازيتهايش گم شوم.

در پانزده سالگي آرزويم اين بود که متن تمام آهنگهاي مورد علاقه ام را از حفظ بدانم. اصلا مهمترين چيزي که در هر آهنگي به دنبال آن مي گشتم کلمات و شعر آن بود و بعد به موسيقي گوش مي کردم. در بيست سالگي برخي از آهنگها را فقط به خاطر شعرشان دوست داشتم، و دستهء ديگري را فقط به خاطر موسيقي. در بيست و پنج سالگي فقط شعرهايي را دوست داشتم که آهنگ را تکميل مي کردند. مهم نبود چه بگويند؛ پارازيت، همان نهايت حل شدن کلمات است در متن آنچه که به گوش مي رسد؛ و اگر بتواني نظم آهنگ خش خش آنها را کشف کني غني ترين موسيقي ممکن را مي شنوي...

درست مثل فيلمهاست. دقيقا همانطور که يک فيلم کامل نصف حرفهايش را در موسيقي متنش مي زند، وقتي که دنيا را تماشا مي کني بر اساس اينکه به چه آهنگي گوش مي کني تصاوير را به انواع مختلف براي خودت معني مي کني. مثلا من هر وقت به اين آهنگهاي تند رقصي گوش مي کنم تمام دنيا را در تلاش و حرکت و تکاپو مي بينم، و هر از گاهي که به اين آهنگهاي عشقي گوش مي دهم همهء دنيا را در آرامش و رضايت تصور مي کنم. وقتي که شيشه هاي ماشينت را بالا بکشي و با بلند ترين صداي ممکن به خش خش راديو گوش دهي اصلا يک دنياي ديگر را مي بيني. انقدر با آنچه به آن عادت داري فرق مي کند که هر لحظه دلت مي خواهد صداي خش خش را کم کني تا به همان دنيايي که مي شناسي برگردي. احساس مي کني امکان ندارد در اين همه بي نظمي و اغتشاش يک لحظه دوام بياوري. تمام اصول منظم فکرهايت به هم مي ربزند و در مقابل زير و بمهاي ناگهاني آنچه که مي شنوي خلع سلاح مي شوي، چون اصلا نمي تواني از هيچ صدايي سر در بياوري. کم کم به ضعف خودت در برابر بي نظمي پي مي بري، و از تلاش براي شناختن و فهميدن آنچه که مي شنوي دست بر مي داري.

دقيقا در همان لحظه اي که آگاهانه تصميم مي گيري هيچ چيزي را نفهمي گره ابروهايت - که از وجودشان تا آن لحظه اطلاعي نداشتي - از هم باز مي شود. تمام بي نظمي دنياي اطرافت به آرامي از کنارت مي گذرد و عبور مي کند و تو چون ديگر کاري با آن نداري از حس کردن آن اصلا ناراحت نمي شوي. کمي بعد متوجه مي شوي که ديگر حتي يک صداي آزاردهنده هم نمي شنوي. انگار وقتي که ديگر تلاشي براي شنيدن نمي کني گوشهايت هم هيچ کدام از امواج متلاطم صوتي را دربافت نمي کنند. کم کم حتي مي تواني با لبخند به دنياي بي نظم اطرافت نگاه کني که در جلوي چشمانت و در نهابت بي نظمي مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد. آرامش عجيبي را احساس مي کني که غريب است...

به محل کارم که رسيدم ماشين را خاموش کردم، و به شدت ترسيدم. تمام آرامشي که در خودم مي ديدم محو شد و دنيا ايستاد. کمي نشستم تا به نبودن خش خش در گوشهايم عادت کنم. انگار تمام دنيا ايستاده بود و تا زماني که من حرکت نمي کردم هيچ ذره اي در دنياي اطرافم جابجا نمي شد. از ماشين پياده شدم، و دنيا هم به راه افتاد. صداي خشک يک سنگريزه را شنيدم که زير يکي از قدمهايم خرد شد، و اصلا ناراحتم نکرد،‌ چون براي من هيچ معني خاصي نداشت،‌ و من هم اصرار نداشتم آن را بفهمم. لبخند زدم، به زندگي ادامه دادم.

ديشب حامله شدم. دست خودم

| | Comments (2)

ديشب حامله شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همينطور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اينبار به نظرم حامله شده ام، مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد.

بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس نمي شود؛ او نقاش مي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود.

او به دانشگاه مي رود. او يک روز در دانشگاه عاشق مي شود و يک روز در عشق شکست مي خورد. او دوباره عاشق مي شود و دوباره شکست مي خورد. ولي او نا اميد نمي شود. او يک درخت مي کارد، و هيچ روزي فراموش نمي کند به آن آب بدهد. او کتاب مي خواند. او عينکي است، و لنز هم نمي گذارد. او فکر مي کند، ولي فقط به اندازهء لازم. او زياد حرف نمي زند، ولي سکوت هم نمي کند. او زياد مي خندد، ولي قهقهه نمي زند. او خيلي آرام راه مي رود. او همهء اين کارها را مي کند، و تمام آدمهاي ديگر را هم مثل خودش مي بيند.

نه نه، اشتباه مي کنم. من هيچ کدام از اينها را نمي دانم. من نمي دانم او چه کسي مي شود. من نمي توانم براي اينکه او چگونه چنگال را دستش بگيرد تصميم بگيرم. او شايد دلش خواست چاقوکش شود. شايد از دروغ گفتن لذت ببرد. شايد موهايش را بلند کند و چاق شود. شايد يک روز توي يک صف بزند و نوبت آدمهاي پشت سرش را رعايت نکند. شايد يک روز در خيابان تصادف کند و فرار کند. شايد يک نفر را بدبخت کند.

نه. ولي انقدرها هم بد نمي شود. حالا ممکن است هيچ کدام از کارهايي را که من دوست دارم نکند، ولي خيلي هم آدم بدي نمي شود. بيچاره، چقدر تنها مي شود، او مثل خودم مي شود. گناه دارد. بچه ام را مي اندازم. از اين به بعد هم بيشتر دقت مي کنم تا هر وقت زندگي ترتيبم را داد حامله نشوم. درست نيست...بچه گناه دارد.

شنبه : رئيس دانشگاه فلفلدان

| | Comments (0)

شنبه :
رئيس دانشگاه فلفلدان فکر مي کند من قدم مهمي در زندگي خودم برداشته ام. البته من هنوز اين قدم را برنداشته ام، ولي خانم رئيس معتقد است من حتما اين قدم را برخواهم داشت، و يک کيف سياه چرمي را به عنوان چشم روشني روبروي من روي ميز گذاشته است، درست مثل تک تک صد و پنجاه نفر ديگري که در سالن اجتماعات نشسته اند. من بايد پيشرفت کنم. بايد درس بخوانم. بايد ببيشتر بدانم. بايد بيشتر کار کنم، احتمالا براي اينکه پول بيشتري درآورم.

بايد ماشين کهنه ام را امروز بفروشم. براي همين هم نمي توانم در جلسهء بعد از ظهر شرکت کنم. البته من به هر حال نمي توانم از کمکهاي دولتي دانشگاه فلفلدان استفاده کنم. من خارجي هستم، از همان وقتي که به خارج رفتم خارجي شده ام. خارجي ها به کمک دولت احتياجي ندارند. ماشينم را مي فروشم، دويست دلار کمتر از قيمتي که قرار گذاشته بودم؛ من حوصلهء چانه زدن ندارم. به محض اينکه مشتري گفت انقدر بيشتر ندارد من هم قبول کردم. من خارجي هستم. خارجي ها به صد دلار و دويست دلار احتياجي ندارند، کارشان با اين خرده پولها راه نمي افتد. بايد براي اينکه مدارک فروش ماشين را پست کنم تمبر بخرم. بايد براي کارهايم برنامه ريزي کنم تا هم به کارم برسم هم بتوانم درس بخوانم. بايد تمبر بخرم...

سه شنبه :
بايد يک دوربين بخرم. بايد تمام لحظه هاي زندگي را ثبت کنم تا بعدا سر وفت بشينم و زندگي ام را تماشا کنم. فعلا وقت ندارم حتي براي يک لحظه سرم را از جلوي مانيتورم برگردانم. يک دوربين مي خرم. البته از روي يک سايت اينترنتي. سايت فروشنده از من خيلي متشکر است. خوشحال است که من او را انتخاب کرده ام. نمي داند من هيچ چيزي را انتخاب نکرده ام. نمي داند من خارجي هستم، خارجي ها چيزي را انتخاب نمي کنند. انتخاب مي شوند. زندگي من انتخاب کرده است که من به اينجايي که هستم برسم. من بايد ازدواج کنم. مسير زندگي ام بدون اينکه من بدانم برايم ازدواج کردن را انتخاب کرده است. من بايد پيشرفت کنم. وضعيتي که در آن قرار گرفته ام مسير پيشرفت را انتخاب کرده است و مرا به سمت آن هل مي دهد. حس کنجکاوي و بي صبري من را وادار کرده است که با پولهايي که ندارم يک دوربين جديد بخرم. من اسباب بازيهاي زيادي مي خرم. من بايد تمبر بخرم. بايد براي پست کردن اين نامه به ادارهء راهنمايي رانندگي تمبر بخرم. بايد همين امروز تمبر بخرم.

پنجشنبه:
بايد کمتر کار کنم. آدم نبايد هر شب تا نصفه شب سر کار بماند، رئيس پررو مي شود؛ پرتوقع مي شود. من بايد کارم را عوض کنم. بايد کار ديگري بگيرم که با آدمها بيشتر در ارتباط باشم و با ماشينها کمتر. من بايد ماشينها را خوب بشناسم. ولي آنها مرا نمي شناسند، براي همين هم هيچ حرفي با من نمي زنند. بايد مدارک فروش ماشين را پست کنم. من بايد تمبر بخرم، همين امروز.

يکشنبه:
امشب بهادر آمد. معتقد است تمام ماهايي که در آن مدرسه بوديم در توهم زندگي مي کنيم، حداقل تا چند سال. بعد از آن بعضيهايمان از توهم خارج مي شويم و بعضي در همان توهمات خودمان درگير مي مانيم. من از توهمي که او تعريف مي کند خيلي زود خارج شدم، چون عجله داشتم تا به توهمات مهمتري برسم. توهم بزرگ شدن. توهم فهميدن. توهم کتاب خواندن. توهم خارج رفتن. توهم کار کردن. توهم زندگي. زندگي در توهم. تا جايي که ديگر مهم نيست که واقعيت چه بود، ديگر مردن آدمها هم مي شود يک خبر ديگر روزانه که صبحها در راديو اعلام مي شود. تا جايي که از اينکه کسي تلفن دستي ندارد تعجب مي کنم. تا اينجا که ماشينم را مي فروشم تا يک کامپيوتر جديد بخرم.بايد براي فرستادن اين مدارک تمبر بخرم. بهتر است همين امشب سر راه يک بسته تمبر بخرم.

فردا يک بسته تمبر مي خرم، و بعد به سر کار مي روم. بعد پول در مي آورم و پولدار مي شوم. بعد مدرسه ام شروع مي شود. بعد درس مي خوام. بعد پيشرفت من کنم. بعد بيشتر کار مي کنمُ، و بيشتر پول در مي آورم. بعد وام مدرسه ام را پس مي دهم. بعد براي يک ماشين جديد يک وام جديد مي گيرم. خوب شد اين ماشين را فروختم. بايد سريعتر اين کاغذهايش را بفرستم. بايد تمبر بخرم...

پسرکي که هيچ چيز نمي

| | Comments (0)

پسرکي که هيچ چيز نمي دانست عاشق شد، و مردي که تنها نشسته بود به او خنديد. پسرک که از هيچ چيز نمي ترسيد جلوتر رفت،‌ و مرد که همانجا نشسته بود کمي ترسيد. پسرک که خسته شده بود راه را گم کرد، و مرد که هنوز نشسته بود ديگر او را نديد. پسرک در تاريکي نشست و همه چيز را آموخت، و مرد که از جايش بلند شده بود به سمت عقب دويد. پسرک آنقدر همانجا نشست تا مرد شد، ولي مرد هر چه به عقب برگشت هيچ اثری از عشق و پسرک نديد. پسرک و مرد تا ابد دنبال هم گشتند و نگشتند، شايد هم در يک روز معمولی درست مثل امروزبه هم رسيدند و يکی شدند، ولی عشق يک جايي بين آنها گم شد.