من يک سيم کِشَم. من سيم مي کشم. البته آدمهايي در دنيا هستند که فکر مي کنند من مهندس برق هستم، و يک سري ديگر هم مرا به عنوان يک متخصص کامپيوتر تصور مي کنند، يک سري هم اصرار دارند که من هيچ کدام از اين دو نيستم، ولي من خودم مي دانم، من يک سيم کش هستم. اصلا همان سال اول بعد از هم کنکور هم که گرايشهاي مهندسي برق برداشته شد و ظرفيتهاي بيست سي نفرهء رشته هاي الکترونيک و کنترل و مخابرات يک دفعه به صد و چهل نفر تبديل شد و توي سرِ سگ مي زدي پذيرش مهندسي برق داشت خودمان به همديگر مي خنديديم و مي گفتيم همهء ما سيم کش هستيم. آدم هر چيزي را مسخره کند سرش مي آيد، و حالا بعد از هشت سال که از آن روزها مي گذرد من مي دانم که من دقيقا يک سيم کِشَم.
من روزي هشت تا ده ساعت سر کار قطعات برنامه هاي مختلف را از اينورو آنور دنيا و کتابهاي قد و نيم قد و سايت هاي زنگ و وارنگ به هم وصل مي کنم و به عنوان يک برنامهء جديد و سيم کشي شده به رئيسم تحويل مي دهم. من هر روز با تلفن خودم - که البته سيم ندارد - صداي آدمهاي مختلفي را در جاهاي مختلف به خودم وصل مي کنم. من مي خواهم به هر بدبختي شده است پيشرفت کنم و خوشبخت شوم، من مي خواهم ارزشهاي دنياي خودم را به ارزشهاي يک جامعهء مدرن وصل کنم، من در تمام عمرم در جستجوي سيم مناسب براي وصل کردم چيزهاي نامناسب به همديگر بوده ام.
من مي خواهم خدا را به خرما وصل کنم. من مي خواهم وقتي در کامپيوتر شخصي خودم يک آهنگ را پخش مي کنم در تمام خانه و حتي اگر بشود توي ماشين هم به همان صدا گوش کنم، و براي اينکار مقدار زيادي سيم به اينور و آنور کشيده ام. من مي خواهم هم خودم پيشرفت کنم، هم خانواده ام را خوشبخت ببينم، هم به مملکت خودم خدمت کنم و هم آخر هفته ها با جت شخصي خودم چند ساعتي فضانوردي کنم و براي آن کسي که دوستش دارم ستاره صيد کنم. همهء اينها را با هم مي خواهم، و براي اينکار بايد يک دنيا سيم به اينور و آنورو آن طرفتر بکشم و همهء اينها را به هم وصل کنم.
من مي دانم که هر سيمي به درد هر کاري نمي خورد. سيمهايي که براي وصل کردن خودم به تو استفاده مي کنم بايد حتما غلاف عايق داشته باشند؛ وگرنه هر بار باران بيايد ارتباطمان قطع مي شود. سيم بين من و خدا بايد بيشترين انعطاف پذيري را داشته باشد، وگرنه با اين همه ورجه وورجهء من چند دقيقه بيشتر دوام نمي آورد. سيم بين من و پولي که در مي آورم بي رنگ است، نمي بينمش ولي وقتي که به هر طرف مي روم به دست و پايم گير مي کند مي فهمم که هست.
سيم کش بودن کار آساني نيست. بايد بداني سر کدام سيمها را بايد لخت کرد و کدام سيمها را بايد چيد. کدام سيمها اگر به هم بگيرند اتصالي مي کنند و کدام را بايد به هم لحيم کرد تا هيچ وقت جدا نشوند. سيم کشي خوب هنر است. هم آگاهي مي خواهد و هم خلاقيت و هم پشت کار. مهندس شدن و متخصص شدن آسان است، ولي سيم کش شدن کار هر کسي نيست. من هم هنوز خيلي مانده است تا تمام زير و بم سيمکشي را درست ياد بگيرم، ولي دوست دارم بگويم که من سيم کشم؛ من سيم مي کشم.
