زندگی با شدت ادامه دارد،

|

زندگی با شدت ادامه دارد، و اين را تمام اشياء فرياد می زنند. هميشه می دانستم که موجودات زنده به همه چيز فکر می کنند. انسان حرف هم می زند، ولی ماهی فقط نگاه می کند. سگ گاهی پارس می کند و عقاب روی باد دراز می کشد. ولی زندگی شديدتر از آن است که فکر می کردم : صندلی و آجر و پيچ گوشتی و تمام اشياء اطراف من هم فکر می کنند. ارتباط من و درخت باغچهء خانهء مان بدون خاکی که ريشهء آن را در بر گرفته است کامل نمی شود، و روح خاک زندگی مرا به سبزینهء برگهای درخت متصل می کند. ماشين من بيشتر از هر دوست ديگری به فکرهای من گوش می کند، و ليوان دسته دارِ من هميشه دست مرا دور خودش نگه می دارد. زندگی در تمام ذرات دنيا جريان دارد، و من و درخت و ماهی حرکت هم می کنيم، در حاليکه جاده و دیوار و يخچال ثابت ايستاده اند؛ و همه با هم زندگی می کنيم...

داشتم به همين خزعبلات فکر می کردم که فهميدم در دنيا هيچ مشکلی ندارم. نه گرسنه ام، نه جذام دارم و نه مطلقا تنها هستم. از افلاطون - که حالا بعد از آبجوی چهارم حسابی سرش گرم شده بود و با چشمهای خمارش آن طرف روی کاناپه ولو شده بود - پرسيدم آيا فکر می کند اگر گرسنه بود به هيچ جايش بود که فلسفه چيست و اصلا چرا و چگونه از اين حرفها؛ و پُقی خنديد و گفت همين حالايش هم که گرسنه نيست به هيچ جايش نيست؛ چه برسد به اينکه گرسنه هم بود. معتقد بود اصولا فلسفه اسم محترمانهء بی دردی است. همينطور که برای من توضيح می داد که قبل از اختراع فلسفه کسانی که شکمشان سير بوده است چقدر حوصله شان سر می رفته است زنگ زدند، و هر دو ساکت شديم. اول فکر کرديم فرويد است، چون معمولا وسط اينجور بحثها پيدايش می شود تا داد بزند که درد ما چيز ديگری است و خودمان نمی دانيم، ولی اينبار اصغرآقای بقال و اکبرآقای قصاب باشی بودند، که با يک گونی سيب زمينی و يک شقه ران گوساله و يک بغل کتابهای کوندرا از در وارد شدند. دو تا آبجو برايشان باز کردم و همينطور که بساط آبگوشت را آماده می کرديم به بحث ادامه داديم.

اصغر آقا از وقتی ميلان کوندرا می خواند ديگر داد نمی زند. خيلی آرام و شمرده حرف می زند تا وقت بيشتری برای مرتب کردن جملاتش داشته باشد و در هر دو سه جمله هم يک کلمهء قلمبه فرانسه می پراند که يعنی خاک بر سر ما که فرانسه نمی فهميم. سبزی خوردن را لای صفحات جاودانگی می پيچد و سر ظهرها با کتاب خنده و فراموشی خودش را باد می زند. اکبرآقا هم اخمهایش توی هم است که از وقتی اصغرها مشتريهايش را کوندرا چپان می کند نصف بيشترشان علفخوار شده اند و قصابی اصلا فروش نمی کند. می گفت احتمالا مجبور است کرکره ها را پايين بکشد و کافی شاپ باز کند؛ ولی چون زبانش خوب نيست نمی تواند کاپوچينو و لاته را درست تلفظ کند، و برای همين یک مهندس کامپیوتر استخدام کرده است که خارج درس خوانده است و وقتی مغازه باز شد قرار است قهوه های خارجی را سرو کند. اکبرآقا حوصلهء حرفهای ما را نداشت، و همین که گوشت را پاک کرد و بار گذاشت به بالکن رفت تا کمی هوا بخورد.

من و افلاطون و اصغرآقا هر کاری کرديم نتوانستيم بر سر هیچ کدام از اصول منطق و مثلا اينکه اول مرغ بوده است يا تخم مرغ به توافق برسیم، ولی بر سر اصول حيات و اينکه چيپس ذرت کنار ليوان آبجو بهتر از چيپس سیب زمینی است هيچ اختلافی نداشتیم، و برای همين هم حرف همديگر را می فهمیدیم. به این نتیجه رسیدیم که اگرچه بدبختی در دنیا زیاد است، ولی هنوز هم درمقابل شدت جریان زندگی در گردش مچ دست يک زن و یا عرق تن یک مرد دونده بسیار بسیار ناچیز است. هیچ کدام از ما سه نفر واقعیت را قبول نداشتيم، چون آن را دوست نداشتیم، ولی مشکلی هم با آن نداشتیم : تصمیم گرفتیم بگذاریم هر غلطی دلش می خواهد بکند، ما هم کار خودمان را می کنیم. کمی که گذشت واقعیت هم به جمع ما پیوست،‌ و یک آبجو هم برای او باز کردم تا خستگی اش را در کند. از وقتی ما زندگی خودمان را می کردیم تک افتاده بود و تنهایی حوصله اش سر رفته بود، و تصمیم گرفته بود کارش را ول کند و او هم مستی را تجربه کند.

اکبرآقا سیگار دوم را که خاموش کرد آبگوشت آماده بود. همهء ما با هم و بدون هم با ترشی و نان سنگک سر سفره نشستیم و مشغول درست کردن تلیت شدیم. آبگوشت را در سکوت مطلق خوردیم و به بالکن رفتیم تا چای دم بکشد. باز هم اکبرآقا حوصلهء ما را نداشت، به اصغرآقا هم فحش می داد که اينکاره نيست و خودش هم می داند و الکی خودش را به ما می چسباند. من هم می دانستم راست می گوید، من هم اینکاره نبودم، افلاطون هم که خیلی وقت قبل از کشف قارهء آمریکا مرده بود، برای همین حساب نمی شد.

هر چقدر در بالکن نشستیم از اکبرآقا و چای خبری نشد. به داخل که برگشتیم دیدیم یکی از کتابها را روبرویش باز کرده است و خوابش برده است. خداحافظی کردیم و همه خوابیدیم، و زندگی بدون ما ادامه یافت.