تمرکز کن. پله ها رو بشمار. يک... دو... زياد نيستن. الان مي رسي. اين شات آخري بيخود بود. بي خيال. خوش گذشت. فکر نکن. پله ها رو بشمار. کليد ماشين کجاست؟ ولش کن. تو که ماشين نياوردي. کتت کو؟ کدوم کت؟ کت سياهه رو گذاشتي تو ماشين. تو که ماشين نداري. پلهء بعدي. تمرکز کن. راستي بقيه کجان؟ صداي يکي از پشت مياد. برنگرد. به پله ها تمرکز کن. انقدر فکر نکن. الان مي رسي...
الکل دنيا را از وسط مي شکافد. نيمي از آن به کار خودش ادامه مي دهد و نيمهء ديگر آن را جلوي چشمان من ساکن و ثابت و بي حرکت مي کند. مثل کليد يک در پُشتي است براي زندگي، که مي توان يک چند دقيقه اي روي پله هاي آن نشست و خستگي در کرد. تمام واقعيت با تمام دنگ و فنگ تو خالي خودش در آن سوي در جا مي ماند، و اگر چه سر و صداي سر سام آور آن هنوز شنيده مي شود و نورش از شکاف زير در پيداست مي توان فراموشش کرد. هوا آمادهء عيد است، ولي اينجا که عيد ندارد. شايد به همين دليل هواي نيمه شب در مرکز شهر سانفرانسسيکو پر است از ملکولهاي اکسيژن بيکار که هيچ کس نيست آنها را مصرف کند؛ آدم بايد هر از چند وقت از در پشتي زندگي خارج شود و تک تک ستاره هاي آسمان خليج را توي بي نوري شب تماشا کند؛ اين ملکولهاي اکسيژن با هر نفس يک عمر زندگي مي سازند.
همينطور که پشت در زندگي نشسته بودم از شکاف لاي در داخل آن را تماشا مي کردم. آدمهاي زيادي در سکوت مطلق با سر و دست و پاهايشان مي رقصيدند و بالا مي پريدند و باز هم بالاتر مي پريدند. من هم بينشان بودم. در اسپانيا هم يک دويست نفري به هوا پريده بودند، و در عراق و فلسطين و خيلي جاهاي ديگر هم جنگهاي عادي زيادي در جريان بود. من در جنگ ديگري عليه جديت دنيا و مسووليت زندگي استراتژي دقيق فرار را برگزيده بودم و در جزيرهء يک وجبي خودم براي خودم قلعه مي ساختم؛ نکند موج من را هم ببرد. نقاشي يک زن زيبا روي ديوار بود که روي يک صندلي کنار اقيانوس آرام دراز کشيده بود و کتاب مي خواند. در کنار آن صندلي راحتي من بود که قبل از اينکه به سمت اقيانوس بدوم کتابم را رويش باز گذاشته بودم. هنوز وسطهاي شوخي کوندرا بودم، مثل هميشه. مادرم کفشهايش را در آورده بود و روي شنهاي نرم ساحل قدم مي زد. به من که رسيد سلام کرد. به اقيانوس هم سلام کرد، و از آنجا دور شد. به سمت خورشيد شنا مي کردم، ولي شب شد و من راه را گم کردم. ستاره ها هر کدام يک شمال را نشان مي دادند، به حرف بزرگترينشان گوش کردم، و به جزيره ام رسيدم.
بايد به خانه برمي گشتم. بايد پيشرفت مي کردم. بايد کتابم را تمام مي کردم. بايد از همين فردا شروع مي کردم. بايد ديروز شروع مي کردم. بايد دروغ نمي گفتم. بايد بيشتر شنا مي کردم. بايد ورزش مي کردم. بايد نگران مي بودم. بايد فکر مي کردم. بايد گم نمي شدم. بايد به حرف هيچ کس گوش نمي کردم. بايد مست نمي کردم. بايد بيشتر کار مي کردم. بايد ماشين قديمي ام را زودتر مي فروختم. بايد به يک کسي زنگ مي زدم. بايد کمتر حرف مي زدم. بايد بر مي گشتم. حتما بايد کتابم را تمام مي کردم. بايد کتاب تاريخ مي خواندم. بايد بيشتر مي دانستم. بايد بهتر مي ديدم. بايد بالاتر مي رفتم...بايد شروع مي کردم...
همه چيز را رها کردم. از روي پله ها بلند شدم تا به سمت زندگي برگردم. نمي دانستم سر من است يا اينکه دنيا مي چرخد. از چارچوب در که مي گذشتم زني از کنارم گذشت، که نه دور سر من مي چرخيد و نه مست بود و نه مي رقصيد. همينطور که مي گذشت دستم را آرام گرفت، و مرا از برگشتن منصرف کرد. چند قدم کنارم راه رفت، و زير گوش من چيزي را زمزمه کرد که يادم نيست. چشمانم را که باز کردم به داخل برگشته بود. بايد مي پرسيدم چه گفته است، بايد مي فهميدم، به دنبالش به سمت زندگي دويدم...
آهاي...رسيديم. کتت را بپوش. هواي نيمه شب سانفرانسيسکو کمي سرد است.
