ما در خانه آکواريوم نداريم،

|

ما در خانه آکواريوم نداريم، پس ماهي هم نداريم. به همين سادگي. به اين مي گويند منطق؛ اليته از نوع غلطش. ما يک استخر کوچک داريم؛ و هر سال شب عيد ماهي هاي سر سفره را توي استخر مي اندازيم و تا اول تابستان هيچ کاري با آنها نداريم. آخرهاي خرداد که مي خواهيم استخر را تميز کنيم همه لباسهايمان را در مي آوريم، کلاههاي ماهيگيريمان را روي سرمان مي گذاريم و با يک تشت و يک جفت دمپايي به شکار نهنگهاي مينياتوري استخرمان مي رويم. يادم هست يک سال يکي از همين ماهي قرمزهاي گولي مگولي نيم وجبي يک روز تمام وقت ارزشمند همهء ما را تلف کرد تا دستگيرش کنيم. پدرسوخته در عرض دو ماه و نيم براي خودش يلي شده بود؛ بيست سانتيمتر قد کشيده بود و شکمي جلو داده بود و اسم خودش را هم گذاشته بود حاج اسماهيل خانِ حوضبالا. بقيهء ماهي ها را هم مريد خودش کرده بود و پشت سرش اينطرف و آنطرف مي کشاند. هر چه ما الا و التماس مي کرديم که حاج آقا تشريف ببرند توي يک کيسه تا ما به تشت سلطنتي منتقلشان کنيم انگار نه انگار، خم به ابروي مبارک نمي آوردند؛ آخر سر هم ماهي هاي اطرافش را يکي يکي اسير کرديم و آب استخر را حسابي کم کرديم و در شرايط نامساعد جوي او را وادار کرديم تسليم شود. دو روز بعد هم توي تشت خودکشي کرد. طاقت ذلت اسارت را نداشت. روحش شاد.

ما معمولا عيد را به همراه ماهي ها از بازارچهء سر پل تجريش به خانهء مان مي آوريم. آنجا عيد زياد گران نيست، همينطور همه جا ريخته است و مردم با شاخه هاي سنبل و کيسه هاي ماهي قرمز لاي حال و هوايش وول مي خورند. بعضي از مغازه ها هم عيد را گران مي کنند و لاي روسريهاي رنگارنگ مي پيچند تا هر کس آنها را هديه بگيرد و بپوشد سرش پر از عيد بشود. دستفروشها عيد را در رنگها و سايزها و طعمهاي مختلف درهم و برهم مي چينند تا هر کس از جلويشان رو شود مست بي نظمي بساطشان شود و حواسش پرت شود و همهء پولهايش را به آنها بدهد تا نيم مثقال عيد بخرد. سر پل تجريش حتي داخل گوجه سبزها هم پر از عيد است، درست مثل وسط هستهء تلخ بادامهايي که از بس تويشان عيد ريخته اند سبز و چاق و تپلي شده اند. آنجا عيد سر و صداي قشنگي هم دارد. صداي چروک خردن يک اسکناس نو که با يک سيب سرخ معاوضه مي شود به فرياد لبوفروش پيري که براي محصولات زرشکي و آبدارش تبليغ مي کند گره مي خورد و روي همهمهء جمعيت نو نوار مشتريها مي رقصد. هر سال سر پل تجريش عيدها حراج است : زندگي ارزان است. بخريد و و بخوريد و ببريد.

چند روز قبل از عيد هيچ کس وقت ندارد. بانکها پول ندارند؛ تمام پرواز ها تاخير دارند و هيچ چيز سر جايش نيست. آسمان گيج است و وسط روزهاي آفتابي تگرگ مي بارد. حتي خورشيد هم گاهي حواسش به کارش نيست. آخر او هم مي داند که اين همه زندگي ديگر نيازي به تلاش و حرکت و حرارت ندارد. درختهاي حياط ما همينطور هول هولکي تمام شکوفه هايشان را مي ريزند وسط کوچه و جوب براي اينکه به همهء آنها آب برساند هميشه سر ريز است.

اينجا عيد هم گران است، هم ناياب است. جنسش هم مرغوب نيست. نه طعم دارد و نه رنگ و نه بوي سر پل تجريش را مي دهد. يادم باشد اينبار که به خانه آمدم مقداري عيد بياورم، براي زندگي لازم است. عيد، يعني زندگي.