بي حسي هم براي خودش

|

بي حسي هم براي خودش حس قشنگي است، درست مثل بي مزگيِ سادهء آب، که از خيلي از مزه ها بهتر است.

گلداني که به عنوان آمدن مادر خريده بودم و در نشيمن گذاشتم اصلا حال خوشي ندارد. يکي دو هفته بود که برگهايش را شبها پرت مي کرد وسط هال، انگار از چيزي ناراحت است. بعد تصميم گرفتم پرده ها را روزها بکشم تا کمي نور به آن برسد، بدتر خشک شد. فکر کردم شايد هواي نشيمن گرفته است، گذاشتمش جلوي ورودي ساختمان، سردش شد و برگهاي سبزش هم چروک خورد. من مثلا اين را خريده بودم تا با نگاه کردن به زندگي سبزش هر روز از آن روحيه بگيرم، حالا احساس مي کنم به خاطر بي انضباطي او را کشته ام، و دارد کم کم مي ميرد. بدبختي بزرگي است.

از غذاهايي که مادر پخته بود يک مقداري عدس پلو در يخچال مانده بود، که تصميم گرفتم ديشب ترتيبش را بدهم. قابلمه را که بيرون کشيدم نزديک بود يک گوجه فرنگي را روي زمين بياندازم. گوجه فرنگي گناه داشت، وسط راه از سقوط نجاتش دادم، و قابلمهء عدس پلو - که انقدر ها هم گناه نداشت - يک لحظه هم براي من روي هوا صبر نکرد. دانه دانهء عدسهايش را از گوشه هاي مختلف آشپزخانه جمع آوري کردم و همه را به سطل آشغال سپردم. اين هم از شام من.

ديشب هر کاري کردم اين پيرهني را که شسته بودم اطو کنم پشت شانه هايش صاف نشد که نشد. من اصلا قبل از اينکه مادر بيايد هيچ وقت لباس اطو نمي کردم. همه چيز را همان طور که انگار از دهن گاو در آمده بود مي پوشيدم و کسي هم صدايش در نمي آمد. مادر زيرپيراهني ها را هم اطو مي کرد و تا کرده مي چيد روي هم، خوش مي گذشت. اين پيرهن من خودش نيم ساعتي طول کشيد، آخرش هم همه جايش صاف نشد.بقيهء لباسها هم پيش کش.

داشتم فکر مي کردم من چرا انقدر زندگي زيباست؛ به اين نتيجه رسيدم که دليل خاصي ندارد. دليلي براي بيدار ماندن نداشتم، و خوابم برد.