بالاخره با در نظر گرفتن تمام جوانب تصميم گرفتم خودکشي کنم. به حمام رفتم و در حين دوش گرفتن به روش مناسب و آبرومندانه اي براي تمام کردن زندگي فکر کردم و تمام برنامه ها را چيدم. از حمام که در آمدم پنجره را باز کردم و هواي تازه را دور پوست خيسم پيچيدم، و خيلي چيزها يادم رفت، و خودکشي نيز هم، و به زندگي ادامه دادم.
بدين ترتيب بود که من در ادامهء راه زندگي به يک مورچه برخوردم که در حين کار روزانه اش اسرار خلقت را زير لب زمزمه می کرد. نه شوخي کردم، مورچه که حرف نمي زند؛ خيلي هنر کند شاخکهايش وول مي خورند. من در ادامهء راه زندگي به يک شانه به سر رسيدم که همه چيز را مي دانست. نه. باز هم شوخي کردم. اصلا من تا حالا شانه به سر نديده ام، چه همه چيز را بداند چه نداند. در ادامهء زندگي به يک ديوار سربي رسيدم که جاده را سد کرده بود. نخير. اين هم نمي تواند جدي باشد. جادهء زندگي خيلي پهنتر از اين حرفهاست که با يکي دو تا ديوار سد بشود. پس در ادامهء زندگي به يک شب خيلي خيلي بلند رسيدم که ستارهء هالي در تاريکي آن با مريخ تصادف کرد و تردد ستاره ها در کهکشان راه شيري در اثر اين حادثه تا اطلاع ثانوي متوقف گشت و خورشيد هم در ترافيک ماند و قطار بامداد را از دست داد و آن شب هيچ وقت صبح نشد. اين يکي از آن دروغهاي هنري بود، که انقدر کلماتش خوش آهنگ هستند که خودم را هم گول مي زنند و امر بر من مشتبه مي شود که من واقعا همچين شبي را تجربه کرده ام.
نخير. اينجوري نمي شود. من در ادامهء زندگي به يک حوري بهشتي رسيدم که در ساحل اقيانوس آرام لُخت مادرزاد خوابيده بود و آفتاب مي گرفت، و به محض اينکه مرا ديد کمي کنارتر رفت و مرا به سمت خودش دعوت کرد. اين ديگر از شوخي هم آنورتر است؛ يک چيزي توي مايه هاي دمت گرم، يا حتي بالاتر. من در ادامهءزندگي به کيميا رسيدم، و به هرچه دست مي زدم طلا مي شد، تا اينکه يک روز که دماغم را با انگشتم مي خاراندم تمام دستگاه تنفسي بدنم طلا شد و انعطاف خودش را از دست داد و من فلج شدم. اين يکي نه خنده دار است و نه شوخي. مزخرف است، بي معني است. اصلا کيميا که واقعي نيست. من در ادامهء زندگي به خدا رسيدم، ولي چون عينک آفتابي زده بود او را نشناختم و از کنارش بي تفاوت گذشتم. اين هم چرند است. خدا که مثل ما آدمها عبنک نمي زند، اگر دلش بخواهد مي دهد خورشيد را کمرنگ کنند. من در ادامهء زندگي به هيچ چيز هيجان انگيزي نرسيدم، و در هيچيِ مطلق معلق شدم. اين زياد بي ربط نيست، فقط زيادي کليشه است. نود و نه درصد آدمها به هيچ چيزي نرسيدند، و من دوست ندارم مثل همهء آنها باشم. به درد نمي خورد.
چاره اي نيست. من از ادامهء زندگي منصرف شدم، پس بايد همين امروز خودم را بکشم. بايد روش مناسبي انتخاب کنم و قبل از اينکه دير بشود و زندگي خودش سر خود ادامه پيدا کند کار را يکسره کنم. بهتر است بروم دوش بگيرم، زير دوش بهتر فکر مي کنم، و مي توانم تمام برنامه ها را بچينم.اول پنجره ها را مي بندم، تا بعد از اينکه از حمام در آمدم دوباره آنها را باز کنم...
