در معاملهء بين تارک و

|

در معاملهء بين تارک و متروک، هيچ طرفي سود نمي کند؛ مادر رفت.

به افق نگاه مي کنم و پدال گاز را فشار مي دهم، تا زودتر به آن برسم. شايد اگر اين جادهء لعنتي سر پاييني نبود و مستقيم مي رفت واقعا هم يک روز مي رسيدم، ولي جاده به پايين مي رود، و اگر چه افق هميشه روبروي من است هرگز نزديک نمي شود؛ و من هنوز اميدوارم به انتهاي شيب، و همچنان مي تازم.

يک عقابي هست بالاي سر من، که همينطور که پنجه هايش را به سمت من نشانه رفته است با منقارش مرا به سمت بي نهايت هدايت مي کند؛ و من مي دانم که اگر اطاعت نکنم شکار چنگال خشمگينش مي شوم. عقاب هر چه بالاتر مي رود ريز تر مي شود، و وقتي که ديگر از اين پايين ديده نمي شود از سرعتش کاسته مي شود، انگار يکي از بالهايش شکسته است، شايد هم فقط خسته است، هر چه که هست نمي گذارد هيچ کس از اين پايين چشمهايش را ببيند. عقاب گردن ندارد، و هر چه در دلش هست به راحتي پشت چشمانش ديده مي شود.

يک اسبي هست در کنار من، که او هم بي درنگ مي تازد. مدتهاست به رقابت با هم مشغوليم، و مدتهاست هر دو از مسابقه کنار کشيده ايم و به خاکي زده ايم و از کوه بالا مي رويم. اصلا ديگر مهم نيست که ما مسابقه را براي چي و از کجا و به سمت کدام هدف شروع کرده ايم. ديگر هيچ خط پاياني نداريم. برنده آن کسي است که نبازد، و باختن يعني زودتر ايستادن؛ ما هرگز نمي ايستيم، وبراي اينکه ديگري را متوقف کنيم سخت ترين راهها را انتخاب مي کنيم، تا بلکه آن يکي کم بياورد و برگردد. ايستادن فقط باختن نيست، ايستادن مهيب است، مخوف است و خطرناک. ايستادن يعني فکر کردن، ايستادن يعني ديدن، فهميدن و ترسيدن. ايستادن يعني انتظار حملهء عقاب، يعني ناخن، يعني مرگ.

يک موشي هست در وجود من، که از عقاب مي ترسد. يک اژدها هست در قلب من، که مي خواهد اسب را با يک حرکت دم خاردارش مهار کند، و از سرعت قدمهايش بکاهد؛ گويي دويدن دور از شان اوست، اگر بخواهد زوتر برسد، پرواز مي کند، وگرنه مي خرامد. موش، اژدها را خورده است، و فقط مي دود تا شکار نشود.

خواب عميقي است زندگي من، که بدون هيچ معني خاصي از مقابل چشمانم مي گذرد. صبح مي شود، و من هنوز در خوابم، شايد انتهاي روياي عجيبم را ببينم. شايد عقاب اسب را شکار کند و من همانجا بنشينم و اطرافم را تماشا کنم؛ شايد هنوز راهي باشد، براي برگشتن.