March 2004 Archives

چکش همه چيز را مي

| | Comments (0)

چکش همه چيز را مي کوبد، و کسي که چکش به دست مي گيرد همه چيز را ميخ مي بيند. حتي پيچها را هم مي کوبد. گيره ها را هم مي کوبد؛ و جالب اينجاست که هميشه هم موفق مي شود. هر پيچي را مي توان با چکش هم سفت کرد. هر گيره اي را مي توان با چکش محکم کرد. ديگر چسب هم لازم نيست. به جاي اينکه مثلا نخ را به بادبادک بچسباني مي تواني سر نخ را آنچنان به قاب بادبادک بکوبي که تار و پود آن با چوب تير بادبادک يکي شود و هيچ وقت هم جدا نشود.

و اينچنين بود که آقاي چکش پور تمام مشکلات زندگي اش را با چکش بزرگي که هميشه همراهش بود حل مي کرد و هر چيزي سر راهش قرار مي گرفت را محکم مي کوبيد. مثلا وقتي که به يک صخرهء بزرگ مي رسيد به جاي آنکه آن را دور بزند و از کنارش رد شود آنقدر آن را مي کوبيد تا از وسطش رد شود. به جاي اينکه کمي پاهايش را بازتر کند و از روي چالهء جلوي پاهايش بپرد چشم بسته با سر به داخل چاله مي افتاد و وقتي به کف سنگي آن برخورد مي کرد آنقدر ديوار را مي کوبيد تا تمام سنگها را خرد کند و سنگريزه ها چاله را پر کنند و او به راهش ادامه دهد. از هر کسي خوشش نمي آمد توي سرش مي کوبيد و با هر کسي که دوست مي شد از روي رفافت مرتب کمرش را مي کوبيد تا جايي که ديگر توان راه رفتن براي کسي نمي گذاشت. هر وقت باران مي باريد به جاي اينکه چتر به دست بگيرد قطرات باران را با حرکات سريع چکش مهار مي کرد تا خيس نشود. هر شب قبل از خواب تمام پشه هاي اطراف رختخوابش را با چکش سنگينش معدوم مي کرد و با لبخند چکش را زير بالش مي گذاشت و تا صبح تخت مي خوابيد؛ چون مي دانست هيچ اتفاقي در طول شب نمي افتد که با چکش حل نشود.

يک روز آقاي چکش نژاد تابلوي يک گل رز قرمز را به خانه اش آورد و به جاي آنکه پيچ کوچک گيرهء آنرا با دست بپيچاند و آنرا سفت کند پيچ بي زبان را با چند ضربهء مهلک چکش به سر در اتاقش کوبيد تا هميشه همانجا بماند. عصر همان روز اتاق آقاي چکش نژاد پر از زنبورهايي شد که به هواي بوي تابلوي گل سرخ وز وز کنان به سمت سر در اتاق پرواز مي کردند. آقاي چکش نژاد هر کاري کرد که تابلوي گل سرخ را از ديوار جدا کند نتوانست، و همان شب يکي از زنبورهايي که به هواي تابلوي گل سرخ دور اتاق مي چرخيد روي صورت آقاي چکش نژاد نشست و او هم بلافاصله چکش را از زير بالشش در آورد و زنبور را روي صورت خودش له و لورده کرد و خودش هم جا به جا مُرد، ولي اگر نمي مرد بعيد بود ديگر از چکش بزرگش آنقدر ها استفاده کند. شايد مي فهميد که گاهي پيچيدن و تغيير مسير دادن خيلي آسانتر و بي خطر تر از کوبيدن و جلو رفتن است. شايد هم نمي فهميد، شايد هم چکش بزرگتري بر مي داشت که اگر لازم مي شد ميخهاي قبلي را باز کند کل ديوار را مي کوبيد و خرد مي کرد. به هر حال، آقاي چکش نژاد همان شب مرد.

من يک سيم کِشَم. من

| | Comments (0)

من يک سيم کِشَم. من سيم مي کشم. البته آدمهايي در دنيا هستند که فکر مي کنند من مهندس برق هستم، و يک سري ديگر هم مرا به عنوان يک متخصص کامپيوتر تصور مي کنند، يک سري هم اصرار دارند که من هيچ کدام از اين دو نيستم، ولي من خودم مي دانم، من يک سيم کش هستم. اصلا همان سال اول بعد از هم کنکور هم که گرايشهاي مهندسي برق برداشته شد و ظرفيتهاي بيست سي نفرهء رشته هاي الکترونيک و کنترل و مخابرات يک دفعه به صد و چهل نفر تبديل شد و توي سرِ سگ مي زدي پذيرش مهندسي برق داشت خودمان به همديگر مي خنديديم و مي گفتيم همهء ما سيم کش هستيم. آدم هر چيزي را مسخره کند سرش مي آيد، و حالا بعد از هشت سال که از آن روزها مي گذرد من مي دانم که من دقيقا يک سيم کِشَم.

من روزي هشت تا ده ساعت سر کار قطعات برنامه هاي مختلف را از اينورو آنور دنيا و کتابهاي قد و نيم قد و سايت هاي زنگ و وارنگ به هم وصل مي کنم و به عنوان يک برنامهء جديد و سيم کشي شده به رئيسم تحويل مي دهم. من هر روز با تلفن خودم - که البته سيم ندارد - صداي آدمهاي مختلفي را در جاهاي مختلف به خودم وصل مي کنم. من مي خواهم به هر بدبختي شده است پيشرفت کنم و خوشبخت شوم، من مي خواهم ارزشهاي دنياي خودم را به ارزشهاي يک جامعهء مدرن وصل کنم، من در تمام عمرم در جستجوي سيم مناسب براي وصل کردم چيزهاي نامناسب به همديگر بوده ام.

من مي خواهم خدا را به خرما وصل کنم. من مي خواهم وقتي در کامپيوتر شخصي خودم يک آهنگ را پخش مي کنم در تمام خانه و حتي اگر بشود توي ماشين هم به همان صدا گوش کنم، و براي اينکار مقدار زيادي سيم به اينور و آنور کشيده ام. من مي خواهم هم خودم پيشرفت کنم، هم خانواده ام را خوشبخت ببينم، هم به مملکت خودم خدمت کنم و هم آخر هفته ها با جت شخصي خودم چند ساعتي فضانوردي کنم و براي آن کسي که دوستش دارم ستاره صيد کنم. همه‌ء اينها را با هم مي خواهم، و براي اينکار بايد يک دنيا سيم به اينور و آنورو آن طرفتر بکشم و همهء اينها را به هم وصل کنم.

من مي دانم که هر سيمي به درد هر کاري نمي خورد. سيمهايي که براي وصل کردن خودم به تو استفاده مي کنم بايد حتما غلاف عايق داشته باشند؛ وگرنه هر بار باران بيايد ارتباطمان قطع مي شود. سيم بين من و خدا بايد بيشترين انعطاف پذيري را داشته باشد، وگرنه با اين همه ورجه وورجهء من چند دقيقه بيشتر دوام نمي آورد. سيم بين من و پولي که در مي آورم بي رنگ است، نمي بينمش ولي وقتي که به هر طرف مي روم به دست و پايم گير مي کند مي فهمم که هست.

سيم کش بودن کار آساني نيست. بايد بداني سر کدام سيمها را بايد لخت کرد و کدام سيمها را بايد چيد. کدام سيمها اگر به هم بگيرند اتصالي مي کنند و کدام را بايد به هم لحيم کرد تا هيچ وقت جدا نشوند. سيم کشي خوب هنر است. هم آگاهي مي خواهد و هم خلاقيت و هم پشت کار. مهندس شدن و متخصص شدن آسان است، ولي سيم کش شدن کار هر کسي نيست. من هم هنوز خيلي مانده است تا تمام زير و بم سيمکشي را درست ياد بگيرم، ولي دوست دارم بگويم که من سيم کشم؛‌ من سيم مي کشم.

زندگی با شدت ادامه دارد،

| | Comments (0)

زندگی با شدت ادامه دارد، و اين را تمام اشياء فرياد می زنند. هميشه می دانستم که موجودات زنده به همه چيز فکر می کنند. انسان حرف هم می زند، ولی ماهی فقط نگاه می کند. سگ گاهی پارس می کند و عقاب روی باد دراز می کشد. ولی زندگی شديدتر از آن است که فکر می کردم : صندلی و آجر و پيچ گوشتی و تمام اشياء اطراف من هم فکر می کنند. ارتباط من و درخت باغچهء خانهء مان بدون خاکی که ريشهء آن را در بر گرفته است کامل نمی شود، و روح خاک زندگی مرا به سبزینهء برگهای درخت متصل می کند. ماشين من بيشتر از هر دوست ديگری به فکرهای من گوش می کند، و ليوان دسته دارِ من هميشه دست مرا دور خودش نگه می دارد. زندگی در تمام ذرات دنيا جريان دارد، و من و درخت و ماهی حرکت هم می کنيم، در حاليکه جاده و دیوار و يخچال ثابت ايستاده اند؛ و همه با هم زندگی می کنيم...

داشتم به همين خزعبلات فکر می کردم که فهميدم در دنيا هيچ مشکلی ندارم. نه گرسنه ام، نه جذام دارم و نه مطلقا تنها هستم. از افلاطون - که حالا بعد از آبجوی چهارم حسابی سرش گرم شده بود و با چشمهای خمارش آن طرف روی کاناپه ولو شده بود - پرسيدم آيا فکر می کند اگر گرسنه بود به هيچ جايش بود که فلسفه چيست و اصلا چرا و چگونه از اين حرفها؛ و پُقی خنديد و گفت همين حالايش هم که گرسنه نيست به هيچ جايش نيست؛ چه برسد به اينکه گرسنه هم بود. معتقد بود اصولا فلسفه اسم محترمانهء بی دردی است. همينطور که برای من توضيح می داد که قبل از اختراع فلسفه کسانی که شکمشان سير بوده است چقدر حوصله شان سر می رفته است زنگ زدند، و هر دو ساکت شديم. اول فکر کرديم فرويد است، چون معمولا وسط اينجور بحثها پيدايش می شود تا داد بزند که درد ما چيز ديگری است و خودمان نمی دانيم، ولی اينبار اصغرآقای بقال و اکبرآقای قصاب باشی بودند، که با يک گونی سيب زمينی و يک شقه ران گوساله و يک بغل کتابهای کوندرا از در وارد شدند. دو تا آبجو برايشان باز کردم و همينطور که بساط آبگوشت را آماده می کرديم به بحث ادامه داديم.

اصغر آقا از وقتی ميلان کوندرا می خواند ديگر داد نمی زند. خيلی آرام و شمرده حرف می زند تا وقت بيشتری برای مرتب کردن جملاتش داشته باشد و در هر دو سه جمله هم يک کلمهء قلمبه فرانسه می پراند که يعنی خاک بر سر ما که فرانسه نمی فهميم. سبزی خوردن را لای صفحات جاودانگی می پيچد و سر ظهرها با کتاب خنده و فراموشی خودش را باد می زند. اکبرآقا هم اخمهایش توی هم است که از وقتی اصغرها مشتريهايش را کوندرا چپان می کند نصف بيشترشان علفخوار شده اند و قصابی اصلا فروش نمی کند. می گفت احتمالا مجبور است کرکره ها را پايين بکشد و کافی شاپ باز کند؛ ولی چون زبانش خوب نيست نمی تواند کاپوچينو و لاته را درست تلفظ کند، و برای همين یک مهندس کامپیوتر استخدام کرده است که خارج درس خوانده است و وقتی مغازه باز شد قرار است قهوه های خارجی را سرو کند. اکبرآقا حوصلهء حرفهای ما را نداشت، و همین که گوشت را پاک کرد و بار گذاشت به بالکن رفت تا کمی هوا بخورد.

من و افلاطون و اصغرآقا هر کاری کرديم نتوانستيم بر سر هیچ کدام از اصول منطق و مثلا اينکه اول مرغ بوده است يا تخم مرغ به توافق برسیم، ولی بر سر اصول حيات و اينکه چيپس ذرت کنار ليوان آبجو بهتر از چيپس سیب زمینی است هيچ اختلافی نداشتیم، و برای همين هم حرف همديگر را می فهمیدیم. به این نتیجه رسیدیم که اگرچه بدبختی در دنیا زیاد است، ولی هنوز هم درمقابل شدت جریان زندگی در گردش مچ دست يک زن و یا عرق تن یک مرد دونده بسیار بسیار ناچیز است. هیچ کدام از ما سه نفر واقعیت را قبول نداشتيم، چون آن را دوست نداشتیم، ولی مشکلی هم با آن نداشتیم : تصمیم گرفتیم بگذاریم هر غلطی دلش می خواهد بکند، ما هم کار خودمان را می کنیم. کمی که گذشت واقعیت هم به جمع ما پیوست،‌ و یک آبجو هم برای او باز کردم تا خستگی اش را در کند. از وقتی ما زندگی خودمان را می کردیم تک افتاده بود و تنهایی حوصله اش سر رفته بود، و تصمیم گرفته بود کارش را ول کند و او هم مستی را تجربه کند.

اکبرآقا سیگار دوم را که خاموش کرد آبگوشت آماده بود. همهء ما با هم و بدون هم با ترشی و نان سنگک سر سفره نشستیم و مشغول درست کردن تلیت شدیم. آبگوشت را در سکوت مطلق خوردیم و به بالکن رفتیم تا چای دم بکشد. باز هم اکبرآقا حوصلهء ما را نداشت، به اصغرآقا هم فحش می داد که اينکاره نيست و خودش هم می داند و الکی خودش را به ما می چسباند. من هم می دانستم راست می گوید، من هم اینکاره نبودم، افلاطون هم که خیلی وقت قبل از کشف قارهء آمریکا مرده بود، برای همین حساب نمی شد.

هر چقدر در بالکن نشستیم از اکبرآقا و چای خبری نشد. به داخل که برگشتیم دیدیم یکی از کتابها را روبرویش باز کرده است و خوابش برده است. خداحافظی کردیم و همه خوابیدیم، و زندگی بدون ما ادامه یافت.

پروردگارا؛ شکرت. یک سال پيش

| | Comments (0)

پروردگارا؛

شکرت.

یک سال پيش از تو سلامتي خواستم و پشتکار و سربلندي، و هر چه خواستم را به من دادي. خدايا شکرت؛ امسال هم تک تکشان را مي خواهم. پر رنگ تر و جديد تر و بالاتر؛ لطفا.

پروردگارا؛ يادم نرفته است يک سال پيش من سر سفرهء هفت سيني که در خانهء مان نبود نشستم و همينطور که دعاي سال نو را مي خواندم يک جايي نزديک کشور من جنگ بزرگي آغاز شد. خدايا جنگ را از از خانهء من دور نگه دار.

پروردگارا؛ در سالي که گذشت به من کمک کردي جاي پايم را روي کمر زندگي کمي محکم تر کنم، و جان هزاران هزار نفر را يک شبه بازپس گرفتي. در سالي که گذشت مادرم را بعد از سه سال در آغوش گرفتم، و عمه ام را تو نزد خودت فرا خواندي تا من ديگر هيچ وقت نبينمش. پرودرگارا، در سالي که گذشت به من زندگي بهتري را نشان دادي، و سختي هاي جديدي را براي مردم سرزمين من به وجود آوردي. پروردگارا، مي دانم که حکمتي هست که فقط تو مي داني و بس، ولي آيا مي داني که دلخوش بودن به چيزي که نمي داني چقدر سخت است؟ پرودرگاراُ ، تا حالا شده است چيزي را نداني؟ سخت است. ندانستن و باور داشتن سخت است.

پروردگارا؛ سلامتي و سربلندي جاي خودش، بعد از آنها در سال جديد کمکم کن تا بتوانم :‌
- بيشتر بدانم؛
- کمتر شک کنم؛
- بهتر ببينم،
- کمتر بترسم؛
و بالاخره تصميم بگيرم.

پروردگارا؛ در سال جديد يک خواهش جديد هم از تو دارم :‌ گاهي يادم نيست که تو هميشه و همه جا حواست هست. لطفا اگر من يادم رفت، به من يادآوري کن که تو هميشه حواست به همه چيز هست؛ مگر نه؟

بهترين تفريح، کار کردن است.

| | Comments (0)

بهترين تفريح، کار کردن است. بهترين ورزش، کار کردن است. بهترين لحظات زندگي لحظات کار کردن است. اصلا بهترين کار همان کار کردن است.

هر روز کار کنيد. شبها هم اگر خوابتان نمي برد انقدر کار کنيد تا خوابتان ببرد. وقتي کار ديگري نداريد کار کنيد. اگر کار ديگري هم داريد آن را کنار بگذاريد و باز هم کار کنيد. هر وقت خسته شديد باز هم کار کنيد. هر وقت حوصلهء هيچ کاري را نداشتيد فقط کار کنيد. زنده بمانيد، براي اينکه کار کنيد.

پول دوست داريد؟ کار کنيد. پيشرفت را مي پسنديد؟ باز هم کار کنيد. مي خواهيد خوشبخت شويد؟ فقط کار کنيد. از اينکه مورد احترام واقع شويد لذت مي بريد؟ بيشتر کار کنيد. دلتان مي خواهد به چند نفر زير دستتان دستور بدهيد؟ سه برابر کار کنيد. يک دفتر بزرگ با ديوارهاي شيشه اي و يک کامپيوتر جيبي روي ميز چوب بلوط چطور است؟ بد نيست؟ پس در تختخواب هم کار کنيد. يک کامپيوتر کتابي مجاني به شما جايزه مي دهيم، به شرطي که در ماشين و قطار و هواپيما هم آن را روشن کنيد و خيلي جدي کار کنيد. اينکه به چي مي خواهيد برسيد مهم نيست، براي دستيابي به هر چيزي فقط بايد کار کنيد.

از بيکاري مي ترسيد؟ کاري ندارد، کار کنيد. از تنهايي متنفريد؟ شبها تا ديروقت کار کنيد. از آينده مطمئن نيستيد؟ تا ابد کار کنيد. از فکر کردن به زندگيتان مي ترسيد؟ خوب فکر نکنيد، به جايش کار کنيد. از عشق سر در نمي آوريد؟ اصلا عشق کيلويي چند است، شما وقت نداريد، چون بايد مثل گاو کار کنيد. نمي دانيد به کجا مي رويد؟ مهم نيست، کار کنيد. هر مشکلي داريد راهش همين است : هفت روز هفته را از صبح تا شب و گاهي از شب تا صبح کار کنيد.

وقتي که کار مي کنيد مفيد هستيد. وقتي که کار مي کنيد در عرصه هاي اقتصادي مطرح مي شويد و با تنظيم خرج زندگي به استقلال مي رسيد. وقتي که کار مي کنيد به گروه سياسي طرفدار کارکردن پيوسته ايد، و براي خودتان کلي سيايتمدار هستيد. وقتي که کار مي کنيد در مورد قيمت بنزين و ارتباط آن با انتخابات اخير اسپانيا و همچنين پيشرفت تلفنهاي دستي در ژاپن صاحبنظر هستيد. وقتي که کار مي کنيد مرد زندگي هستيد، حتي اگر زن باشيد. وقتي که کار مي کنيد همه چيز مرتب مي شود و هيچ اتفاق بدي نمي افتد، تازه اگر هم بيفتد مهم نيست، چون شما راه چاره اش را بلديد :‌شما کار مي کنيد. وقتي که کار مي کنيد مريض هم نمي شويد، چون وقت نداريد در خانه بخوابيد، چون شما هر روز و هميشه و در هر زماني کار مي کنيد. وقتي که کار مي کنيد براي خودتان کسي مي شويد، خوشبخت مي شويد، آدم مي شويد. شما زنده هستيد، چون کار مي کنيد.

زندگي زيباست؛ اگر هم نيست مهم نيست، چون شما به هر حال براي زندگي کردن وقت نداريد. شما کارهاي خيلي مهم تري داريد : شما کار مي کنيد.

تمرکز کن. پله ها رو

| | Comments (0)

تمرکز کن. پله ها رو بشمار. يک... دو... زياد نيستن. الان مي رسي. اين شات آخري بيخود بود. بي خيال. خوش گذشت. فکر نکن. پله ها رو بشمار. کليد ماشين کجاست؟ ولش کن. تو که ماشين نياوردي. کتت کو؟ کدوم کت؟ کت سياهه رو گذاشتي تو ماشين. تو که ماشين نداري. پلهء بعدي. تمرکز کن. راستي بقيه کجان؟ صداي يکي از پشت مياد. برنگرد. به پله ها تمرکز کن. انقدر فکر نکن. الان مي رسي...

الکل دنيا را از وسط مي شکافد. نيمي از آن به کار خودش ادامه مي دهد و نيمهء ديگر آن را جلوي چشمان من ساکن و ثابت و بي حرکت مي کند. مثل کليد يک در پُشتي است براي زندگي، که مي توان يک چند دقيقه اي روي پله هاي آن نشست و خستگي در کرد. تمام واقعيت با تمام دنگ و فنگ تو خالي خودش در آن سوي در جا مي ماند، و اگر چه سر و صداي سر سام آور آن هنوز شنيده مي شود و نورش از شکاف زير در پيداست مي توان فراموشش کرد. هوا آمادهء عيد است، ولي اينجا که عيد ندارد. شايد به همين دليل هواي نيمه شب در مرکز شهر سانفرانسسيکو پر است از ملکولهاي اکسيژن بيکار که هيچ کس نيست آنها را مصرف کند؛ آدم بايد هر از چند وقت از در پشتي زندگي خارج شود و تک تک ستاره هاي آسمان خليج را توي بي نوري شب تماشا کند؛ اين ملکولهاي اکسيژن با هر نفس يک عمر زندگي مي سازند.

همينطور که پشت در زندگي نشسته بودم از شکاف لاي در داخل آن را تماشا مي کردم. آدمهاي زيادي در سکوت مطلق با سر و دست و پاهايشان مي رقصيدند و بالا مي پريدند و باز هم بالاتر مي پريدند. من هم بينشان بودم. در اسپانيا هم يک دويست نفري به هوا پريده بودند، و در عراق و فلسطين و خيلي جاهاي ديگر هم جنگهاي عادي زيادي در جريان بود. من در جنگ ديگري عليه جديت دنيا و مسووليت زندگي استراتژي دقيق فرار را برگزيده بودم و در جزيرهء يک وجبي خودم براي خودم قلعه مي ساختم؛ نکند موج من را هم ببرد. نقاشي يک زن زيبا روي ديوار بود که روي يک صندلي کنار اقيانوس آرام دراز کشيده بود و کتاب مي خواند. در کنار آن صندلي راحتي من بود که قبل از اينکه به سمت اقيانوس بدوم کتابم را رويش باز گذاشته بودم. هنوز وسطهاي شوخي کوندرا بودم، مثل هميشه. مادرم کفشهايش را در آورده بود و روي شنهاي نرم ساحل قدم مي زد. به من که رسيد سلام کرد. به اقيانوس هم سلام کرد، و از آنجا دور شد. به سمت خورشيد شنا مي کردم، ولي شب شد و من راه را گم کردم. ستاره ها هر کدام يک شمال را نشان مي دادند، به حرف بزرگترينشان گوش کردم، و به جزيره ام رسيدم.

بايد به خانه برمي گشتم. بايد پيشرفت مي کردم. بايد کتابم را تمام مي کردم. بايد از همين فردا شروع مي کردم. بايد ديروز شروع مي کردم. بايد دروغ نمي گفتم. بايد بيشتر شنا مي کردم. بايد ورزش مي کردم. بايد نگران مي بودم. بايد فکر مي کردم. بايد گم نمي شدم. بايد به حرف هيچ کس گوش نمي کردم. بايد مست نمي کردم. بايد بيشتر کار مي کردم. بايد ماشين قديمي ام را زودتر مي فروختم. بايد به يک کسي زنگ مي زدم. بايد کمتر حرف مي زدم. بايد بر مي گشتم. حتما بايد کتابم را تمام مي کردم. بايد کتاب تاريخ مي خواندم. بايد بيشتر مي دانستم. بايد بهتر مي ديدم. بايد بالاتر مي رفتم...بايد شروع مي کردم...

همه چيز را رها کردم. از روي پله ها بلند شدم تا به سمت زندگي برگردم. نمي دانستم سر من است يا اينکه دنيا مي چرخد. از چارچوب در که مي گذشتم زني از کنارم گذشت، که نه دور سر من مي چرخيد و نه مست بود و نه مي رقصيد. همينطور که مي گذشت دستم را آرام گرفت، و مرا از برگشتن منصرف کرد. چند قدم کنارم راه رفت، و زير گوش من چيزي را زمزمه کرد که يادم نيست. چشمانم را که باز کردم به داخل برگشته بود. بايد مي پرسيدم چه گفته است، بايد مي فهميدم، به دنبالش به سمت زندگي دويدم...

آهاي...رسيديم. کتت را بپوش. هواي نيمه شب سانفرانسيسکو کمي سرد است.

ما در خانه آکواريوم نداريم،

| | Comments (0)

ما در خانه آکواريوم نداريم، پس ماهي هم نداريم. به همين سادگي. به اين مي گويند منطق؛ اليته از نوع غلطش. ما يک استخر کوچک داريم؛ و هر سال شب عيد ماهي هاي سر سفره را توي استخر مي اندازيم و تا اول تابستان هيچ کاري با آنها نداريم. آخرهاي خرداد که مي خواهيم استخر را تميز کنيم همه لباسهايمان را در مي آوريم، کلاههاي ماهيگيريمان را روي سرمان مي گذاريم و با يک تشت و يک جفت دمپايي به شکار نهنگهاي مينياتوري استخرمان مي رويم. يادم هست يک سال يکي از همين ماهي قرمزهاي گولي مگولي نيم وجبي يک روز تمام وقت ارزشمند همهء ما را تلف کرد تا دستگيرش کنيم. پدرسوخته در عرض دو ماه و نيم براي خودش يلي شده بود؛ بيست سانتيمتر قد کشيده بود و شکمي جلو داده بود و اسم خودش را هم گذاشته بود حاج اسماهيل خانِ حوضبالا. بقيهء ماهي ها را هم مريد خودش کرده بود و پشت سرش اينطرف و آنطرف مي کشاند. هر چه ما الا و التماس مي کرديم که حاج آقا تشريف ببرند توي يک کيسه تا ما به تشت سلطنتي منتقلشان کنيم انگار نه انگار، خم به ابروي مبارک نمي آوردند؛ آخر سر هم ماهي هاي اطرافش را يکي يکي اسير کرديم و آب استخر را حسابي کم کرديم و در شرايط نامساعد جوي او را وادار کرديم تسليم شود. دو روز بعد هم توي تشت خودکشي کرد. طاقت ذلت اسارت را نداشت. روحش شاد.

ما معمولا عيد را به همراه ماهي ها از بازارچهء سر پل تجريش به خانهء مان مي آوريم. آنجا عيد زياد گران نيست، همينطور همه جا ريخته است و مردم با شاخه هاي سنبل و کيسه هاي ماهي قرمز لاي حال و هوايش وول مي خورند. بعضي از مغازه ها هم عيد را گران مي کنند و لاي روسريهاي رنگارنگ مي پيچند تا هر کس آنها را هديه بگيرد و بپوشد سرش پر از عيد بشود. دستفروشها عيد را در رنگها و سايزها و طعمهاي مختلف درهم و برهم مي چينند تا هر کس از جلويشان رو شود مست بي نظمي بساطشان شود و حواسش پرت شود و همهء پولهايش را به آنها بدهد تا نيم مثقال عيد بخرد. سر پل تجريش حتي داخل گوجه سبزها هم پر از عيد است، درست مثل وسط هستهء تلخ بادامهايي که از بس تويشان عيد ريخته اند سبز و چاق و تپلي شده اند. آنجا عيد سر و صداي قشنگي هم دارد. صداي چروک خردن يک اسکناس نو که با يک سيب سرخ معاوضه مي شود به فرياد لبوفروش پيري که براي محصولات زرشکي و آبدارش تبليغ مي کند گره مي خورد و روي همهمهء جمعيت نو نوار مشتريها مي رقصد. هر سال سر پل تجريش عيدها حراج است : زندگي ارزان است. بخريد و و بخوريد و ببريد.

چند روز قبل از عيد هيچ کس وقت ندارد. بانکها پول ندارند؛ تمام پرواز ها تاخير دارند و هيچ چيز سر جايش نيست. آسمان گيج است و وسط روزهاي آفتابي تگرگ مي بارد. حتي خورشيد هم گاهي حواسش به کارش نيست. آخر او هم مي داند که اين همه زندگي ديگر نيازي به تلاش و حرکت و حرارت ندارد. درختهاي حياط ما همينطور هول هولکي تمام شکوفه هايشان را مي ريزند وسط کوچه و جوب براي اينکه به همهء آنها آب برساند هميشه سر ريز است.

اينجا عيد هم گران است، هم ناياب است. جنسش هم مرغوب نيست. نه طعم دارد و نه رنگ و نه بوي سر پل تجريش را مي دهد. يادم باشد اينبار که به خانه آمدم مقداري عيد بياورم، براي زندگي لازم است. عيد، يعني زندگي.

بي حسي هم براي خودش

| | Comments (0)

بي حسي هم براي خودش حس قشنگي است، درست مثل بي مزگيِ سادهء آب، که از خيلي از مزه ها بهتر است.

گلداني که به عنوان آمدن مادر خريده بودم و در نشيمن گذاشتم اصلا حال خوشي ندارد. يکي دو هفته بود که برگهايش را شبها پرت مي کرد وسط هال، انگار از چيزي ناراحت است. بعد تصميم گرفتم پرده ها را روزها بکشم تا کمي نور به آن برسد، بدتر خشک شد. فکر کردم شايد هواي نشيمن گرفته است، گذاشتمش جلوي ورودي ساختمان، سردش شد و برگهاي سبزش هم چروک خورد. من مثلا اين را خريده بودم تا با نگاه کردن به زندگي سبزش هر روز از آن روحيه بگيرم، حالا احساس مي کنم به خاطر بي انضباطي او را کشته ام، و دارد کم کم مي ميرد. بدبختي بزرگي است.

از غذاهايي که مادر پخته بود يک مقداري عدس پلو در يخچال مانده بود، که تصميم گرفتم ديشب ترتيبش را بدهم. قابلمه را که بيرون کشيدم نزديک بود يک گوجه فرنگي را روي زمين بياندازم. گوجه فرنگي گناه داشت، وسط راه از سقوط نجاتش دادم، و قابلمهء عدس پلو - که انقدر ها هم گناه نداشت - يک لحظه هم براي من روي هوا صبر نکرد. دانه دانهء عدسهايش را از گوشه هاي مختلف آشپزخانه جمع آوري کردم و همه را به سطل آشغال سپردم. اين هم از شام من.

ديشب هر کاري کردم اين پيرهني را که شسته بودم اطو کنم پشت شانه هايش صاف نشد که نشد. من اصلا قبل از اينکه مادر بيايد هيچ وقت لباس اطو نمي کردم. همه چيز را همان طور که انگار از دهن گاو در آمده بود مي پوشيدم و کسي هم صدايش در نمي آمد. مادر زيرپيراهني ها را هم اطو مي کرد و تا کرده مي چيد روي هم، خوش مي گذشت. اين پيرهن من خودش نيم ساعتي طول کشيد، آخرش هم همه جايش صاف نشد.بقيهء لباسها هم پيش کش.

داشتم فکر مي کردم من چرا انقدر زندگي زيباست؛ به اين نتيجه رسيدم که دليل خاصي ندارد. دليلي براي بيدار ماندن نداشتم، و خوابم برد.

بالاخره با در نظر گرفتن

| | Comments (0)

بالاخره با در نظر گرفتن تمام جوانب تصميم گرفتم خودکشي کنم. به حمام رفتم و در حين دوش گرفتن به روش مناسب و آبرومندانه اي براي تمام کردن زندگي فکر کردم و تمام برنامه ها را چيدم. از حمام که در آمدم پنجره را باز کردم و هواي تازه را دور پوست خيسم پيچيدم، و خيلي چيزها يادم رفت، و خودکشي نيز هم، و به زندگي ادامه دادم.

بدين ترتيب بود که من در ادامهء راه زندگي به يک مورچه برخوردم که در حين کار روزانه اش اسرار خلقت را زير لب زمزمه می کرد. نه شوخي کردم، مورچه که حرف نمي زند؛ خيلي هنر کند شاخکهايش وول مي خورند. من در ادامهء راه زندگي به يک شانه به سر رسيدم که همه چيز را مي دانست. نه. باز هم شوخي کردم. اصلا من تا حالا شانه به سر نديده ام، چه همه چيز را بداند چه نداند. در ادامهء زندگي به يک ديوار سربي رسيدم که جاده را سد کرده بود. نخير. اين هم نمي تواند جدي باشد. جادهء زندگي خيلي پهنتر از اين حرفهاست که با يکي دو تا ديوار سد بشود. پس در ادامهء زندگي به يک شب خيلي خيلي بلند رسيدم که ستارهء هالي در تاريکي آن با مريخ تصادف کرد و تردد ستاره ها در کهکشان راه شيري در اثر اين حادثه تا اطلاع ثانوي متوقف گشت و خورشيد هم در ترافيک ماند و قطار بامداد را از دست داد و آن شب هيچ وقت صبح نشد. اين يکي از آن دروغهاي هنري بود، که انقدر کلماتش خوش آهنگ هستند که خودم را هم گول مي زنند و امر بر من مشتبه مي شود که من واقعا همچين شبي را تجربه کرده ام.

نخير. اينجوري نمي شود. من در ادامهء زندگي به يک حوري بهشتي رسيدم که در ساحل اقيانوس آرام لُخت مادرزاد خوابيده بود و آفتاب مي گرفت، و به محض اينکه مرا ديد کمي کنارتر رفت و مرا به سمت خودش دعوت کرد. اين ديگر از شوخي هم آنورتر است؛ يک چيزي توي مايه هاي دمت گرم، يا حتي بالاتر. من در ادامهء‌زندگي به کيميا رسيدم، و به هرچه دست مي زدم طلا مي شد، تا اينکه يک روز که دماغم را با انگشتم مي خاراندم تمام دستگاه تنفسي بدنم طلا شد و انعطاف خودش را از دست داد و من فلج شدم. اين يکي نه خنده دار است و نه شوخي. مزخرف است، بي معني است. اصلا کيميا که واقعي نيست. من در ادامهء زندگي به خدا رسيدم، ولي چون عينک آفتابي زده بود او را نشناختم و از کنارش بي تفاوت گذشتم. اين هم چرند است. خدا که مثل ما آدمها عبنک نمي زند، اگر دلش بخواهد مي دهد خورشيد را کمرنگ کنند. من در ادامهء زندگي به هيچ چيز هيجان انگيزي نرسيدم، و در هيچيِ مطلق معلق شدم. اين زياد بي ربط نيست، فقط زيادي کليشه است. نود و نه درصد آدمها به هيچ چيزي نرسيدند، و من دوست ندارم مثل همهء آنها باشم. به درد نمي خورد.

چاره اي نيست. من از ادامهء زندگي منصرف شدم، پس بايد همين امروز خودم را بکشم. بايد روش مناسبي انتخاب کنم و قبل از اينکه دير بشود و زندگي خودش سر خود ادامه پيدا کند کار را يکسره کنم. بهتر است بروم دوش بگيرم، زير دوش بهتر فکر مي کنم، و مي توانم تمام برنامه ها را بچينم.اول پنجره ها را مي بندم، تا بعد از اينکه از حمام در آمدم دوباره آنها را باز کنم...

در معاملهء بين تارک و

| | Comments (0)

در معاملهء بين تارک و متروک، هيچ طرفي سود نمي کند؛ مادر رفت.

به افق نگاه مي کنم و پدال گاز را فشار مي دهم، تا زودتر به آن برسم. شايد اگر اين جادهء لعنتي سر پاييني نبود و مستقيم مي رفت واقعا هم يک روز مي رسيدم، ولي جاده به پايين مي رود، و اگر چه افق هميشه روبروي من است هرگز نزديک نمي شود؛ و من هنوز اميدوارم به انتهاي شيب، و همچنان مي تازم.

يک عقابي هست بالاي سر من، که همينطور که پنجه هايش را به سمت من نشانه رفته است با منقارش مرا به سمت بي نهايت هدايت مي کند؛ و من مي دانم که اگر اطاعت نکنم شکار چنگال خشمگينش مي شوم. عقاب هر چه بالاتر مي رود ريز تر مي شود، و وقتي که ديگر از اين پايين ديده نمي شود از سرعتش کاسته مي شود، انگار يکي از بالهايش شکسته است، شايد هم فقط خسته است، هر چه که هست نمي گذارد هيچ کس از اين پايين چشمهايش را ببيند. عقاب گردن ندارد، و هر چه در دلش هست به راحتي پشت چشمانش ديده مي شود.

يک اسبي هست در کنار من، که او هم بي درنگ مي تازد. مدتهاست به رقابت با هم مشغوليم، و مدتهاست هر دو از مسابقه کنار کشيده ايم و به خاکي زده ايم و از کوه بالا مي رويم. اصلا ديگر مهم نيست که ما مسابقه را براي چي و از کجا و به سمت کدام هدف شروع کرده ايم. ديگر هيچ خط پاياني نداريم. برنده آن کسي است که نبازد، و باختن يعني زودتر ايستادن؛ ما هرگز نمي ايستيم، وبراي اينکه ديگري را متوقف کنيم سخت ترين راهها را انتخاب مي کنيم، تا بلکه آن يکي کم بياورد و برگردد. ايستادن فقط باختن نيست، ايستادن مهيب است، مخوف است و خطرناک. ايستادن يعني فکر کردن، ايستادن يعني ديدن، فهميدن و ترسيدن. ايستادن يعني انتظار حملهء عقاب، يعني ناخن، يعني مرگ.

يک موشي هست در وجود من، که از عقاب مي ترسد. يک اژدها هست در قلب من، که مي خواهد اسب را با يک حرکت دم خاردارش مهار کند، و از سرعت قدمهايش بکاهد؛ گويي دويدن دور از شان اوست، اگر بخواهد زوتر برسد، پرواز مي کند، وگرنه مي خرامد. موش، اژدها را خورده است، و فقط مي دود تا شکار نشود.

خواب عميقي است زندگي من، که بدون هيچ معني خاصي از مقابل چشمانم مي گذرد. صبح مي شود، و من هنوز در خوابم، شايد انتهاي روياي عجيبم را ببينم. شايد عقاب اسب را شکار کند و من همانجا بنشينم و اطرافم را تماشا کنم؛ شايد هنوز راهي باشد، براي برگشتن.