بيا فرض کنيم زندگي منشوري

|

بيا فرض کنيم زندگي منشوري است در حرکت دوار ( يادت هست؟) حالا فرض کنيم اين منشور دو حرکت دوراني متفاوت دارد : يکي به دور خودش و با سرعت زياد، ديگري به دور مرکز هستي و با سرعت کم. فرض کنيم خداوند دخترک چهارسالهء شاد و سرزنده ايست که در مر کز هستي ايستاده است و دم اسبي هاي سياهش را با روبانهاي قرمز تزيين کرده است و برق نگاهش تمام جهان اطرافش را روشن کرده است. بيا تصور کنيم دخترک بازيگوش منشور زندگي آدمها را يکي يکي مثل فرفره مي چرخاند و به دور دست پرتاب مي کند، تا همينطور که مي چرخند اشعه نور خودش را به رنگهاي مختلف منعکس کنند و در نهايت دوباره به سمت خودش برگردند.

حالا بگذار باور کنيم که هر چه مي گذرد دخترک در پرتاب دقيق منشورهايش مهارت بهتري کسب مي کند و به خودش جرات مي دهد منشورهايش را با شدت بيشتري بچرخاند و آنها را دورتر و دورتر پرتاب کند و باز هم بتواند آنها را در انتهاي مسير بيضي شکلشان با دستهاي کوچک و فرزش دريافت کند. مي بيني؟ هر چقدر مي گذرد و شعاع پرتابهاي دخترک بزرگتر مي شوند منشورها سريعتر مي چرخند ( تا انرژي کافي براي بازگشت را در خود ذخيره کنند ) و در ضمن از هم دورتر و دورتر مي شوند ( و در نتيجه محيط وسيعتري را با نورهاي رنگارنگشان در اطراف دخترک روشن مي کنند )...

و بالاخره بيا قبول کنيم که يک روزي دخترک انقدر در پرتابهايش فرز و ماهر مي شود که تمام منشورها را به شعاع بي نهايت به دور خودش مي چرخاند، بدون آنکه لازم باشد آنها را دوباره بگيرد و دوباره و دوباره پرتاب کند. حالا همه جا از نور چشم دخترک رنگارنگ شده است و با وجود سرعت بي حد منشورهاي دوار تمام جهان به آرامش يگانهء سفيدي رسيده است که حاصل جمع تمام نورهاست. حالا تمام منشورها در جاي خودشان مي چرخند، همه جا هستند و هيچ دوتاي آنها هيچ وقت به هم نمي خورند. حالا دخترک که ديگر کاري ندارد دستهايش را زير سرش مي گذارد و به آرامي مي خوابد، و شب مي شود، و تمام.

ديدي؟ حالا برگرد و برو سر جاي خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخي دورتر مي شوي. دور شو، به آرامش نزديک مي شوي، و از من دورتر و دورتر و دورتر...