يک مردي بود که زياد عوضي نبود، ولي هر روز زاويهء ديد خودش را نسبت به دنياي خودش عوض مي کرد. آنقدر هر روز و هر روز اين کار را تکرار کرد تا يک روز که حواسش پرت شد به جاي اينکه زاويهء ديدش را عوض کند خودش عوضي شد، و از آن روز به بعد هر روز عوضي تر و عوضي تر شد تا يک روز پيلهء يک کرم پروانه را از درخت کند و براي خودش يک زير سيگاري ابريشمي ساخت.
يک مردي بود که زياد دروغ نمي گفت، ولي هر روز خودش را در کفشهاي يکي از اين آدمهايي که دروغ مي گويند تصور مي کرد. آن قدر اين کار را هر روز تکرار کرد تا يک روز يادش رفت به کفشهاي خودش برگردد، و از آن روز به بعد هر روز دروغهايش بزرگتر و بزرگتر شد تا يک روز ديگر دروغهايش در آستينش جا نشد؛ از روي ناچاري دروغهايش را مي فروخت.
مردي که دروغگو نبود سيگار مردي را که عوضي نبود روشن کرد. خاکستر سيگار پيلهء ابريشم را سوزاند و دود کرد؛ و مردي که دروغگو نبود با خاکستر ابريشم يک فرش طوسي بافت و به عنوان يک پيراهن سفيد به مردي که عوضي نبود فروخت. او هم که هنوز هر روز عوضي تر مي شد بال درآورد و پرواز کرد؛ و بعد از مدتها زاويهء ديدش نسبت به دنيايش عوض شد.
يک روز مردي که زياد دروغ نمي گفت دروغهايش را پس گرفت، بالهاي مردي که عوضي نبود خاکستر شد و ريخت و هيچ کس هم دست او را نگرفت و افتاد و مُرد. مردي که زياد دروغ نمي گفت هيچ وقت نتوانست خودش را ببخشد، و از آن به بعد تا ابد هميشه دروغ گفت. همين.
