مي خواهم خودم را «اف پنج» کنم، شايد اينبار بدون غلط بالا بيايم.
همين الان داشتم بعد از مدتها با حبابي که با کف خمير دندان درست کرده بودم گپ مي زدم. هر دو پر از خالي بوديم، او در نور چراغ پاک و شفاف مي درخشيد و من پلکهايم را تنگ کرده بودم تا نور اذيتم نکند. هر دو مان گرد بوديم و دور خودمان مي چرخيديم. مي گفت درست است که قلقلي است، ولي هنوز آنقدر سبک است که براي معلق شدن به هيچ بالي احتياج ندارد.
از او پرسيدم راز سبکبالي چيست. بي حوصله بود؛ مي گفت بيخود دوباره گير ندهم، دير وقت است و مي خواهد بخوابد. از او پرسيدم چکار کنم تا من هم مثل او بي رنگ باشم؟ مگر نه اين است که من هم مثل او پر از فضاي خالي هستم؟ گفت انگار يک ذره نان گوشهء دندانهاي بالايم گير کرده است، بهتر است به مسواک زدنم بيشتر دقت کنم. اصلا توي حال و حواي بحثهاي تو خالي معمولمان نبود.
دهانم را که شستم ديدم نشسته است روي ظرف صابون و رل زده است به يک حباب ديگر که در طرف ديگر ظرف صابون نشسته است. خيلي آرام، خيلي خيلي آرام به سمت حباب ديگر حرکت کرد. گاهي مي چرخيد، گاهي انعکاس رنگ را در صورت بي رنگش عوض مي کرد، ولي حباب ديگر از جايش تکان نمي خورد، انگار نه انگار. ظاهرا حبابها وقتي که عاشق مي شوند رنگهايشان به جوش مي آيد و پوستشان پر از دايره هاي گردارنگ مي شود. همينطور که حباب خميردندان به سمت حباب ديگر پيش مي رفت رد خيسش بدنهء ظرف صابون را نمناک مي کرد و قطره قطره هاي وجودش را پشت سرش جا مي گذاشت.
قبل از اينکه به حباب ديگر وصل شود يک لحظه مکث کرد. به من چشمک زد و گفت حالا مي خواهي راز سبکبالي را بداني؟ سرم را تکان دادم. به حباب ديگر رسيد و در همان لحظه ترکيد. حباب عجيبي بود، شب بخير هم نگفت و رفت.
