من طلاق مي خواهم. يادم

| | Comments (1)

من طلاق مي خواهم. يادم نيست کي ازدواج کرديم، يعني در حقيقت اصلا نمي دانم که ما ازدواج کرده ايم يا فقط همينجوري به هم چسبيده ايم، ولي مي دانم که - طلاق يا غير طلاق - همين حالا مي خواهم از او دور شوم‌ . نخير. هوس نيست. ديگر به اينجايم رسيده است. مگر من چند سال زنده ام؟ پس مي خواهم خودم باشم و آن زندگي که هميشه آرزويم بوده است را به دست آورده ام؟ همين امروز تکليف خودم را يکسره مي کنم.

اسمش « منطق » است. شايد اسمش بر مي گردد به همان دوراني که کورها را « چراغعلي » صدا مي زدند و کچلها را « زلفعلي ». آشنايي ما بر مي گردد به همان روز پاييزي که به من گفتند اگر دو را با دو جمع کنيم نه سه مي شود و نه پنج. از همان روز به بعد تمام روابط من محدود شد به دنياي کوچکي که در آن دو با دو فقط چهار مي شود، و ترس از تنهايي ما را هر روز بيشتر از ديروز به هم نزديک مي کرد. براي اينکه مرا خوشحال کند هر روز خط جديد و خوش رنگي از دنياي کوچکش را به من نشان مي داد و من نمي فهميدم که هر بار مرزي به من نشان مي دهد تا وراي آن را هيچ وقت نبينم، و بدين ترتيب دنياي مرا محدود تر و محدود تر مي کند.

امروز که اينها را مي نويسم سالهاست که من و او نداريم. اصلا انگار يکي هستيم با دو اسم، که خودمان را به اسم من معرفي مي کنيم و به اسم او زندگي را پيش مي بريم. حالا در دنياي کوچک من - همان دنيايي که او هر روز براي من کوچکترش کرد - نه تنها دو با دو فقط چهار مي شود، بلکه هر وقت و هر کجاي دنياي خودم که سيب را رها کنم فقط در يک جهت مي افتد، تمام آهنربا هاي جهانم فقط و فقط دو سر مثبت و منفي دارند، تمام الکترونهاي دنياي من فقط يک بار منفي دارند و فشار داددن هر دکلمهء صفحه کليد ماشين محاسباتي پيشرفتهء من فقط و فقط يک کار مشخص را تکرار مي کند. و بالاخره تمام آدمهاي دنياي من فقط و فقط در جهتي حرکت مي کنند که او اسمش را گذاشته است جهت « منطقي »، و مرا وادار مي کند براي جنبش هر جنبنده اي دنبال دليل مشخصي بگردم.

ازدواج ناخواسته هميشه شکست مي خورد. ولي از آن بدتر شکست زندگي مشترکي است که نه تنها خودت آن را خواسته اي، بلکه براي دوام آن بهترين سالهاي زندگي ات را هم پرداخته اي. سالها زحمت کشيده اي براي ساختن دنياي کوچکي که خودت را در آن حبس کرده اي، و يک روز که ناخواسته آن سوي يکي از مرزهاي بي شمار زندگي ات را مي بيني ديوانه مي شوي که چرا نمي تواني آنچه مي بيني را بفهمي. ذهنت که ديگر مال خودت نيست و بيشتر متعلق به اوست خوب ياد گرفته است هر چيزي را توجيه کند، و مثل هميشه بنا به اين دليل و به خاطر آينده اي که اصلا معلوم نيست بيايد يا چگونه باشد هر حرکتي را در جهتي مخالف جهت من نفي مي کند تا مثلا آرامش من را حفظ کند.

حالا من آرام هستم. مي داني چرا؟ چون به همراه او ناخداي يک ناو جنگي مقاوم شده ام که در برکهء کم عمقي شناور است. هر روز موتورهاي کشتي را قوي تر مي کنم و ديوار هايش را محکم تر و بلند تر، تا مبادا در برکه غرق شوم. مدتي است به اين ته برکه رسيده ام، دو قدم آنور تر از مبدا، که چند سال عمر خرجش بود. اينجا صداي موج مي آيد، و صداي شيون مسافران قايقهاي کوچکي که به دريا زده اند؛ همانهايي که در دنياي من وجود ندارند، چون با منطق من دليلي براي کارهايشان ندارند؛ مي بيني؟ آنها شادترند.

ديگر بس است. مي داني چرا؟ من هم نمي دانم، و قرار هم نيست بدانم. مي داني مي خواهم چه کار کنم؟ من هم نمي دانم. يعني نه که نمي دانم، مي دانم، ولي دليلي برايش ندارم، غير از اين که « مي خواهم ». مي خواهم، مي خواهم، مي خواهم. نفهميدي؟ مهم نيست. از امروز ديگر فهميدن شرط نيست. از امروز ديگر هيچ شرطي نيست. از امروز ديگر « منطق » مال من نيست.

موج.

1 Comments

من می فهممت چون خودمم عین تو هستم . منم می خوام همهء میله های قفس و بشکونم اما فقط با طلاق می شه . خیلی سخته که بخوای با آدمی زندگی کنی که تنها نقطهء مشترکش با تو این باشه که دوستت نداره یعنی دیگه دوستت نداره . من منزوی شده ام تنها هیچ کس نیست که بهم بگه به کدامین گناه باید چنین مجازات بشوم.
من فقط اینو می دونم زندگی خیلی از اون چیزی که قبلاً فکر می کردم سخت تره من شاید سالها زنده باشم و شاید هم نه اما هیچ وقت یادم نمی ره شبها و روزهایی که دلم شکسته شد و اشکم سرازیر . من سعی کردم که خودم باشم اما اینکه می خواستم خودم باشم دلیل نمی شد اونی باشم که اون می خواد . من هنوز خودم هستم . و این بار با یه کوله بار از تنهایی.