ديشب طبق معمول از دست

|

ديشب طبق معمول از دست چرخ فلک حسابي عصباني بودم که ناگهان به خودم آمدم و بدون هيچ برنامه ريزي قبلي خودم را جلوي درِ باز يخچال يافتم . در همين لحظه بود که بعد از سالها يکي از لذتهاي بزرگ زندگي را که مدتها گم شده بود دوباره در گوشهء‌ آن پيدا کردم. اصولا يکي از خواص غذاي خانگي اين است که هر چقدر بيشتر مي ماند بيشتر جا مي افتد و خوشمزه تر مي شود؛ بعد آدم مثلا ساعت يک نصفه شب در يخچال را باز مي کند و اصلا هم نمي داند چه مي خواهد، همچين گرسنه هم نيست اصلا، بعد يک دفعه اين قابلمهء کوچولو را مي بيند که از ترس کز کرده است آن گوشه تا کسي او را نبيند، بعد همينجوري که دولا شده است دستش را دراز مي کند و يک قاشق کثيف از روي کابينت کناري بر مي دارد که يعني مثلا فقط يکي دو لقمه مز مزه کند، بعد قبل از اينکه بفهمد چي شده است يکدفعه تمام پلو و گوشت توي قابلمه همينطوري سرد سرد هپلي هپو مي شود و آدم به معناي واقعي کلمه ارضاء مي شود. احتمالا در آشپزخانهء بهشت يک سري يخچال هست پر از غذاي ماندهء‌ خانگي که هر وقت هر کس گرسنه اش نيست مي تواند همينجوري سرش را عين آخر بگيرد توي يخچال و همهء آنها را بلمباند. تازه بعدش هم بدون ليوان آب پرتقال را از توي قوطي سر بکشد. بعد هم مي بيند حالا که اين همه خورده است، گور پدرش، يک دسر وانيلي هم رويش مي خورد، بعد هم تازه از آن پايين يک قطعه نان خشک بر مي دارد و به پنير خامه اي حمله مي کند. بعد يک دفعه صداي مادرش را از پشت مي شنود که مي پرسد :‌ « گرسنه اي؟ » و همينطور که پلو و پودينگ و پنير را توي دهانش نشخوار مي کند تازه يادش مي آيد که از اول آمده بود پايين تا براي مادرش آب ببرد. بعد يک صدايي شبيه گاوميش از خودش خارج مي کند که « نه،‌ نه، فردا بايد آب بخريم. » و بعد با شکمي بر آمده و رضايت مبسوط از تمام وجنات زندگي به تختخواب مي رود. زندگي زيباست.