در يک شهر معمولي که نه پشت کوه بود و نه لب دريا، يک روز خيلي معمولي که نه عيد بود و نه سالگرد هيچ اتفاقي در دنيا، نسيم معمولي ملايمي وزيد و اتفاق عجيبي افتاد : بعد از آن روز هيچ کس نتوانست حرف بزند، هيچ سگي پارس نکرد و برگهاي خشک روي زمين که زير پاي مردم شهر خرد مي شدند هيچ صدايي نداشتند. نسيم، تمام صداهاي شهر را با خودش برده بود.
مردم معمولي شهر کم کم ياد گرفتند که چگونه با نوشته هايشان با يکديگر ارتباط برقرار کنند و تا چند وقت بعد به جاي تمام بلندگوها تلويزيونهاي بزرگ نصب شد و موسيقي جاي خودش را به نقاشي داد و تمام شهر پر از آينه گشت تا مردم بدون نياز به شنيدن هيچ صدايي با ديدن تصاوير آينه ها از اطراف خود باخبر شوند. کم کم زندگي در شهر معولي به روال عادي خودش برگشته بود که يک روز نم نم باراني باريد و اتفاق ديگري افتاد : بعد از آن روز هيچ کس نتوانست چيزي بنويسد. هيچ تصويري در هيچ آينه اي نيفتاد و رنگ برگدرختان در هيچ فصلي عوض نشد. نم باران تمام رنگهاي شهر را شسته بود و با خودش برده بود.
مردم معمولي شهر که دوست داشتند به زندگيهاي معمولي خوشان ادامه دهند ياد گرفتند که چگونه با دستهايشان همه چيز را لمس کنند و شکل آن را تصور کنند و با بوييدن هر چيزي آن را تشخيص بدهند و به راه رفتنشان ادامه دهند. کم کم تمام زندگي شهر محدود شد به ساعتهايي که سايه ها کمي تيره تر بودند و مي شد با دقت به شکست نور روي سطح اجسام شبحي از آنها را کم و بيش ديد و به زندگي ادامه داد؛ هر وقت سايه ها و اشباح محو مي شدند تمام مردم شهر هر جايي که بودند مي ايستادند و آنقدر به خودشان عطر و ادکلن مي زدند تا همه بدانند که آنها کجا هستند؛ و به محض اينکه سايه ها پديدار مي شدند به زندگي ادامه مي دادند. مردم شهر معمولي هنوز کاملا به زندگيهاي معموليشان عادت نکرده بودند که يک روز همه چيز عوض شد.
يک روز خيلي معمولي زمين اندکي لرزيد، و بعد از آن ديگر هيچ جنبنده اي نلرزيد. زمين تمام حرکات شهر معمولي را بلعيده بود. مردم معمولي شهر که بدون صدا و رنگ هم به زنده بودنشان راضي بودند هر کاري کردند نتوانستند بدون حرکت زندگي کنند، و تمام زندگي هايشان خيلي معمولي به پايان رسيد.
از آن روز به بعد هر بار آدمهاي متحرک دنيا که در شهرهاي عجيب و غريب زندگي هاي خيلي متفاوت و مخصوصي را تجربه مي کنند از کنار شهر معمولي - که همينطور خيلي معمولي مرده است - رد مي شوند با صداي بلند به خودشان مي گويند که براي آنها هيچ روزي معمولي نيست. آنها زندگي را با تمام صداها و رنگهايش دوست دارند؛ ولي حتي روزهايي که صدا و رنگ دنيايشان را دوست ندارند خوشحالند؛ چون مي توانند راه بروند، و تا زماني که راه مي روند هيچ روزي از زندگي برايشان معمولي نيست؛ و زندگي مي گذرد.
