يکي از فرشته هاي نگهبان من تازگي بچه دار شده است. من در دوسال اولي که از خانه دور بودم وضع مالي زياد خوبي نداشتم، و مجبور شدم فرشتهء نگهبان سمت راستم را بفروشم تا خرج کرايه خانه و شهريهء مدرسه و آبجوي شب تعطيل را بدهم. يک مدتي بود اين که طرف چپ مي ايستاد هم خيلي نامرتب و يک خط در ميان سر و کله اش پيدا مي شد و من راه به راه چپکي مي رفتم و از راه راست خارج مي شدم و حسابي هم گرد و خاک مي کردم و غبارش توي چشم همهء کساني که به من نزديک هستند مي رفت و هر بار تا چند روز چشم چشم را نمي ديد و خر تو الاغي مي شد که بيا و ببين؛ هيچ کس هم نبود جلوي مرا بگيرد، انگار نه انگار که حسابي هست و کتابي هست و فرشتهء نگهباني وجود دارد.
يک ماه پيش بعد از مدتها ديدم فرشته خانم مفقود با يک جعبه شيريني آمده است نشسته است روي شانهء چپ من، يک دو سه کيلو هم پودر و کرم و ماتيک و سرخاب ماليده است روي صورتش که مثلا اصلا معلوم نشود که چقدر ضعيف و بي حال است. گفت بالاخره تصميم گرفته است تا دير نشده بچه دار شود و حالا هم خدا به او لطف کرده است و دوقلو زاييده است. جعبهء شيريني کوچکش را باز کرد نشست زير گوشم و آه کشيد؛ بالهايش ديگر ناي پرواز نداشتند. يک کمي که نفسش سر جايش آمد يک لبخندي زد که يعني يک کاري دارد که رويش نمي شود بگويد. اصرار کردم اگر کاري از دستم بر مي آيد اصلا شک نکند، او هم گفت که شوهرش نگهبان يک دختر هفده ساله هست که در تايلند زندگي مي کند و براي همين حتي يک روز هم نمي تواند کارش را رها کند چون اين روزها در سرنوشت دخترک خيلي حياتي است. حالا که من مرد بزرگي هستم و قرار است مثلا عقلم به صلاح خودم برسد او مي خواهد يک چند ماهي از من مرخصي بگيرد تا مواظب بچه هايش باشد. من هم ديدم با اين وضعي که دارد بودن و نبودنش يکي است؛ گفتم برود به توله فرشته هايش برسد.
بعد از آن شب ديگر او را نديدم. چون مي دانستم که معلوم نيست کي برگردد دائم مراقب بودم زياد چپ چپ قدم بر ندارم و دائم وسط مسير زندگي مي ايستادم و دور و بر و عقب و جلو را چک مي کردم تا مطمئن باشم از راه راست منحرف نمي شوم. اما امان از اين راه راست؛ اصلا انگار محض رضاي خدا دومتر مسير بي دست انداز ندارد. در اين مدت دائم يا تا حد مرگ سر بالايي مي رفتم و يا مثل بز در سر پاييني سقوط مي کردم. پيچ و خم هم که نقل و نبات است، لامذهب عين مارمولک هي چپ و راست مي شد من هم که سالهاست ترمزهايم بريده است از ترس اينکه از مسير منحرف شوم زارت و زورت مي زدم به جدول کنار راه راست و حسابي حالم جا مي آمد. روزي چند بار تصميم مي گرفتم که راه راست را بي خيال شوم و از همان جاده خاکي بروم.
ديشب همينطور که له و لورده به راه راست چسبيده بودم ناگهان فرشته خانم را ديدم که مثل قديمها ترگل و ورگل و قشنگ و باريک با يک جعبه شيريني خيلي بزرگتر به کنارم آمد و نوک دماغم نشست و قبل از اينکه سلام کند حسابي هر دو طرف صورتم را بوسيد و کلي قربان صدقه ام رفت، و من را مطمئن کرد که يا يک اضافه حقوق حسابي مي خواهد و يا يک اتفاق خيلي بدي افتاده است که من خبر ندارم و او مي خواهد به من بگويد. فکر کردم شايد وقتش رسيده است و ديگر تمام شده است؛ شايد هم کارنامهء بيست و پنج سال اولم را بالاخره پست کرده اند و اوضاع خيلي خراب است...التماس کردم بدون مقدمه خودش بگويد چه بلايي سرم آمده است...
گويا بچه هاي فرشته خانم خيلي تخس هستند، و تازگيها هم که بالهايشان جوانه زده است يه هيچ وجه يکجا بند نمي شوند. فرشته خانم هم که دست تنهاست فرستاده است تا همسرش يک جعبه پر از تيله و يو يو و بازيهاي ديگر براي بچه ها بخرد تا بلکه بچه ها سرگرم شوند. ظاهرا همه چيز به خوبي و خوشي پيش مي رفته است تا اينکه فرشته خانم تصميم مي گيرد نگاهي به گوي سرنوشت من بياندازدو ببيند در چه حالم. بعد از اينکه تمام بهشت و جهنم و برزخ را مي گردند و هيچ اثري از گوي زندگي من پيدا نمي کنند و خسته و خرد به خانه مي آيند ناگهان پريشب متوجه مي شوند که گوي سرنوشت من وسط تيله ها و يويو هاي بچه ها قاطي شده است و مدتهاست که توله هاي عزيز فرشته خانم با سرنوشت بنده يا تيله بازي مي کنند و يا مثل يويو زندگي بنده را به در و ديوار مي کوبند.
نمي دانستم به او چه بگويم؛ گوي سرنوشتم را از دستش گرفتم و گفتم برود بچه هايش را بزرگ کند. هر وقت مطمئن شد کسي در خانه شان با زندگي من تيله بازي نمي کند برگردد و کارش را از سر بگيرد. اينجوري بهتر است.
