ديروز همينطور که زندگي رو خيلي خيلي جدي گرفته بودم و مثل الاغ داشتم کد مي نوشتم و مثل گاو چرخ دنده هاي صنعت عمو سام رو مي چرخوندم به خاطر فشار زياد فينتول زندگي کنده شد و افتاد. اولش يه خورده ترسيدم که نکنه ديگه اين زندگي درست نشه و همينطور بدون فينتولش فرت فرت به فاکِ فنا بره، ولي يه خورده که گذشت ديدم همچين بدي هم نيست که يه مدت هيچي به هيچي نباشه همينجوري نخچسکي همه چي هپلي هپو بشه و بره. اصلا از قديم هم گفتن : زپلشک!
خلاصه خاک انداز اورديم و فينتول زندگي رو جمع و جورش کرديم و خواستيم ببريم سر کوچه آشغالي شب ببره. آقا اين سگ و گربه هاي ولگرد محله بو مي کشن ميان سر کيسه آشغالا همه رو جرواجر مي کنن و فينتول زندگي ما رو عين جيگر زليخا ول مي کنن وسط جاده تا هر ماشيني از راه مي رسه يه حالي به اين فينتول آش و لاش ما بده و بره.
شب که مي رفتم خونه تو حال و هواي خودم داشتم « زليخا آي زليخا » گوش مي کردم ديدم يهو زرتي چرخ ماشين پنچر شد، نگو جفت چرخام رفته رو خار دستهء فينتول زندگيم. هيچي ديگه، تو اوج خماري از هردنبيلي بي خيال ماشين و خونه و روز و شب و بقيه مخلفات شديم و خار دستهء فينتول زندگي رو داديم صافش کردن چسبونديمش سر جاش، گفتم ما که شانس نداريم، پس فردا ميره تو چش و چار يکي ديگه لت و پارش مي کنه ميان خر ما رو مي چسبن که چرا خار دستهء فينتول زندگيت رفته تو فلان جاي ملت...
حالا از امروز دوباره فينتول زندگي سر جاشه و همه چي روبراس، ولي اصلا قرار نيست کسي جديش بگيره که فشار بهش بياد دوباره زاغارت بزنه بيفته، اصلا اعصاب نداريم. خلاصه که از قديم گفتن کسب و کار که حلاله، فقط بغلو بپا نماله. بعله...
