اما بايد توجه کرد که علي رغم شباهتهاي ظاهري فرق بسيار بسيار زيادي هست بين حقيقت و واقعيت. درست مثل چيپس و پنير، که در حقيقت غذايي بسيار مضر است و در واقعيت خوراکي بسيار لذيذ و خوشمزه، و پر واضح است که در اين مثال خاص واقعيت هميشه به مرحلهء عمل مي رسد و حقيقت فقط و فقط گاهي در مکالمات و مکاتبات و در ارتباط با عموم به کار مي آيد. پس همانا بر ماست که با دهان پر از حقيقت دم نزنيم، تا در توجيه تضاد آن با واقعيت به هيچ دروغي نيازمند نگرديم. واقعيت، همان است که احساس مي شود و آغاز هنر، پذيرفتن قلبي واقعيت است و رهايي از حقيقت.
همچنين است فرق خوشبختي و موفقيت، که عموم هر دو را از يک جنس مي پندارند بدون آنکه به ظرافت مرز مشخصي که از ازل بين اين دو کشيده اند وقوف داشته باشند. اخص مي دانند که موفقيت از جنس علم و طالع و گوهر است و خوشبختي از جنس هنر، و اين هر دو در يک مقوله نگنجند و هيچ يک مستلزم ديگري نبوده و نيست. شعر :
هنر برتر از گوهر آمد پديد.
غوص کافي در اين معقول همانا آشکار مي کند که نه علم بهتر است و نه ثروت؛ و اما هنر، بستن هر دو چشم است به مستي، در تمام شبهاي تاريک و باز کردن به موقع است به هوشياري و قبل از طلوع، تا قبل از آنکه عامه بيدار شوند با نخستين شعاع نور راه را ببيني و حرکت کني. و اين همه يعني تغلاي مذبوحانه براي يافتن راه در شب همانقدر بد است که خوابيدن در هنگام طلوع. شعر :
ساقيا بر خيز و در ده جام را، خاک بر سر کن غم ايام را.
پس مرد هنرمند، آزاده اي است بي خيالِ حقيقت، که با تمام وجودش واقعيت را لمس مي کند و تمام ذره هايش را با پوست و گوشت و جان و قلبش مي پذيرد. هيچ شبي را بدون مستي نمي گذراند و هر روز قبل از طلوع دو قدم به سمت خورشيد بر مي دارد. مسير عامه را مي بيند و حرفهايشان را مي شنود و حتی گاهی هم گوش می کند. به درستي هيچ چيزي اعتقاد ندارد،مگر همان که قلبش از طريق حواس پنجگانه از محيط دريافت مي کند، و چون مي داند که احساس قطعيت ندارد، هيچ چيزي را نيز نادرست نمي پندارد، و بنابراين مرد هنر مند در اصل فقط و فقط يک هنر دارد و بس، و آن اينکه خواستنِ هيچ چيزي دراقليم دنيای او ممنوع نيست، ولي هر چيزي زماني دارد، و او در تمام عمرش مي کوشد تا همينطور که در هر زماني که هست به واسطهء هر کاري که مي کند نهايت لذت جسمي و روحي را تجربه کند، هيچگاه دريچهء قلبش را به روي احساسات واقعي خودش نبندد، و به حقيقت بسنده نکند. او تا زماني که خودش را در حرکت مي پندارد، هماره خوشبخت است و هيچ چيزي کم ندارد. شعر :
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
ليک هرگز نپسنديم به خويش
که چو يک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشيم
بی غمی عيب بزرگی است که دور از ما باد
شاد بودن هنر است
گر به شادی تو دلهای دگر گردد شاد.
