صفحه کليد کامپيوتر من يکصد

|

صفحه کليد کامپيوتر من يکصد و پنج دکمه دارد که بدون اينکه به آنها نگاه کنم تقزيبا جاي تک تکشان را زير انگشتانم مي دانم. من با اين دکمه ها هم حرف مي زنم، هم کار مي کنم و هم تفريح مي کنم. بعضي از بعدازظهرها که ساعت دو تا پنج بعدازظهر حدود هزار سال طول مي کشد تا بگذرد مرز بين انگشتهاي من با صفحه کليد از بين مي رود و کامپيوتر با من يکي مي شود، که همينطور که به من زل زده است و هيچ چيزي نمي گويد از طريق دستهايم عميقترين حرفها را از من مي شنود و در پاسخ تمام حقايق دنيا را در صورت نوراني اش به من نشان مي دهد.

با اينکه سالهاست انواع صفحه هاي کليد را مي شناسم هنوز هر از گاهي يکي دو تا از اين دکمه هاي طوسي را مي بينم که هيچ ايده اي ندارم به چه دردي مي خورند يا طرحها و شکلهاي عجيب و غريبشان چه معني مي دهد؛ مثل همين صفحه کليد محل کارم، که يک دکمه خيلي خشن و خاکستري و بد اخلاق در گوشهء پايين سمت راست آن زير کليد شيفت نشسته است و هيچ کاري با من ندارد. رويش هم يک پيکان گرد کشيده شده است به رنگ سياه پرکلاغي (‌ آخر بقيهء علامتها به خاطر استفادهء زياد کمرنگ شده اند، ولي اين يکي خيلي مشکي است )‌ که دور خودش پيچيده و سر پيکانش با اطمينان به سمت دُم خودش اشاره مي کند. من و اين دکمه هيچ کاري با هم نداريم، هيچ وقت.

روزهاي اولي که اينجا بودم زياد نگاهش نمي کردم. فکر مي کردم به زودي يک جوري کارمان به هم مي افتد و من مي فهمم که چيست و بعد از آن درست مثل کليدهاي ديگر روزي هزار بار تلق و تولوق با انگشت کوچک دست راستم به جانش مي افتم و کلي صميمي مي شويم. يکي دو ماه که گذشت و ما هيچ کاري با هم نداشتيم فکر کردم شايد بسيار کليد مهمي است، و يک روز خيلي مهم که من قرار است کارهاي خيلي مهمي را انجام دهم بالاخره مي فهمم که کليد مشکلات من اوست و با مراسم خاصي نفسم را حبس مي کنم و با دلي پرشور و قلبي آکنده از هيجان دکمهء عجيب را با انگشت اشاره ام مي فشارم؛ ولي هر چقدر که مي گذشت اميد من براي آشنايي با دکمهء غريبه کمرنگ تر مي شد.

از اينکه سر پيکان روي کليد به سمت ته آن نشانه رفته است قاعدتا بايد به پايان يک چيزي ربط داشته باشد. با توجه به مدارک موجود و اينکه اين کليد پايان هر چيزي مي تواند باشد احتمالا فشار دادن اين دکمه دنيا را تغيير مي دهد. بعيد نيست کليد يکي از اين کلاهکهاي هسته اي مخفي در عراق باشد که هيچ کس هنوز آنها را پيدا نکرده است، شايد هم کليد مرکزي برق کل خورشيد باشد، و يا حتي شايد کليد صور اسرافيل، که با فشار دادن آن قيامت مي شود و تمام مخلوقات مرده و زنده در بارگاه پروردگار حاضر مي شوند. به هر حال من با پايان مخالفتي ندارم. بالاخره دير يا زود همه چيز تمام مي شود، و تصميم گرفته ام بالاخره کليد را فشار بدهم؛ حداقل اين کنجکاوي لعنتي دست از سر کچل من بر مي دارد.

امروز صبح لباس مناسبي براي پايان پوشيدم، مادرم را بوسيدم و به يکي دو نفر از دوستانم هم زنگ زدم تا قبل از پايان با همه صحبت کرده باشم. مثل هر روز به سر کارم آمدم، فنجان قهوه ام را پر کردم و پشت ميزم نشستم؛ چشمانم را بستم، و کليد را فشار دادم. کامپيوتر مهربانم که نگران من بود از من دوباره پرسيد که آيا از اين کار اطمينان دارم، و من هم با لبخند انتخاب خودم را تاييد کردم. کامپيوتر دست و پاي خودش را جمع کرد، و با دلي آرام و قلبي مطمئن به عمر خودش پايان داد. وقتي دوباره او را روشن کردم، اصلا به روي خودش نياورد که من کليد پايانش را به همين راحتي فشار داده ام. دوست مهرباني است، باز هم انگشتانم را روي کليدهايش در آغوش گرفته است و تمام اطلاعات دنيا را در اختيارم مي گذارد. دکمهء طوسي بداخلاق هم ديگر غريبه نيست، فقط راه حلي است براي دوباره شروع کردن. اين دکمه، تمام دنياي مرا از اول شروع مي کند، چيز به درد بخوري است، براي وقتهايي که همه چيز تکراري است.