همين الان در دستشويي تر

|

همين الان در دستشويي تر و تميز ساختمان شرکتمان يکي از کارگرهاي مکزيکي را ديدم که وضعش خيلي رقتبار بود. پيرهن کهنه اي پوشيده بود با شلوار جين پاره ، مدتي بود اصلاح نکرده بود و موهايش - که بيشترش ريخته بود - هيچ مدل خاصي نداشت. از همهء اينها بدتر انقدر توي فکرهاي مکزيکي خودش غرق بود که اصلا سرش را هم بالا نمي آورد. خيلي دلم برايش سوخت، با اينکه به نظر نمي آمد منتظر چيزي باشد دستم را داخل جيبم کردم که ببينم چقدر سکه دارم که به او بدهم؛ دو سه تا سکه بيرون آوردم و همينطور که دستم را به سويش دراز مي کردم سرم را بالاتر آوردم تا متوجه من شود. همينکه گردنم را صاف کردم او را ديدم که سرش را بالاخره بالا آورده است و دو سه تا سکه را با دستش به سمت من گرفته است. به هم لبخند زديم، دقيقا همزمان دستهايمان را پايين آورديم و سکه هايمان را براي خودمان نگه داشتيم. دقيقا قرينهء هم هر کدام به سمت خودمان برگشتيم و از هم دور شديم؛ يعني من از او دور شدم و مکث هم نکردم، نمي دانم، شايد او هنوز همانجا باشد. بيچاره، خيلي وضعش خراب بود. باز خدا را شکر که من توي دنيآی مجازی, آينه هستم، اگر مثل او در دنياي واقعي بودم نمي دانم چه خاکي بر سرم مي ريختم...