February 2004 Archives

اصلا از همان قديم ها

| | Comments (0)

اصلا از همان قديم ها با من لج بود. آخر چطور مي شود يک چهارضلعي را تحمل کرد وقتي که سه ضلعش مثل آدم بر هم عمودند و چهارمي به هيچ صراطي مستقيم نباشد؟ اصلا از همان روز اولي که معلم دبستانمان يک ضلع مستطيل عزيزم را پاک کرد و آن را کج کشيد زندگي من هيچ وقت آرامش گذشته اش را باز نيافت. سالها سعي کردم خودم را با دو گوشهء قائمهء بين اضلاع عمودش سرگرم کنم و اصلا کاري به کار ضلع چهارمش نداشته باشم و طول بي قواره اش را نبينم؛ ولي بالاخره آدم يک روزي هم حواسش پرت مي شود و چهار قدم آنطرف تر را هم مي بيند. اين ذوزنقهء بي پدر خودش هم مي داند روي اعصاب من است، دائم به هر بهانه اي جلب توجه مي کند.

ديروز وسطهاي يکي از اين تستهاي چهار ساعته ديدم دوباره سر و کله اش توي سوالات من پيدا شد و نه گذاشت و نه برداشت و نشست روبروي من. همانجا تصميم گرفتم يک بار و براي هميشه تکليف خودم را با او روشن کنم و ببينم اصلا هدفش از اين همه سال کجي و معوجي و اذيت و آزار من چيست. از او پرسيدم اصلا چي شد که يک ضلعش کج شد، و چرا بعد از آن هيچ وقت صاف نشده است. با همان ضلع يالقوزش مرا چپ چپ نگاه کرد و ضلعش را کمي کجتر کرد، که لابد يعني هنوز توي قيافه است و نمي خواهد مرا تحويل بگيرد. من هم گردنم را کمي کج کردم، و وقتي که از حسن نيت من مطمئن شد بالاخره راضي شد کمي با هم حرف بزنيم.

اينطور که او مي گفت جريان بر مي گردد به زمان فيثاغورث؛ درست بعد از اينکه اشکال هندسي پس از سالها بردگي براي علم رياضي مستقل شدند و براي خودشان علم جديدي ساختند با نام هندسه، و تصميم گرفتند تا جايي که مي توانند از حساب و جبر و رياضي فاصله بگيرند. در آن روزها هر روز شکل جديدي اعلام وجود مي کرد و دسته ها و حزبهاي مختلف به شدت مشغول تدوين قوانين هندسي بودند تا با کسب حمايت اشکال ديگر در دنياي جديدشان قدرت را به دست بگيرند. در همان روزهاي اول بود که مربع به دليل انتظام مسلم به اصول برابري و برادري و همچنين تعداد زوج اضلاع و تقارن بي سابقه در تمامي جهات و ابعاد موفق شد به عنوان نمايندهء اکثريت اشکال هندسي زمام امور را به دست گيرد.

مدت کوتاهي بعد از آن روزها عده اي از اشکال روشنفکر به اين نتيجه رسيدند که مربع اگر چه براي آغاز تمدنهاي هندسي رهبر مناسبي به نظر مي رسيد ولي با توجه به پيشرفتهاي جديد در علم مثلثات و کشف قوسها و خمهاي ناشناخته در رياضيات ديگر داشتن چهار ضلع مساوي و چهار گوشهء راست نمي تواند پاسخگوي نيازهاي روزمرهء شکلها باشد. کم کم جنبشهاي پراکنده به انقلاب بزرگي تبديل شد و پس از زد و خورهاي بسيار يکي از مربعاي شورشي آنقدر خودش را کشيد تا طولش درازتر از عرضش شد، و تا ابد در همان حالت ماند، و بدين ترتيب بود که برابري و تقارن در همهء جهات از بين رفت و مستطيل پديد آمد. بسياري از شورشيان معتقد بودند که مستطيل هم هنوز بيش از حد مخافظه کار است، و اصولا بايد زاويه ها را شکست و تعداد اضلاع را کم و زياد کرد و کلا علم هندسه را از اول نوشت؛ برخي گروهکهاي پراکنده حتي موفق شدند دينهاي جديدي از قبيل لوزيگري و يا التزام به توازي و متوازي الاضلاعي و يا حتي گروهکهاي لائيک گٍرد و بيشوي را به ثبت برسانند، ولي عامهء اشکال به مستطيل وفا دار ماندند.

يکي از افسانه هاي آن دوران افسانهء مثلث بود، که گويي در يکي از کتابهاي باستاني زندگي مي کرد و تا آن زمان هيچ کس از وجود آنها اطمينان نداشت. ظاهرا در اوج جريانات سقوط مربعها يکي از چريکهاي مستطيل شکل در يکي از شبهاي عملياتي به شدت مجروح مي شود و يکي از اضلاعش را از دست مي دهد، و بدين ترتيب به سراغ کتابهاي باستاني مي رود تا در صورت وجود مثلث را پيدا کند تا در کنار او احساس نقص نکند. سالها بعد چهارضلعي فدايي دست در دست مثلث زندگي اش را به دوش مي گردد و به دنياي هندسه برمي گردد تا همدم جديدش را به دنياي خودش معرفي کند. اشکال ديگر متوجه مي شوند که او در طي اين سالها به جاي ضلع شکسته اش ضلع ديگري موازي با ضلع مثلث در آورده است و ديگر مستطيل نيست، و بحث بر سر پذيرش او به عنوان عضوي از جامعهء هندسي وقت بالا مي گيرد.

چهارضلعي مبارز که به خاطر آرمانهاي آزادي و برابري اشکال مختلف قيام کرده بود از بيگانگي اشکال همرزمش به شدت دلسرد مي شود، و به همراه مثلث به کوههاي مخروطي شکل و صخره هاي بي شکل پناهنده مي شود، و تا ابد همانجا مي ماند. سالها از آن روز مي گذرد، و امروز هيچ کدام از شکلهاي هندسي نسبت به بقيه امتياز خاصي ندارد. در جايي در يکي از متون قديمي که مي گويند محل اقامت مستطيل شجاع بود عکسي از ضلع کج او کشيده اند که نماد وفاداري او به مثلث و آرمانهاي والاي نبرد خودش بود؛ و بدين ترتيب بسياري از مستطيلها به عنوان احترام به مبارز مطرودشان يکي از اضلاعشان را کج مي کنند، و براي اينکه اسمشان نيز از هيچ قانوني پيروي نکند اسم عجيب و غريب ذوزنقه را روي خودشان گذاشته اند.

حرفهايش که تمام شد وقت تست من هم به آخر رسيده بود، ولي ديگر اهميتي نداشت. کامپيوتر را خاموش کردم، چراغها را روشن گذاشتم و بدون مسواک روي قطر تختم دراز کشيدم. همينطور که به ذوزنقه فکر مي کردم خوابم برد.

بيا فرض کنيم زندگي منشوري

| | Comments (0)

بيا فرض کنيم زندگي منشوري است در حرکت دوار ( يادت هست؟) حالا فرض کنيم اين منشور دو حرکت دوراني متفاوت دارد : يکي به دور خودش و با سرعت زياد، ديگري به دور مرکز هستي و با سرعت کم. فرض کنيم خداوند دخترک چهارسالهء شاد و سرزنده ايست که در مر کز هستي ايستاده است و دم اسبي هاي سياهش را با روبانهاي قرمز تزيين کرده است و برق نگاهش تمام جهان اطرافش را روشن کرده است. بيا تصور کنيم دخترک بازيگوش منشور زندگي آدمها را يکي يکي مثل فرفره مي چرخاند و به دور دست پرتاب مي کند، تا همينطور که مي چرخند اشعه نور خودش را به رنگهاي مختلف منعکس کنند و در نهايت دوباره به سمت خودش برگردند.

حالا بگذار باور کنيم که هر چه مي گذرد دخترک در پرتاب دقيق منشورهايش مهارت بهتري کسب مي کند و به خودش جرات مي دهد منشورهايش را با شدت بيشتري بچرخاند و آنها را دورتر و دورتر پرتاب کند و باز هم بتواند آنها را در انتهاي مسير بيضي شکلشان با دستهاي کوچک و فرزش دريافت کند. مي بيني؟ هر چقدر مي گذرد و شعاع پرتابهاي دخترک بزرگتر مي شوند منشورها سريعتر مي چرخند ( تا انرژي کافي براي بازگشت را در خود ذخيره کنند ) و در ضمن از هم دورتر و دورتر مي شوند ( و در نتيجه محيط وسيعتري را با نورهاي رنگارنگشان در اطراف دخترک روشن مي کنند )...

و بالاخره بيا قبول کنيم که يک روزي دخترک انقدر در پرتابهايش فرز و ماهر مي شود که تمام منشورها را به شعاع بي نهايت به دور خودش مي چرخاند، بدون آنکه لازم باشد آنها را دوباره بگيرد و دوباره و دوباره پرتاب کند. حالا همه جا از نور چشم دخترک رنگارنگ شده است و با وجود سرعت بي حد منشورهاي دوار تمام جهان به آرامش يگانهء سفيدي رسيده است که حاصل جمع تمام نورهاست. حالا تمام منشورها در جاي خودشان مي چرخند، همه جا هستند و هيچ دوتاي آنها هيچ وقت به هم نمي خورند. حالا دخترک که ديگر کاري ندارد دستهايش را زير سرش مي گذارد و به آرامي مي خوابد، و شب مي شود، و تمام.

ديدي؟ حالا برگرد و برو سر جاي خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخي دورتر مي شوي. دور شو، به آرامش نزديک مي شوي، و از من دورتر و دورتر و دورتر...

داستان عجيب کرگدن را فقط

| | Comments (1)

داستان عجيب کرگدن را فقط مارمولک مي دانست. کرگدن که تا آخر عمرش پوست کلفت گردنش را پيش روي هيچ کس خم نکرد، هر شب يواشکي پشت يک تخت سنگ بزرگ در آنسوي مرداب زار زار گريه مي کرد. اگر به خاطر اين مگسهاي سمج روي مرداب نبود مارمولک هم مثل بقيه هيچ وقت گريهء او را نمي ديد. بعد از آن هر شب سر همان ساعت زير تخته سنگ مي نشست تا کرگدن بيايد و اشکهايش را زير تخته سنگ بريزد و برود، ولي سالها طول کشيد تا بالاخره يک شب جرات کرد از کرگدن علت گريه هايش را بپرسد.

کرگدن آرزو داشت دمش را ببيند، و چون مطمئن بود تا آخر عمرش نمي تواند آنقدر کمرش را خم کند تا پشت خودش را ببيند مي دانست هيچ وقت به آرزوي ديدن کامل خودش نمي رسد، و هر شب در حسرت آرزوي عبث خودش هق هق زار مي زد. مي گفت دلش مي خواهد بداند در انتهاي هيبت وجودش چيست، و اين آرزوي بزرگي نيست. مارمولک از شنيدن درد دل کرگدن قوي هيکل دلش گرفت، و به فکر چاره افتاد.

ابتدا سعي کرد دم کرگدن را آنقدر به پايين بکشد تا او بتواند دمش را از لا به لاي پاهاي عقبش ببيند، اما به جايي نرسيد. کمي هم سعي کرد تا بلکه آنقدر دم کرگدن را از بغل خم کند تا او بتواند از گوشهء چشمهايش آن را ببيند، ولي پوست کلفت گردن کرگدن اجازه نمي داد حتي يک درجه به سمت عقب برگردد. در کش و قوس حالتهاي مختلف خم کردن دم کرگدن ناگهان مارمولک از پشت او لغزيد و زير پايش افتاد و کردگدن با دست پاچگي پاهايش را جابجا کرد و ناگهان دم مارمولک زير پنجهء پرزور کرگدن کنده شد. کرگدن ابتدا ترسيد و نفسش از کاري که کرده بود بند آمد، ولي مارمولک بلافاصله به او دلداري داد که چيزي نيست و به زودي دم ديگري در مي آورد و لازم نيست نگران چيزي باشد.

چشم کرگدن ناگهان درخشيد. تخته سنگ را با پاهايش به عقب کشيد و آن را به هيکل تنومندش تکيه داد. ناگهان با يک حرکت سريع پاهايش را کنار کشيد و تخته سنگ را روي دم کوچکش رها کرد تا کنده شود. کرگدن، بالاخره دم قطع شده اش را ديد.

بعد از آن روز هيچ کس کرگدن را نديد، و چون دوستان زيادي هم نداشت کسي هم متوجه غيبت کرگدن در بيشه زار نشد. مارمولک تنها کسي بود که مدتي دنبال او گشت، ولي او هم به جايي نرسيد. عده اي معتقد بودند در مرداب غرق شده است. عده اي مي گفتند به يک گله کرگدن مهاجر پيوسته است و به جنگل سبز رفته است. عده اي هم مي گفتند حتما کلکي در کارش هست که ناگهان گم شده است. مارمولک هم هيچ وقت نفهميد که آيا دمش دوباره سر جايش روئيد يا کرگدن تا آخر عمرش بي دم شد. هيچ کس نفهميد کرگدن بالاخره از ديدن کامل خودش و اينکه بالاخره به آرزوي ديرينه اش رسيد چقدر خوشحال شد. هيچ کس نفهميد کرگدن چه بهايي براي شناختن دمش پرداخت. هيچ کس، حتي مارمولک هم نفهميد. هيچ کس نفهميد.

تنها وجه مشترک نتايج انتخابات

| | Comments (0)

تنها وجه مشترک نتايج انتخابات ايران، آلبوم جديد Electrelane، فيلم Believer و فنجان قهوهء من دقيقا يک چيز است : هر کدام از آنها قسمتي از صبح امروز مرا تشکيل دادند. ملکولهاي کافئين معمولا زياد حرف نمي زنند، و درست مثل تمام آدمهاي کم حرف هم صحبتهاي بسيار خوبي هستند، چون بيشتر گوش مي کنند؛ ولي امروز برخلاف معمول سر من را خوردند...

+ حالا بر فرض که چهار تا آدم کله شق پيدا شد که زندگي خودش رو بي خيال شده بچسبه به آيندهء مملکت...آخرش که چي؟ غير از اينکه هر کسي زورش مي رسه حرفش رو مي زنه دو قورت و نيمش هم باقيه؟

- دِ آخه اگه اينجوري باشه که پس گور باباي ارزش و زندگي و حساب کتاب... اصلا تو واسه چي زنده اي؟ واسه اينکه حال کني که چه مي دونم مثلا تعطيلات مي ري قايق سواري؟ آخرش که چي؟ هر کي هر گهي خواست بخوره که مي شه باغ وحش، تازه تو حتي الاغ هم نيستي توش، چون اون حداقل چهار تا عر عر مي کنه، اگه همينجوري سرت تو آخور خودت باشه و کاري به هيچ کس نداشته باشي مي شي خود گوساله، فوقش گاو، حالا دو تا گردن هم بالاتر از بقيه بکشي بگو زرافه...ولي هميشه بيست تا گرگ و ببر و پلنگ هست که اصلا از جلوي قفسشون هم رد نمي شي...دوست داري؟

+ برو بينيم بابا...دو تا مزرعهء حبوانات و روانشناسي بزمجه خوندي واسه ما آدم شدي حالا؟ نه خودت بگو...چند تا از اينايي که به خودشون بمب مي بندن و خيلي شجاعن سي سالشون شده؟ آخه ايني که نوزده سالشه مي ره پنجاه نفر رو لت و پار مي کنه که بگه چه مي دونم اسلام پيروز است يا هزار تا شعار مرگ بر کوفت و زنده باد زهرمار اصلا چقدر از زندگي و دنيا و مي فهمه که واسه زندگي بقيه هم تصميم مي گيره؟ مگه کم ديدي خاله و عمو و دائي و همسايه ها رو که تا چهار روز قبل اين اورکت سبزشون رو امکان نداشت در بيارن، حالا اگه بچه ش پرچم دستش بگيره مي زنن تو سرش ميگن خفه شو بچه درستو بخون... چي شد اون همه شور و هيجان؟ بيا اينم مملکتي که دادن دست ما. حالا تو مي گي تو بري وسط خيابون خيلي شعورت بيشتر از اونا مي رسه؟ همين چهار تا خيابوني هم که مونده و دو تا پلي هم که ساختن رو خراب کني راحت مي شي نه؟

- آخه شترمرغ بدبخت، اگه ده هزار سال هم تو باتلاق دست و پا بزني که به دريا نمي رسي بيچاره...دِ يه وقتي بايد همه رو کند از اول ساخت ديگه... تو مثلا آدم باشعور...تو اصلا تحصيل کرده... خاک بر سر اون تحصيلت که بهت ياد نداد اصلا کي هستي و چي هستي و واسه چه هستي... برو همون زندگي نکبت خودت رو درست کن يه وقت دير ميشه خداي نکرده تو شصت سالگي نمي توني بري پاريس تو لوور شامپاين بخوري...

+ ببين خودت رو جر بدي ندي من همين يدونه عمر رو دارم. بيخود ميگم؟ بَده مي خوام پيشرفت کنم؟ بده مي خوام واسه خودم يه گهي بشم؟ بده مي خوام به خودم ثابت کنم که اگه بخوام مي تونم؟ تو خودت بدت مي آد مي تونستي واسه اونايي که دوستشون داري يه زندگي راحت درست کني؟ بابا بذار زندگيمونو بکنيم...

- همون لياقتت همينه که تا آخر عمرت واسه يه سري ديگه سگ دو بزني...اصلا تو چه مي دوني پيشرفت چي هست؟ به خودت مي خواي چي رو ثابت کني؟ تو اصلا مي دوني چي دوست داري؟ به اينم مي گي زندگي؟ برو بابا....

کرهء زمين مي چرخد، و Electrelane توي گوشهاي من جا مي ماند.

يک مردي بود که زياد

| | Comments (0)

يک مردي بود که زياد عوضي نبود، ولي هر روز زاويهء ديد خودش را نسبت به دنياي خودش عوض مي کرد. آنقدر هر روز و هر روز اين کار را تکرار کرد تا يک روز که حواسش پرت شد به جاي اينکه زاويهء ديدش را عوض کند خودش عوضي شد، و از آن روز به بعد هر روز عوضي تر و عوضي تر شد تا يک روز پيلهء يک کرم پروانه را از درخت کند و براي خودش يک زير سيگاري ابريشمي ساخت.

يک مردي بود که زياد دروغ نمي گفت، ولي هر روز خودش را در کفشهاي يکي از اين آدمهايي که دروغ مي گويند تصور مي کرد. آن قدر اين کار را هر روز تکرار کرد تا يک روز يادش رفت به کفشهاي خودش برگردد، و از آن روز به بعد هر روز دروغهايش بزرگتر و بزرگتر شد تا يک روز ديگر دروغهايش در آستينش جا نشد؛ از روي ناچاري دروغهايش را مي فروخت.

مردي که دروغگو نبود سيگار مردي را که عوضي نبود روشن کرد. خاکستر سيگار پيلهء ابريشم را سوزاند و دود کرد؛ و مردي که دروغگو نبود با خاکستر ابريشم يک فرش طوسي بافت و به عنوان يک پيراهن سفيد به مردي که عوضي نبود فروخت. او هم که هنوز هر روز عوضي تر مي شد بال درآورد و پرواز کرد؛ و بعد از مدتها زاويهء ديدش نسبت به دنيايش عوض شد.

يک روز مردي که زياد دروغ نمي گفت دروغهايش را پس گرفت، بالهاي مردي که عوضي نبود خاکستر شد و ريخت و هيچ کس هم دست او را نگرفت و افتاد و مُرد. مردي که زياد دروغ نمي گفت هيچ وقت نتوانست خودش را ببخشد، و از آن به بعد تا ابد هميشه دروغ گفت. همين.

مي خواهم خودم را «اف

| | Comments (0)

مي خواهم خودم را «اف پنج» کنم، شايد اينبار بدون غلط بالا بيايم.

همين الان داشتم بعد از مدتها با حبابي که با کف خمير دندان درست کرده بودم گپ مي زدم. هر دو پر از خالي بوديم، او در نور چراغ پاک و شفاف مي درخشيد و من پلکهايم را تنگ کرده بودم تا نور اذيتم نکند. هر دو مان گرد بوديم و دور خودمان مي چرخيديم. مي گفت درست است که قلقلي است، ولي هنوز آنقدر سبک است که براي معلق شدن به هيچ بالي احتياج ندارد.

از او پرسيدم راز سبکبالي چيست. بي حوصله بود؛ مي گفت بيخود دوباره گير ندهم، دير وقت است و مي خواهد بخوابد. از او پرسيدم چکار کنم تا من هم مثل او بي رنگ باشم؟ مگر نه اين است که من هم مثل او پر از فضاي خالي هستم؟ گفت انگار يک ذره نان گوشهء دندانهاي بالايم گير کرده است، بهتر است به مسواک زدنم بيشتر دقت کنم. اصلا توي حال و حواي بحثهاي تو خالي معمولمان نبود.

دهانم را که شستم ديدم نشسته است روي ظرف صابون و رل زده است به يک حباب ديگر که در طرف ديگر ظرف صابون نشسته است. خيلي آرام، خيلي خيلي آرام به سمت حباب ديگر حرکت کرد. گاهي مي چرخيد، گاهي انعکاس رنگ را در صورت بي رنگش عوض مي کرد، ولي حباب ديگر از جايش تکان نمي خورد، انگار نه انگار. ظاهرا حبابها وقتي که عاشق مي شوند رنگهايشان به جوش مي آيد و پوستشان پر از دايره هاي گردارنگ مي شود. همينطور که حباب خميردندان به سمت حباب ديگر پيش مي رفت رد خيسش بدنهء ظرف صابون را نمناک مي کرد و قطره قطره هاي وجودش را پشت سرش جا مي گذاشت.

قبل از اينکه به حباب ديگر وصل شود يک لحظه مکث کرد. به من چشمک زد و گفت حالا مي خواهي راز سبکبالي را بداني؟ سرم را تکان دادم. به حباب ديگر رسيد و در همان لحظه ترکيد. حباب عجيبي بود، شب بخير هم نگفت و رفت.

من همجنس باز نيستم، و

| | Comments (1)

من همجنس باز نيستم، و تا همين چند سال پيش هم مطمئن بودم که هيچ همجنس بازي را دوست ندارم. ولي وقتي درست فکر مي کنم، من تا چند سال پيش اصلا هيچ همجنس بازي را نديده بودم که بدانم واقعا چه جوري است و مثلا همجنس بازها چند تا شاخ دارند يا اينکه دُمشان کجاي آنهاست، چه برسد به اينکه تجربه اي در ارتباط با آنها داشته باشم. من اصلا نه سواد اجتماعي حسابي دارم که بدانم اين مساله يک معضل اجتماعي است، و نه سواد فيزيولوژيکي کافي تا بفهمم واقعا اين ميل به همجنس يک حس طبيعي و ناشي از تفاوت فيزيکي است يا يک تلقين ذهني است که شخص در خودش ايجاد مي کند. هر چقدر هم سعي مي کنم روشنفکري را مستقيما به همجنس بازي ربط بدهم زياد به جايي نمي رسم، خوب لابد زياد روشنفکر نيستم، وگرنه حتما مي فهميدم.

مارتين همجنس باز است. او هر روز براي دوست پسرش يک شاخه رز سفيد مي خرد و به خانه مي برد. بعضيها مي گويند او عاشق است، و بقيه فکر مي کنند مريض است.

تنها چيزي که در اين چند سال اخير فهميده ام اين است که همجنس باز بودن يک انتخاب شخصي است، همانطور که من بدون انتخاب خودم مسلمانم، و تصميم گرفته ام مشروب بخورم، و يا به قوانين دينم در مورد ارتباطاتم توجهي نکنم، يک نفر هم که بدون انتخاب خودش مرد يا زن شده است تصميم گرفته است با همجنس خودش در ارتباط باشد. گذشته از اين، حداقل تا جايي که من ديده ام کسي که چنين انتخابي را براي زندگي شخصي خودش در نظر گرفته است زياد در قيد و بند سنت و عرف نيست، و به همين برعکس خيلي از آدمهاي ديگر در ارتباطات خودش پيش داوري نمي کند.

ليندا هميشه موهايش را کوتاه نگه مي دارد. درست مثل من، ولي کت و شلواري که مي پوشد خيلي شيکتر از لباسهاي من است. او با هيچ مردي ارتباط ندارد،‌ مي گويد نمي تواند مردها را تحمل کند. بعضي ها مي گويند يک خاطرهء خيلي بد از دوران کودکي اش دارد، و بعضيها مي گويند او فقط همجنس باز است.

من ازدواج نکرده ام،‌ و هنوز نمي دانم کي مي توانم چنين تصمي مهمي براي زندگي خودم بگيرم. ازدواج به مراتب بزرگترين تغييري است که در زندگي شخصي هر کسي مي تواند اتفاق بيافتد. من در تمام عمرم به هر کسي که چنين تغييري را در زندگي شخصي خودش انتخاب کرده است احترام گذاشته ام، و هنوز هم مي گذارم.

سوال : ‌ازدواج چيست؟
- تلاشي براي تضمين بقاي نسل بشر؟!
- قراردادي براي تقسيم قانوني زندگي؟
- توافق براي همخوابگي؟
- بيمه اي براي پايبندي به چيزي که امروز وجود دارد و بعدا وضعيتش معلوم نيست؟
- اعلام آمادگي براي تلاش مشترک براي پيشبرد و لذت بردن از زندگي؟
- فرار از تنهايي؟


از پنجشنبه تا امروز صدها زوج همجنس باز در يک جايي در ششصد مايلي خانهء من با هم ازدواج کرده اند، و سهم من از ازدواج آنها ده دقيقه گزارش ويژه اي است که هنگام رانندگي در اخبار صبحگاهي مي شنوم که پر است از فحش و بد و بيراه. بدتر از فحش دادن اين آدمهايي هستند که اصرار دارند به اسم حقوق اجتماعي و امنيت خانوادگي و اين خزعبلات از اين ازدواجها دفاع کنند. اصلا مي داني چيست، دنيا فقط يک خانه است و ما آدمها همه يک نفر. تمام زندگي اين يک نفر هم خلاصه مي شود در تلاش براي تغيير دادن هر چه که در خانه اش دوست ندارد. من مي خواهم پيشرفت کنم. او مي خواهد راي بدهد. اين يکي هم دوست دارد ازدواج کند. همه دوست داريم فکر کنيم « ما مي توانيم. » مگر نه؟ من در اين چند سال اخير به اين باور رسيده ام که هيچ قانون و عرف و سنتي بالاتر از « آزادي انتخاب » نيست.

همجنس بازان عزيز بشتبابيد، تا چند هفتهء ديگر هنوز مي توانيد در تالار مرکزي شهر سانفرانسيسکو ازدواج کنيد. اميدوارم شما هم خوشبخت شويد. مبارک باشد.

پريا گشنتونه؟ زنگ می زنم

| | Comments (0)

پريا گشنتونه؟
زنگ می زنم پيتزا بيارن.

من خط خطي شده ام.

| | Comments (1)

من خط خطي شده ام. بي طرح. بي جهت. بي خود. بي خط. بي نقطه. نقطه، سر خط.
من بزرگ شده ام. من در خانهءمان جا نشدم. من در خودم جا نمي شوم. من بي جا هستم. بي اندازه. بي حساب. بي مشق. بي مدرسه.
من نگرانم. نکند من به هيچ جايي نرسم.
من نگران نيستم. من به هر جا بخواهم مي رسم. قرار نيست من به همه جا برسم.
من قرار است مهم شوم. من قرار است خوشحال باشم. من خوشحالم که مهم نيستم. من خوشحال نيستم. هيچ چيزي مهم نيست. من مهم نيستم.
من سختي کشيده ام. من خوشبخت بوده ام. من تنها هستم. من موفق شده ام تنها زندگي کنم. موفق. تنها. خيلي خوشحال. خطرناک.
من ديگر هيچ جمله اي را با « من » شروع نمي کنم، خودخواهي است.
نارگيل. سماور. بنفش. اين همه کلمه، فقط براي من. باز هم من. هميشه من.

من قرار نيست به اين زودي خسته شوم. من خسته ام. من خيلي خوشحالم. من همينجا مي خوابم. من هر شب مسواک مي زنم، دندانپزشک گران است. من پول ندارم. من در آمد خوبي دارم. من نمي دانم. من تمام جوابها را مي دانم. من دانشگاه رفته ام. من مهندسم. من از مهندس بودن متنفرم. من نوشتن را دوست دارم. من از نوشته هاي خودم متنفرم. من به هيچ کسي نياز ندارم. من بيدارم. من هوشيارم. من با هوشم. من بي عرضه ام. من باهوش ترين آدم بي عرضهء جهانم. من بي عرضه ترينم. من نمي دانم. من درس خوانده امُ، امکان ندارد من چيزي را ندانم. حتما مي دانم.

من هيچ مشکلي ندارم. من کمي خط خطي شده ام، ولي هنوز پيش رويم دو خط مواري دارم، که هيچ وقت به هم نمي رسند، مگر اينکه خدا بخواهد. من خدا را دوست دارم. من زنده ام. من زنده مي مانم، مگر آنکه خدا نخواهد. من با خدا کاري ندارم. من بي کارم. من بي گناهم. بي حرف. بي منظور. بي زور. بي من. بي انتها. بي ته. بي نقطه، ته خط.

من طلاق مي خواهم. يادم

| | Comments (1)

من طلاق مي خواهم. يادم نيست کي ازدواج کرديم، يعني در حقيقت اصلا نمي دانم که ما ازدواج کرده ايم يا فقط همينجوري به هم چسبيده ايم، ولي مي دانم که - طلاق يا غير طلاق - همين حالا مي خواهم از او دور شوم‌ . نخير. هوس نيست. ديگر به اينجايم رسيده است. مگر من چند سال زنده ام؟ پس مي خواهم خودم باشم و آن زندگي که هميشه آرزويم بوده است را به دست آورده ام؟ همين امروز تکليف خودم را يکسره مي کنم.

اسمش « منطق » است. شايد اسمش بر مي گردد به همان دوراني که کورها را « چراغعلي » صدا مي زدند و کچلها را « زلفعلي ». آشنايي ما بر مي گردد به همان روز پاييزي که به من گفتند اگر دو را با دو جمع کنيم نه سه مي شود و نه پنج. از همان روز به بعد تمام روابط من محدود شد به دنياي کوچکي که در آن دو با دو فقط چهار مي شود، و ترس از تنهايي ما را هر روز بيشتر از ديروز به هم نزديک مي کرد. براي اينکه مرا خوشحال کند هر روز خط جديد و خوش رنگي از دنياي کوچکش را به من نشان مي داد و من نمي فهميدم که هر بار مرزي به من نشان مي دهد تا وراي آن را هيچ وقت نبينم، و بدين ترتيب دنياي مرا محدود تر و محدود تر مي کند.

امروز که اينها را مي نويسم سالهاست که من و او نداريم. اصلا انگار يکي هستيم با دو اسم، که خودمان را به اسم من معرفي مي کنيم و به اسم او زندگي را پيش مي بريم. حالا در دنياي کوچک من - همان دنيايي که او هر روز براي من کوچکترش کرد - نه تنها دو با دو فقط چهار مي شود، بلکه هر وقت و هر کجاي دنياي خودم که سيب را رها کنم فقط در يک جهت مي افتد، تمام آهنربا هاي جهانم فقط و فقط دو سر مثبت و منفي دارند، تمام الکترونهاي دنياي من فقط يک بار منفي دارند و فشار داددن هر دکلمهء صفحه کليد ماشين محاسباتي پيشرفتهء من فقط و فقط يک کار مشخص را تکرار مي کند. و بالاخره تمام آدمهاي دنياي من فقط و فقط در جهتي حرکت مي کنند که او اسمش را گذاشته است جهت « منطقي »، و مرا وادار مي کند براي جنبش هر جنبنده اي دنبال دليل مشخصي بگردم.

ازدواج ناخواسته هميشه شکست مي خورد. ولي از آن بدتر شکست زندگي مشترکي است که نه تنها خودت آن را خواسته اي، بلکه براي دوام آن بهترين سالهاي زندگي ات را هم پرداخته اي. سالها زحمت کشيده اي براي ساختن دنياي کوچکي که خودت را در آن حبس کرده اي، و يک روز که ناخواسته آن سوي يکي از مرزهاي بي شمار زندگي ات را مي بيني ديوانه مي شوي که چرا نمي تواني آنچه مي بيني را بفهمي. ذهنت که ديگر مال خودت نيست و بيشتر متعلق به اوست خوب ياد گرفته است هر چيزي را توجيه کند، و مثل هميشه بنا به اين دليل و به خاطر آينده اي که اصلا معلوم نيست بيايد يا چگونه باشد هر حرکتي را در جهتي مخالف جهت من نفي مي کند تا مثلا آرامش من را حفظ کند.

حالا من آرام هستم. مي داني چرا؟ چون به همراه او ناخداي يک ناو جنگي مقاوم شده ام که در برکهء کم عمقي شناور است. هر روز موتورهاي کشتي را قوي تر مي کنم و ديوار هايش را محکم تر و بلند تر، تا مبادا در برکه غرق شوم. مدتي است به اين ته برکه رسيده ام، دو قدم آنور تر از مبدا، که چند سال عمر خرجش بود. اينجا صداي موج مي آيد، و صداي شيون مسافران قايقهاي کوچکي که به دريا زده اند؛ همانهايي که در دنياي من وجود ندارند، چون با منطق من دليلي براي کارهايشان ندارند؛ مي بيني؟ آنها شادترند.

ديگر بس است. مي داني چرا؟ من هم نمي دانم، و قرار هم نيست بدانم. مي داني مي خواهم چه کار کنم؟ من هم نمي دانم. يعني نه که نمي دانم، مي دانم، ولي دليلي برايش ندارم، غير از اين که « مي خواهم ». مي خواهم، مي خواهم، مي خواهم. نفهميدي؟ مهم نيست. از امروز ديگر فهميدن شرط نيست. از امروز ديگر هيچ شرطي نيست. از امروز ديگر « منطق » مال من نيست.

موج.

ديشب طبق معمول از دست

| | Comments (0)

ديشب طبق معمول از دست چرخ فلک حسابي عصباني بودم که ناگهان به خودم آمدم و بدون هيچ برنامه ريزي قبلي خودم را جلوي درِ باز يخچال يافتم . در همين لحظه بود که بعد از سالها يکي از لذتهاي بزرگ زندگي را که مدتها گم شده بود دوباره در گوشهء‌ آن پيدا کردم. اصولا يکي از خواص غذاي خانگي اين است که هر چقدر بيشتر مي ماند بيشتر جا مي افتد و خوشمزه تر مي شود؛ بعد آدم مثلا ساعت يک نصفه شب در يخچال را باز مي کند و اصلا هم نمي داند چه مي خواهد، همچين گرسنه هم نيست اصلا، بعد يک دفعه اين قابلمهء کوچولو را مي بيند که از ترس کز کرده است آن گوشه تا کسي او را نبيند، بعد همينجوري که دولا شده است دستش را دراز مي کند و يک قاشق کثيف از روي کابينت کناري بر مي دارد که يعني مثلا فقط يکي دو لقمه مز مزه کند، بعد قبل از اينکه بفهمد چي شده است يکدفعه تمام پلو و گوشت توي قابلمه همينطوري سرد سرد هپلي هپو مي شود و آدم به معناي واقعي کلمه ارضاء مي شود. احتمالا در آشپزخانهء بهشت يک سري يخچال هست پر از غذاي ماندهء‌ خانگي که هر وقت هر کس گرسنه اش نيست مي تواند همينجوري سرش را عين آخر بگيرد توي يخچال و همهء آنها را بلمباند. تازه بعدش هم بدون ليوان آب پرتقال را از توي قوطي سر بکشد. بعد هم مي بيند حالا که اين همه خورده است، گور پدرش، يک دسر وانيلي هم رويش مي خورد، بعد هم تازه از آن پايين يک قطعه نان خشک بر مي دارد و به پنير خامه اي حمله مي کند. بعد يک دفعه صداي مادرش را از پشت مي شنود که مي پرسد :‌ « گرسنه اي؟ » و همينطور که پلو و پودينگ و پنير را توي دهانش نشخوار مي کند تازه يادش مي آيد که از اول آمده بود پايين تا براي مادرش آب ببرد. بعد يک صدايي شبيه گاوميش از خودش خارج مي کند که « نه،‌ نه، فردا بايد آب بخريم. » و بعد با شکمي بر آمده و رضايت مبسوط از تمام وجنات زندگي به تختخواب مي رود. زندگي زيباست.

در يک شهر معمولي که

| | Comments (0)

در يک شهر معمولي که نه پشت کوه بود و نه لب دريا، يک روز خيلي معمولي که نه عيد بود و نه سالگرد هيچ اتفاقي در دنيا، نسيم معمولي ملايمي وزيد و اتفاق عجيبي افتاد : بعد از آن روز هيچ کس نتوانست حرف بزند، هيچ سگي پارس نکرد و برگهاي خشک روي زمين که زير پاي مردم شهر خرد مي شدند هيچ صدايي نداشتند. نسيم، تمام صداهاي شهر را با خودش برده بود.

مردم معمولي شهر کم کم ياد گرفتند که چگونه با نوشته هايشان با يکديگر ارتباط برقرار کنند و تا چند وقت بعد به جاي تمام بلندگوها تلويزيونهاي بزرگ نصب شد و موسيقي جاي خودش را به نقاشي داد و تمام شهر پر از آينه گشت تا مردم بدون نياز به شنيدن هيچ صدايي با ديدن تصاوير آينه ها از اطراف خود باخبر شوند. کم کم زندگي در شهر معولي به روال عادي خودش برگشته بود که يک روز نم نم باراني باريد و اتفاق ديگري افتاد : بعد از آن روز هيچ کس نتوانست چيزي بنويسد. هيچ تصويري در هيچ آينه اي نيفتاد و رنگ برگدرختان در هيچ فصلي عوض نشد. نم باران تمام رنگهاي شهر را شسته بود و با خودش برده بود.

مردم معمولي شهر که دوست داشتند به زندگيهاي معمولي خوشان ادامه دهند ياد گرفتند که چگونه با دستهايشان همه چيز را لمس کنند و شکل آن را تصور کنند و با بوييدن هر چيزي آن را تشخيص بدهند و به راه رفتنشان ادامه دهند. کم کم تمام زندگي شهر محدود شد به ساعتهايي که سايه ها کمي تيره تر بودند و مي شد با دقت به شکست نور روي سطح اجسام شبحي از آنها را کم و بيش ديد و به زندگي ادامه داد؛ هر وقت سايه ها و اشباح محو مي شدند تمام مردم شهر هر جايي که بودند مي ايستادند و آنقدر به خودشان عطر و ادکلن مي زدند تا همه بدانند که آنها کجا هستند؛ و به محض اينکه سايه ها پديدار مي شدند به زندگي ادامه مي دادند. مردم شهر معمولي هنوز کاملا به زندگيهاي معموليشان عادت نکرده بودند که يک روز همه چيز عوض شد.

يک روز خيلي معمولي زمين اندکي لرزيد، و بعد از آن ديگر هيچ جنبنده اي نلرزيد. زمين تمام حرکات شهر معمولي را بلعيده بود. مردم معمولي شهر که بدون صدا و رنگ هم به زنده بودنشان راضي بودند هر کاري کردند نتوانستند بدون حرکت زندگي کنند، و تمام زندگي هايشان خيلي معمولي به پايان رسيد.

از آن روز به بعد هر بار آدمهاي متحرک دنيا که در شهرهاي عجيب و غريب زندگي هاي خيلي متفاوت و مخصوصي را تجربه مي کنند از کنار شهر معمولي - که همينطور خيلي معمولي مرده است - رد مي شوند با صداي بلند به خودشان مي گويند که براي آنها هيچ روزي معمولي نيست. آنها زندگي را با تمام صداها و رنگهايش دوست دارند؛ ولي حتي روزهايي که صدا و رنگ دنيايشان را دوست ندارند خوشحالند؛ چون مي توانند راه بروند، و تا زماني که راه مي روند هيچ روزي از زندگي برايشان معمولي نيست؛ و زندگي مي گذرد.

يکي از فرشته هاي نگهبان

| | Comments (0)

يکي از فرشته هاي نگهبان من تازگي بچه دار شده است. من در دوسال اولي که از خانه دور بودم وضع مالي زياد خوبي نداشتم، و مجبور شدم فرشتهء نگهبان سمت راستم را بفروشم تا خرج کرايه خانه و شهريهء مدرسه و آبجوي شب تعطيل را بدهم. يک مدتي بود اين که طرف چپ مي ايستاد هم خيلي نامرتب و يک خط در ميان سر و کله اش پيدا مي شد و من راه به راه چپکي مي رفتم و از راه راست خارج مي شدم و حسابي هم گرد و خاک مي کردم و غبارش توي چشم همهء کساني که به من نزديک هستند مي رفت و هر بار تا چند روز چشم چشم را نمي ديد و خر تو الاغي مي شد که بيا و ببين؛ هيچ کس هم نبود جلوي مرا بگيرد، انگار نه انگار که حسابي هست و کتابي هست و فرشتهء نگهباني وجود دارد.

يک ماه پيش بعد از مدتها ديدم فرشته خانم مفقود با يک جعبه شيريني آمده است نشسته است روي شانهء چپ من، يک دو سه کيلو هم پودر و کرم و ماتيک و سرخاب ماليده است روي صورتش که مثلا اصلا معلوم نشود که چقدر ضعيف و بي حال است. گفت بالاخره تصميم گرفته است تا دير نشده بچه دار شود و حالا هم خدا به او لطف کرده است و دوقلو زاييده است. جعبهء شيريني کوچکش را باز کرد نشست زير گوشم و آه کشيد؛ بالهايش ديگر ناي پرواز نداشتند. يک کمي که نفسش سر جايش آمد يک لبخندي زد که يعني يک کاري دارد که رويش نمي شود بگويد. اصرار کردم اگر کاري از دستم بر مي آيد اصلا شک نکند، او هم گفت که شوهرش نگهبان يک دختر هفده ساله هست که در تايلند زندگي مي کند و براي همين حتي يک روز هم نمي تواند کارش را رها کند چون اين روزها در سرنوشت دخترک خيلي حياتي است. حالا که من مرد بزرگي هستم و قرار است مثلا عقلم به صلاح خودم برسد او مي خواهد يک چند ماهي از من مرخصي بگيرد تا مواظب بچه هايش باشد. من هم ديدم با اين وضعي که دارد بودن و نبودنش يکي است؛ گفتم برود به توله فرشته هايش برسد.

بعد از آن شب ديگر او را نديدم. چون مي دانستم که معلوم نيست کي برگردد دائم مراقب بودم زياد چپ چپ قدم بر ندارم و دائم وسط مسير زندگي مي ايستادم و دور و بر و عقب و جلو را چک مي کردم تا مطمئن باشم از راه راست منحرف نمي شوم. اما امان از اين راه راست؛ اصلا انگار محض رضاي خدا دومتر مسير بي دست انداز ندارد. در اين مدت دائم يا تا حد مرگ سر بالايي مي رفتم و يا مثل بز در سر پاييني سقوط مي کردم. پيچ و خم هم که نقل و نبات است، لامذهب عين مارمولک هي چپ و راست مي شد من هم که سالهاست ترمزهايم بريده است از ترس اينکه از مسير منحرف شوم زارت و زورت مي زدم به جدول کنار راه راست و حسابي حالم جا مي آمد. روزي چند بار تصميم مي گرفتم که راه راست را بي خيال شوم و از همان جاده خاکي بروم.

ديشب همينطور که له و لورده به راه راست چسبيده بودم ناگهان فرشته خانم را ديدم که مثل قديمها ترگل و ورگل و قشنگ و باريک با يک جعبه شيريني خيلي بزرگتر به کنارم آمد و نوک دماغم نشست و قبل از اينکه سلام کند حسابي هر دو طرف صورتم را بوسيد و کلي قربان صدقه ام رفت، و من را مطمئن کرد که يا يک اضافه حقوق حسابي مي خواهد و يا يک اتفاق خيلي بدي افتاده است که من خبر ندارم و او مي خواهد به من بگويد. فکر کردم شايد وقتش رسيده است و ديگر تمام شده است؛ شايد هم کارنامهء بيست و پنج سال اولم را بالاخره پست کرده اند و اوضاع خيلي خراب است...التماس کردم بدون مقدمه خودش بگويد چه بلايي سرم آمده است...

گويا بچه هاي فرشته خانم خيلي تخس هستند، و تازگيها هم که بالهايشان جوانه زده است يه هيچ وجه يکجا بند نمي شوند. فرشته خانم هم که دست تنهاست فرستاده است تا همسرش يک جعبه پر از تيله و يو يو و بازيهاي ديگر براي بچه ها بخرد تا بلکه بچه ها سرگرم شوند. ظاهرا همه چيز به خوبي و خوشي پيش مي رفته است تا اينکه فرشته خانم تصميم مي گيرد نگاهي به گوي سرنوشت من بياندازدو ببيند در چه حالم. بعد از اينکه تمام بهشت و جهنم و برزخ را مي گردند و هيچ اثري از گوي زندگي من پيدا نمي کنند و خسته و خرد به خانه مي آيند ناگهان پريشب متوجه مي شوند که گوي سرنوشت من وسط تيله ها و يويو هاي بچه ها قاطي شده است و مدتهاست که توله هاي عزيز فرشته خانم با سرنوشت بنده يا تيله بازي مي کنند و يا مثل يويو زندگي بنده را به در و ديوار مي کوبند.

نمي دانستم به او چه بگويم؛ گوي سرنوشتم را از دستش گرفتم و گفتم برود بچه هايش را بزرگ کند. هر وقت مطمئن شد کسي در خانه شان با زندگي من تيله بازي نمي کند برگردد و کارش را از سر بگيرد. اينجوري بهتر است.

ديروز همينطور که زندگي رو

| | Comments (0)

ديروز همينطور که زندگي رو خيلي خيلي جدي گرفته بودم و مثل الاغ داشتم کد مي نوشتم و مثل گاو چرخ دنده هاي صنعت عمو سام رو مي چرخوندم به خاطر فشار زياد فينتول زندگي کنده شد و افتاد. اولش يه خورده ترسيدم که نکنه ديگه اين زندگي درست نشه و همينطور بدون فينتولش فرت فرت به فاکِ فنا بره، ولي يه خورده که گذشت ديدم همچين بدي هم نيست که يه مدت هيچي به هيچي نباشه همينجوري نخچسکي همه چي هپلي هپو بشه و بره. اصلا از قديم هم گفتن : زپلشک!

خلاصه خاک انداز اورديم و فينتول زندگي رو جمع و جورش کرديم و خواستيم ببريم سر کوچه آشغالي شب ببره. آقا اين سگ و گربه هاي ولگرد محله بو مي کشن ميان سر کيسه آشغالا همه رو جرواجر مي کنن و فينتول زندگي ما رو عين جيگر زليخا ول مي کنن وسط جاده تا هر ماشيني از راه مي رسه يه حالي به اين فينتول آش و لاش ما بده و بره.

شب که مي رفتم خونه تو حال و هواي خودم داشتم « زليخا آي زليخا » گوش مي کردم ديدم يهو زرتي چرخ ماشين پنچر شد، نگو جفت چرخام رفته رو خار دستهء فينتول زندگيم. هيچي ديگه، تو اوج خماري از هردنبيلي بي خيال ماشين و خونه و روز و شب و بقيه مخلفات شديم و خار دستهء فينتول زندگي رو داديم صافش کردن چسبونديمش سر جاش، گفتم ما که شانس نداريم، پس فردا ميره تو چش و چار يکي ديگه لت و پارش مي کنه ميان خر ما رو مي چسبن که چرا خار دستهء فينتول زندگيت رفته تو فلان جاي ملت...

حالا از امروز دوباره فينتول زندگي سر جاشه و همه چي روبراس، ولي اصلا قرار نيست کسي جديش بگيره که فشار بهش بياد دوباره زاغارت بزنه بيفته، اصلا اعصاب نداريم. خلاصه که از قديم گفتن کسب و کار که حلاله، فقط بغلو بپا نماله. بعله...

اما بايد توجه کرد

| | Comments (0)

اما بايد توجه کرد که علي رغم شباهتهاي ظاهري فرق بسيار بسيار زيادي هست بين حقيقت و واقعيت. درست مثل چيپس و پنير، که در حقيقت غذايي بسيار مضر است و در واقعيت خوراکي بسيار لذيذ و خوشمزه، و پر واضح است که در اين مثال خاص واقعيت هميشه به مرحلهء عمل مي رسد و حقيقت فقط و فقط گاهي در مکالمات و مکاتبات و در ارتباط با عموم به کار مي آيد. پس همانا بر ماست که با دهان پر از حقيقت دم نزنيم، تا در توجيه تضاد آن با واقعيت به هيچ دروغي نيازمند نگرديم. واقعيت، همان است که احساس مي شود و آغاز هنر، پذيرفتن قلبي واقعيت است و رهايي از حقيقت.

همچنين است فرق خوشبختي و موفقيت، که عموم هر دو را از يک جنس مي پندارند بدون آنکه به ظرافت مرز مشخصي که از ازل بين اين دو کشيده اند وقوف داشته باشند. اخص مي دانند که موفقيت از جنس علم و طالع و گوهر است و خوشبختي از جنس هنر، و اين هر دو در يک مقوله نگنجند و هيچ يک مستلزم ديگري نبوده و نيست. شعر :
هنر برتر از گوهر آمد پديد.
غوص کافي در اين معقول همانا آشکار مي کند که نه علم بهتر است و نه ثروت؛ و اما هنر، بستن هر دو چشم است به مستي، در تمام شبهاي تاريک و باز کردن به موقع است به هوشياري و قبل از طلوع، تا قبل از آنکه عامه بيدار شوند با نخستين شعاع نور راه را ببيني و حرکت کني. و اين همه يعني تغلاي مذبوحانه براي يافتن راه در شب همانقدر بد است که خوابيدن در هنگام طلوع. شعر :
ساقيا بر خيز و در ده جام را، خاک بر سر کن غم ايام را.

پس مرد هنرمند، آزاده اي است بي خيالِ حقيقت، که با تمام وجودش واقعيت را لمس مي کند و تمام ذره هايش را با پوست و گوشت و جان و قلبش مي پذيرد. هيچ شبي را بدون مستي نمي گذراند و هر روز قبل از طلوع دو قدم به سمت خورشيد بر مي دارد. مسير عامه را مي بيند و حرفهايشان را مي شنود و حتی گاهی هم گوش می کند. به درستي هيچ چيزي اعتقاد ندارد،مگر همان که قلبش از طريق حواس پنجگانه از محيط دريافت مي کند، و چون مي داند که احساس قطعيت ندارد، هيچ چيزي را نيز نادرست نمي پندارد، و بنابراين مرد هنر مند در اصل فقط و فقط يک هنر دارد و بس، و آن اينکه خواستنِ هيچ چيزي دراقليم دنيای او ممنوع نيست، ولي هر چيزي زماني دارد، و او در تمام عمرش مي کوشد تا همينطور که در هر زماني که هست به واسطهء هر کاري که مي کند نهايت لذت جسمي و روحي را تجربه کند، هيچگاه دريچهء قلبش را به روي احساسات واقعي خودش نبندد، و به حقيقت بسنده نکند. او تا زماني که خودش را در حرکت مي پندارد، هماره خوشبخت است و هيچ چيزي کم ندارد. شعر :
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
ليک هرگز نپسنديم به خويش
که چو يک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشيم
بی غمی عيب بزرگی است که دور از ما باد
شاد بودن هنر است
گر به شادی تو دلهای دگر گردد شاد.

صفحه کليد کامپيوتر من يکصد

| | Comments (0)

صفحه کليد کامپيوتر من يکصد و پنج دکمه دارد که بدون اينکه به آنها نگاه کنم تقزيبا جاي تک تکشان را زير انگشتانم مي دانم. من با اين دکمه ها هم حرف مي زنم، هم کار مي کنم و هم تفريح مي کنم. بعضي از بعدازظهرها که ساعت دو تا پنج بعدازظهر حدود هزار سال طول مي کشد تا بگذرد مرز بين انگشتهاي من با صفحه کليد از بين مي رود و کامپيوتر با من يکي مي شود، که همينطور که به من زل زده است و هيچ چيزي نمي گويد از طريق دستهايم عميقترين حرفها را از من مي شنود و در پاسخ تمام حقايق دنيا را در صورت نوراني اش به من نشان مي دهد.

با اينکه سالهاست انواع صفحه هاي کليد را مي شناسم هنوز هر از گاهي يکي دو تا از اين دکمه هاي طوسي را مي بينم که هيچ ايده اي ندارم به چه دردي مي خورند يا طرحها و شکلهاي عجيب و غريبشان چه معني مي دهد؛ مثل همين صفحه کليد محل کارم، که يک دکمه خيلي خشن و خاکستري و بد اخلاق در گوشهء پايين سمت راست آن زير کليد شيفت نشسته است و هيچ کاري با من ندارد. رويش هم يک پيکان گرد کشيده شده است به رنگ سياه پرکلاغي (‌ آخر بقيهء علامتها به خاطر استفادهء زياد کمرنگ شده اند، ولي اين يکي خيلي مشکي است )‌ که دور خودش پيچيده و سر پيکانش با اطمينان به سمت دُم خودش اشاره مي کند. من و اين دکمه هيچ کاري با هم نداريم، هيچ وقت.

روزهاي اولي که اينجا بودم زياد نگاهش نمي کردم. فکر مي کردم به زودي يک جوري کارمان به هم مي افتد و من مي فهمم که چيست و بعد از آن درست مثل کليدهاي ديگر روزي هزار بار تلق و تولوق با انگشت کوچک دست راستم به جانش مي افتم و کلي صميمي مي شويم. يکي دو ماه که گذشت و ما هيچ کاري با هم نداشتيم فکر کردم شايد بسيار کليد مهمي است، و يک روز خيلي مهم که من قرار است کارهاي خيلي مهمي را انجام دهم بالاخره مي فهمم که کليد مشکلات من اوست و با مراسم خاصي نفسم را حبس مي کنم و با دلي پرشور و قلبي آکنده از هيجان دکمهء عجيب را با انگشت اشاره ام مي فشارم؛ ولي هر چقدر که مي گذشت اميد من براي آشنايي با دکمهء غريبه کمرنگ تر مي شد.

از اينکه سر پيکان روي کليد به سمت ته آن نشانه رفته است قاعدتا بايد به پايان يک چيزي ربط داشته باشد. با توجه به مدارک موجود و اينکه اين کليد پايان هر چيزي مي تواند باشد احتمالا فشار دادن اين دکمه دنيا را تغيير مي دهد. بعيد نيست کليد يکي از اين کلاهکهاي هسته اي مخفي در عراق باشد که هيچ کس هنوز آنها را پيدا نکرده است، شايد هم کليد مرکزي برق کل خورشيد باشد، و يا حتي شايد کليد صور اسرافيل، که با فشار دادن آن قيامت مي شود و تمام مخلوقات مرده و زنده در بارگاه پروردگار حاضر مي شوند. به هر حال من با پايان مخالفتي ندارم. بالاخره دير يا زود همه چيز تمام مي شود، و تصميم گرفته ام بالاخره کليد را فشار بدهم؛ حداقل اين کنجکاوي لعنتي دست از سر کچل من بر مي دارد.

امروز صبح لباس مناسبي براي پايان پوشيدم، مادرم را بوسيدم و به يکي دو نفر از دوستانم هم زنگ زدم تا قبل از پايان با همه صحبت کرده باشم. مثل هر روز به سر کارم آمدم، فنجان قهوه ام را پر کردم و پشت ميزم نشستم؛ چشمانم را بستم، و کليد را فشار دادم. کامپيوتر مهربانم که نگران من بود از من دوباره پرسيد که آيا از اين کار اطمينان دارم، و من هم با لبخند انتخاب خودم را تاييد کردم. کامپيوتر دست و پاي خودش را جمع کرد، و با دلي آرام و قلبي مطمئن به عمر خودش پايان داد. وقتي دوباره او را روشن کردم، اصلا به روي خودش نياورد که من کليد پايانش را به همين راحتي فشار داده ام. دوست مهرباني است، باز هم انگشتانم را روي کليدهايش در آغوش گرفته است و تمام اطلاعات دنيا را در اختيارم مي گذارد. دکمهء طوسي بداخلاق هم ديگر غريبه نيست، فقط راه حلي است براي دوباره شروع کردن. اين دکمه، تمام دنياي مرا از اول شروع مي کند، چيز به درد بخوري است، براي وقتهايي که همه چيز تکراري است.

همين الان در دستشويي تر

| | Comments (0)

همين الان در دستشويي تر و تميز ساختمان شرکتمان يکي از کارگرهاي مکزيکي را ديدم که وضعش خيلي رقتبار بود. پيرهن کهنه اي پوشيده بود با شلوار جين پاره ، مدتي بود اصلاح نکرده بود و موهايش - که بيشترش ريخته بود - هيچ مدل خاصي نداشت. از همهء اينها بدتر انقدر توي فکرهاي مکزيکي خودش غرق بود که اصلا سرش را هم بالا نمي آورد. خيلي دلم برايش سوخت، با اينکه به نظر نمي آمد منتظر چيزي باشد دستم را داخل جيبم کردم که ببينم چقدر سکه دارم که به او بدهم؛ دو سه تا سکه بيرون آوردم و همينطور که دستم را به سويش دراز مي کردم سرم را بالاتر آوردم تا متوجه من شود. همينکه گردنم را صاف کردم او را ديدم که سرش را بالاخره بالا آورده است و دو سه تا سکه را با دستش به سمت من گرفته است. به هم لبخند زديم، دقيقا همزمان دستهايمان را پايين آورديم و سکه هايمان را براي خودمان نگه داشتيم. دقيقا قرينهء هم هر کدام به سمت خودمان برگشتيم و از هم دور شديم؛ يعني من از او دور شدم و مکث هم نکردم، نمي دانم، شايد او هنوز همانجا باشد. بيچاره، خيلي وضعش خراب بود. باز خدا را شکر که من توي دنيآی مجازی, آينه هستم، اگر مثل او در دنياي واقعي بودم نمي دانم چه خاکي بر سرم مي ريختم...