اصلا از همان قديم ها با من لج بود. آخر چطور مي شود يک چهارضلعي را تحمل کرد وقتي که سه ضلعش مثل آدم بر هم عمودند و چهارمي به هيچ صراطي مستقيم نباشد؟ اصلا از همان روز اولي که معلم دبستانمان يک ضلع مستطيل عزيزم را پاک کرد و آن را کج کشيد زندگي من هيچ وقت آرامش گذشته اش را باز نيافت. سالها سعي کردم خودم را با دو گوشهء قائمهء بين اضلاع عمودش سرگرم کنم و اصلا کاري به کار ضلع چهارمش نداشته باشم و طول بي قواره اش را نبينم؛ ولي بالاخره آدم يک روزي هم حواسش پرت مي شود و چهار قدم آنطرف تر را هم مي بيند. اين ذوزنقهء بي پدر خودش هم مي داند روي اعصاب من است، دائم به هر بهانه اي جلب توجه مي کند.
ديروز وسطهاي يکي از اين تستهاي چهار ساعته ديدم دوباره سر و کله اش توي سوالات من پيدا شد و نه گذاشت و نه برداشت و نشست روبروي من. همانجا تصميم گرفتم يک بار و براي هميشه تکليف خودم را با او روشن کنم و ببينم اصلا هدفش از اين همه سال کجي و معوجي و اذيت و آزار من چيست. از او پرسيدم اصلا چي شد که يک ضلعش کج شد، و چرا بعد از آن هيچ وقت صاف نشده است. با همان ضلع يالقوزش مرا چپ چپ نگاه کرد و ضلعش را کمي کجتر کرد، که لابد يعني هنوز توي قيافه است و نمي خواهد مرا تحويل بگيرد. من هم گردنم را کمي کج کردم، و وقتي که از حسن نيت من مطمئن شد بالاخره راضي شد کمي با هم حرف بزنيم.
اينطور که او مي گفت جريان بر مي گردد به زمان فيثاغورث؛ درست بعد از اينکه اشکال هندسي پس از سالها بردگي براي علم رياضي مستقل شدند و براي خودشان علم جديدي ساختند با نام هندسه، و تصميم گرفتند تا جايي که مي توانند از حساب و جبر و رياضي فاصله بگيرند. در آن روزها هر روز شکل جديدي اعلام وجود مي کرد و دسته ها و حزبهاي مختلف به شدت مشغول تدوين قوانين هندسي بودند تا با کسب حمايت اشکال ديگر در دنياي جديدشان قدرت را به دست بگيرند. در همان روزهاي اول بود که مربع به دليل انتظام مسلم به اصول برابري و برادري و همچنين تعداد زوج اضلاع و تقارن بي سابقه در تمامي جهات و ابعاد موفق شد به عنوان نمايندهء اکثريت اشکال هندسي زمام امور را به دست گيرد.
مدت کوتاهي بعد از آن روزها عده اي از اشکال روشنفکر به اين نتيجه رسيدند که مربع اگر چه براي آغاز تمدنهاي هندسي رهبر مناسبي به نظر مي رسيد ولي با توجه به پيشرفتهاي جديد در علم مثلثات و کشف قوسها و خمهاي ناشناخته در رياضيات ديگر داشتن چهار ضلع مساوي و چهار گوشهء راست نمي تواند پاسخگوي نيازهاي روزمرهء شکلها باشد. کم کم جنبشهاي پراکنده به انقلاب بزرگي تبديل شد و پس از زد و خورهاي بسيار يکي از مربعاي شورشي آنقدر خودش را کشيد تا طولش درازتر از عرضش شد، و تا ابد در همان حالت ماند، و بدين ترتيب بود که برابري و تقارن در همهء جهات از بين رفت و مستطيل پديد آمد. بسياري از شورشيان معتقد بودند که مستطيل هم هنوز بيش از حد مخافظه کار است، و اصولا بايد زاويه ها را شکست و تعداد اضلاع را کم و زياد کرد و کلا علم هندسه را از اول نوشت؛ برخي گروهکهاي پراکنده حتي موفق شدند دينهاي جديدي از قبيل لوزيگري و يا التزام به توازي و متوازي الاضلاعي و يا حتي گروهکهاي لائيک گٍرد و بيشوي را به ثبت برسانند، ولي عامهء اشکال به مستطيل وفا دار ماندند.
يکي از افسانه هاي آن دوران افسانهء مثلث بود، که گويي در يکي از کتابهاي باستاني زندگي مي کرد و تا آن زمان هيچ کس از وجود آنها اطمينان نداشت. ظاهرا در اوج جريانات سقوط مربعها يکي از چريکهاي مستطيل شکل در يکي از شبهاي عملياتي به شدت مجروح مي شود و يکي از اضلاعش را از دست مي دهد، و بدين ترتيب به سراغ کتابهاي باستاني مي رود تا در صورت وجود مثلث را پيدا کند تا در کنار او احساس نقص نکند. سالها بعد چهارضلعي فدايي دست در دست مثلث زندگي اش را به دوش مي گردد و به دنياي هندسه برمي گردد تا همدم جديدش را به دنياي خودش معرفي کند. اشکال ديگر متوجه مي شوند که او در طي اين سالها به جاي ضلع شکسته اش ضلع ديگري موازي با ضلع مثلث در آورده است و ديگر مستطيل نيست، و بحث بر سر پذيرش او به عنوان عضوي از جامعهء هندسي وقت بالا مي گيرد.
چهارضلعي مبارز که به خاطر آرمانهاي آزادي و برابري اشکال مختلف قيام کرده بود از بيگانگي اشکال همرزمش به شدت دلسرد مي شود، و به همراه مثلث به کوههاي مخروطي شکل و صخره هاي بي شکل پناهنده مي شود، و تا ابد همانجا مي ماند. سالها از آن روز مي گذرد، و امروز هيچ کدام از شکلهاي هندسي نسبت به بقيه امتياز خاصي ندارد. در جايي در يکي از متون قديمي که مي گويند محل اقامت مستطيل شجاع بود عکسي از ضلع کج او کشيده اند که نماد وفاداري او به مثلث و آرمانهاي والاي نبرد خودش بود؛ و بدين ترتيب بسياري از مستطيلها به عنوان احترام به مبارز مطرودشان يکي از اضلاعشان را کج مي کنند، و براي اينکه اسمشان نيز از هيچ قانوني پيروي نکند اسم عجيب و غريب ذوزنقه را روي خودشان گذاشته اند.
حرفهايش که تمام شد وقت تست من هم به آخر رسيده بود، ولي ديگر اهميتي نداشت. کامپيوتر را خاموش کردم، چراغها را روشن گذاشتم و بدون مسواک روي قطر تختم دراز کشيدم. همينطور که به ذوزنقه فکر مي کردم خوابم برد.
