اگر جلوي ساختمون پيروزي از تاکسي نخجوان پياده شي و بخواي بري خونهء ما بايد تمام طول کوچهء فرزين رو گز کني و تا تهش هلک و هلک قدم بزني. حالا اگه بخواي اين کار رو روزي چند بار انجام بدي بهتره از هر سوراخي مي توني براي خودت سرگرمي اختراع کني تا در طول راه حوصله ات سر نره. مثلا من يه مدت گير داده بودم به شمردن تعداد بلوکهاي شکستهء جدول جوب کوچه. يا يه مدت براي خودم طرح مي دادم که چجوري مي شه با کمترين ميزان خرابي اين پيچ خرکي وسط کوچه رو دوباره ساخت تا انقدر وسطش تصادف نشه. ولي اکثر روزهايي که قدم مي زدم به چيز خاصي دقت نمي کردم و فقط براي خودم شعر مي خوندم؛ و به دليل بسيار بسيار نامعلومي بين تمام شعرهايي که من توي اون کوچه خوندم يک شعر فريدون فروغي عجيب گره خورده به خاطرهء يک شب ابري که من دقيقا در لحظه اي که بارون شروع شد وسط کوچهء فرزين قدم مي زدم. همون که مي گه « تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه» و من تا امروز هميشه و هميشه به اين شعر که گوش مي کنم ياد يک شب ابري توي کوچه فرزين مي افتم و انعکاس تنها تير چراع برق روي کف خيس کوچه و اينکه اون لحظه اي که بارون شروع شد چقدر لحظهء بزرگي بود.
امروز که ساعت پنج صبح توي اتوبان چهارصدوپنج از فرودگاه لس آنجلس به سمت محل کارم رانندگي مي کردم هنوز آفتاب بالا نيومده بود. فريدون فروغي هم که مثل من در اين چند سال خيلي خارجي شده و کلي « هاي تک » هم شده و رفته توي « ام پي تري پلير » ماشين من براي صد هزارمين بار همون شعرش رو براي من خوند و لي باز هم دقيقا روي همون مصرع که بود دوباره بارون زد، و من توي انعکاس نور ماشين روي آسفالت خيس اتوبان باز هم تير چراغ برق کوچهء فرزين رو ديدم. خيلي جالبه که لحظهء بارون زدن با اينکه انقدر هر روز و هر ساعت و هر دقيقه در يک جايي از دنيا تکرار مي شه هنوز همونقدر بزرگ و عظيم مونده. در بزرگي لحظه گم شدم و يادم رفت ولش کنم تا مثل بقيهء لحظه هاي زندگي بگذره و بره. لحظه ها هم که براي هيچ کس صبر نمي کنن؛ باهاش رفتم.
در همچين لحظهء بزرگي زندگي کردن خيلي لذتبخشه. انقدر دلبازه که جا براي همه کار هست، براي فکر کردن، براي بلند بلند شعر خوندن، براي اشک ريختن و گريه کردن، يا اشک ريختن و خنديدن، يا حتي براي بزرگ شدن و جلو رفتن و گاز دادن و باز هم بزرگتر شدن و باز هم جلوتر رفتن و هيچ وقت ترمز نکردن. وسط همين لحظه مي شه همهء گذشته و همهء آينده رو با هم ديد. اصلا تمام زندگي همين يک لحظهء بارون زدنه. اولين قطرهء بارون شروع يک اعتراض خيسه به تمام خشکي هاي زمين. نهايت خستگي ابرهاست از حمل وزن آب، و ابر چيزي نيست جز آب. ابر از تمام وجود خودش خسته شده و تصميم گرفته که قطره قطره سقوط کنه. ابر از جنس يک مرد ساخته شده و زمين از جنس زن. ابر وقتي از غرور مردانه اش خسته مي شه قطره قطره آب ميشه و تسليم جاذبهء زنانهء زمين مي شه و ريز ريز سقوط مي کنه تا تموم بشه، و به محض اين که تمام قطراتش به زمين رسيد دوباره دنبال آقتاب مي گرده تا بخار بشه و بره برسه به آسمون. بعد دوباره خسته مي شه و همينطور تا ابد. لحظهء بارون زدن خيلي بزرگه، خيلي.
آفتاب که در اومد کم کم انعکاس نور ماشين روي سطح خيس بزرگراه کمرنگ شد و تير چراغ برق کوچهء فرزين هم محو شد. چاره اي نبود. لحظهء بارون زدن رو با تمام عظمتش رها کردم و به محل کارم رسيدم و به زندگي خودم ادامه دادم.
