براي آفرينش دنيا يک عمر

|

براي آفرينش دنيا يک عمر نقشه کشيديم و درهفت روز آن را ساختيم. بعد پش انداختيم؛ آمد، و آدم را هم توي بهشت ساختيم. دوباره پش انداختيم؛ باز هم آمد، خوش خوشانمان شد حوا را هم همانجا في البداهه آفريديم. از آن روز به بعد چند هزار سال است هي پش مي اندازيم، هي نمي آيد؛ انگار نه انگار که اين آدم شعور ندارد و اين حوا عقل. انقدر به هم ور رفتند تا بچه دار شدند و حالا بچه هايشان نه عقل دارند و نه شعور. حالا اين بار که پش آمد و خواستيم چيزي خلق کنيم يک صاعقهء پليکان مي آفرينيم تا همه چيز را به کل از صفحهء خلقت پاک کند،‌ از اول پش مي اندازيم، ولي اين بار دستور مي دهيم هيچ کس با هيچ کس ور زيادي نرود، اعصاب نداريم.