شراب هم مشمول قانون حهاني سيالات است : وقتي که لبهاي من به لبهء ليوان من وصل مي شوند سطح افکار من تا مرز سرخ شراب بالا و بالاتر مي رود. در اوج شراب رها مي شوم از عمق درگيري با امپرياليسم جهاني که از طريق صورتحسابهايش زندگي مرا به تسخير خود درآورده است و در ارتفاع مبل سبزي که روبروي تلويزيون دراز کشيده است پرواز مي کنم. خوبي برنامه هاي مزخرف تلويزيون هم اين است که هيچ فرقي نمي کند تمام حواست چهار دنگ به آنها باشد يا هيچ صحنه اي از آنها را به ياد نسپاري : به هر حال هيچ معني و مفهومي ندارند، درست مثل لحظه هاي زندگي، خودشان پشت سر هم رنگ و وارنگ مي آيند و مي روند و تو هم غير از تماشا کردن تنوعِ تکراري آنها کاري از دستت بر نمي آيد.
همينطور که گذشت لحظات رندگي را در يک صفحهء نوراني بيست و يک اينچي تماشا مي کردم يادم آمد که امروز غذاي اسبم را فراموش کرده ام. با بي حوصلگي چکمه هاي چرمي ام را پوشيدم و به اسطبل رفتم و مقداري يونجهء تازه در آخور گذاشتم تا زبان بسته از گرسنگي نميرد. چند دقيقه اي که گذشت خودم هم از بوي يونجه مست شدم و سمهايم را کنار اسب نجيبم جفت کردم که يعني کمي کنار برود تا من هم جا بشوم و مشغول شدم. يونجهء مرغوبي بود؛ به گمانم فرنگي بود : دستچين شده و بسيار آبدار.
صرف غذا که تمام شد اسب سفيدم نيم شيهه اي کشيد و به راه افتاد و من هم به دنبالش يورتمه مي رفتم. با اينکه شب سياه بود و چشمانش بسته بود راهش را خوب بلد بود، حتي يک لحظه هم مکث نمي کرد. از دل شب که گذشتيم به سينهء کوه بلندي رسيديم که ماه به قله اش گير کرده بود و ستاره ها در دامنه اش به دور خود مي چرخيدند. اسب من با شيههء بلندي روي دو پا ايستاد و پوزه اش را به سمت قله نشانه رفت و در همان حالت خشک شد، درست مثل سردر يکي از اين موزه هاي پاريس، که در همين برنامهء امشب تلويزيون انقدر راجع به تاريخچه اش داستان مي گفتند. من مانده بودم و ماه در قله و يک دامنهء پر از ستاره و آخرين ليوان شراب شيرازي که ديشب باز کرده بودم.
در زندگي من ايستادن ممنوع است، و به راه افتادم. تک تک ستاره ها چشمشان به من بود و برق نگاهشان مي گفت که نگرانند. من نمي دانم بيشتر نگران من بودند يا ماه، اما همينطور بي صدا به من خيره شده بودند و در آتش مي سوختند. در سياهي شب جلو يا عقب يا چپ و راست را مي توان گم کرد، ولي بالا هميشه خلاف جهت جاذبه است، گم نمي شدم. جاذبهء تو بود و جاذبهء يک زندگي آرام، و جاذبهء خانه بود و جاذبهء يک لبخند، و سيبهاي سرخ و زرد و سبزي که خيلي منطقي و طبق قانونهاي فيزيک و مکانيک به زمين مي افتاد. ستاره ها نگران بودند، و من همينطور که به هر سيبي که دستم مي رسيد روي هوا گاز مي زدم به راه خودم ادامه دادم. سيبها شيرين بودند، مخصوصا براي گاز اول.
به ماه نمي رسيدم. هر بار که از تخته سنگي بالا مي رفتم بهتر مي ديدم که قله چقدر دور است. ستاره ها هنوز هم نگران بودند. مي سوختند، ولي من سردم بود. مجسمهء اسبم هم خسته شد و به صفحهء تلويزيون برگشت تا قبل از اينکه برنامه اش تمام شود زير طاق سردر همان موزهء پاريسي بايستد. برنامه ها هم تمام شد و برفکها حمله کردند. وسط هرج و مرج برفکها ديگر ماه پيدا نبود. شراب هم تمام شده بود و خواب مرا با خود برد.
سيبها هنوز طبق قانون مي افتند، چه من آنها را گاز بزنم و چه نزنم. با هر گازي که مي زنم تو از من دلخور مي شوي و مي گويي مگر تو را دوست ندارم، و من که براي قانون جاذبه هيچ توضيحي ندارم قول مي دهم ديگر به آنها گاز نزنم؛ به زمين برمي گردم، کنار تو، درگير مبارزه با امپرياليسم جهاني مي شوم. ستاره ها هنوز نگرانند، نکند ماه هميشه پشت همين قله يماند و هيچ کس به دادش نرسد. زمان مي گذرد و ستاره ها بي صدا مي سوزند. نکند صدا دارند، ولي من نمي شنوم؟ نکند نام مرا مي خوانند؟ مي بيني چقدر خودخواهم؟ همه اش تقصير اين شراب است. بايد کاري کرد. بايد شراب را از قانون سيالات معاف کرد، تا فکر هيچ کس را تا هيچ سطحي بالا نبرد.
