چه مي گويي؟ چه مي

|

چه مي گويي؟ چه مي نويسي؟ چقدر تند تند راه مي روي. آرام. ساکت باش. انقدر بي تابي نکن. مگر قهقههء خنده هايم را در سرت نمي شنوي؟ اگر حالم خراب بود که انقدر نمي خنديدم، مگر نه؟ بيا. پنجره را ببند و کنارم بنشين. اين کاغذهايت را هم کنار بگذار و آن لعنتي را خاموش کن. پلکهايت را روي هم بگذار و دستهاي سردم را نگه دار. مرا در آغوش بگير. گرمم کن. پوستم را لمس کن. لبهايم را ببوس. لبخند مسري است. تو هم بخند. موهايم را نوازش کن. انگشتانم را بشمار. پاهايت را لابه لاي زانوهايم محکم کن. بگذار وزنت ما را يکي کند. آرام. من جايي نمي روم. آرامتر. من همينجا هستم. رها شو. پرواز کن. چيزي نگو. عطرت را عوض کرده اي؟ پوست زير گوشهايت چقدر نرم است. بخواب. آرامتر نفس بکش. عميقتر بخواب. دنيا تمام شد. بعد از اين ديگر نيست. هيچ چيزي نيست. صداي قهقهء هردويمان از دوردست مي آيد؛ حالا حال هردومان مثل هم است. کسي که حالش خراب است که قهقهه نمي زند؛ مگر نه؟ هنوز نمي شنوي؟ نمي خواهي گوش کني؟ نمي خواهي ببيني؟ ببين! همه اش همين است. همين لحظه هاست که به هم مي چسبند. اشکال در آن چسب است، نه اين لحظه ها. ارتباطشان را بشکن. زمان يک تصور است. وجود ندارد. تک تک آنها را ببين. جدا جدا .همين است. همين بک لحظه. همين يک خواب. همين.