فرشته بال نداشت. شايد آفريننده اش در حقيقت برايش بال درست کرده بوده است و بعدا بالهايش شکسته است، شايد هم اصلا از اول بالش فراموش شده بوده، به هر حال ديروز که من و مادرم فرشته را داخل بساط يکي از اين کولي هاي « ساحل ونيس » ديديم فرشته بال نداشت و غمگين بود.
کولي ها همه جاي دنيا چيزهاي عجيب و غريب مي فروشند. از اکسير جواني تا آب حيات، از کريستالهاي انرژي زاي هندي تا علفهاي شفابخش سرخپوستهاي آمريکاي مرکزي، و بالاخره از تابلوهاي خيلي قديمي قرون وسطاي اروپايي تا جديدترين اختراعات صنايعِ سيخسازي و ميوه-پوست-کني. ولي من تا ديروز در بساط هيچ دستفروشي فرشتهء جيبي نديده بودم، آن هم فرشتهء بي پر و بالي که نه زيبا بود و نه نوراني بود و تازه خيلي هم خاکي و کثيف شده بود. مادرم يک تسبيح تبتي چوبي خريد که صد و هشت مهره داشت، و هر مهره اش نقشي بود از زندگي که با ورد خواندن و شمردن آن مي توان تمرکز کرد و از دنيا انرژي دريافت کرد. من هم فرشته را خريدم، که البته خيلي ارزانتر از تسبيح مادرم بود.
مادرم يک لبموناد مي خواست و من هم يک آبجو براي خودم گرفتم تا گلويي تازه کنيم. يک يخ در بهشت هم براي فرشته ام گرفتم تا بلکه کمي سرحال بيايد و زبانش باز شود و ببينم حرف حسابش چيست و چگونه سر از بساط يک دستفروش در آورده است. گلويش که تازه شد شروع کرد به داستانهاي بي ربط گفتن. يک دقيقه مي گفت ميکل آنجلو او را ساخته است و چون حاضر نبوده است لُخت مادرزاد کنار يک فرشتهء ديگر بايستد او را دور انداخته است، ولي هنرمندان و ماجراجويان زيادي کماکان به دنبال او هستند تا با او معاملات چند ميليون دلاري بکنند. دو دقيقهء بعد مي گفت يک موقعي در بهشت دفتر ثبت داشته است و به جرم رشوه خوري پروانه اش را سلب کرده اند و از بهشت تبعيد شده است و به محض اينکه به بهشت برگردد کلي برج و مال و منال در بهشت دارد. بعد چند دقيقه که مي گذشت انگار يادش مي رفت چي مي گفته است و زرتي مي زد زير گريه، که بدبخت است و هيچ کس و هيچ چيزي ندارد و اگر من او را نمي خريدم معلوم نبود چه بلايي به سرش مي آمد. هر بار وسط داستانها و خزعبلاتش مکث مي کرد جريان بالهايش را از او مي پرسيدم، ولي درست مثل اين آدمهاي که يک ريز براي خودشان ور مي زنند اصلا به حرف من توجه نمي کرد و دوباره يک قصهء بي سر و ته ديگر را براي من و مادرم تعريف مي کرد.
مادرم که خوابيد من سه آبجوي ديگر هم خورده بودم و هنوز قصه هاي حسن کرد شبتسري ادامه داشت. انگار مي ترسيد اگر يک لحظه سکوت کند اتفاق خيلي بدي بيافتد. شايد نگران بود من سوالي از او بپرسم که دوست ندارد جواب بدهد. شايد هم فقط سالها بود با هيچ کس حرف نزده بود و تازه سر دلش باز شده بود. هر چه که بود انقدر گفت و گفت و گفت تا وسط يکي از داستانهايش همينطور که داستان دختر بزرگش را که بعد از سالها سختگيريهاي بي مورد او با يکي از نگهبانهاي جهنم روي هم ريخته بود و از بهشت فراري شده بود تعريف مي کرد و از ته دل اشک مي ريخت از حال رفت و کف دست من بيهوش شد. همينطور که خواب بود او را روي ميز گذاشتم و با ماژيک نقره ايم رنگش کردم تا برق بزند. بعد هم برايش دو بال نقره اي کشيدم و بالهايش را روي سرش کشيدم تا سردش نشود، و در تختخوابم به خواب رفتم.
نيمه شب با صداي شهابي که تاريکي آسمان را با نورش مي شکافت از خواب پريدم. فرشتهء کوچک من بالهاي نقره ايش را باز کرده بود و با سرعت هر چه تمام تر به سمت خورشيد مي رفت. به او لبخند زدم و دوباره به خواب رفتم. صبح که از خواب پا شدم پنجرهء اتاقم داشت تمام دنيا را روشن مي کرد و به سمت خورشيد مي تابيد. انگار تمام اتاقم پر از فرشته هاي نقره اي شده بود. مادرم به من سلام کرد و تو را ديدم که کنار من از خواب بيدار شدي. بالهاي نقره ايم را باز کردم و به سمت خورشيد پر کشيدم؛ و زندگي ادامه يافت.
