بيچاره چشمان تکنولوژي! از بيماري دوربينيِ مفرط رنج مي برد. در اخبار آمده است که ما امروز مي توانيم ريزترين زاويه هاي شکستگي سنگريزه هاي روي سطح مريخ را با دقت بي سابقه اي اندازه گيري کنيم؛ ولي متاسفانه اصلا نمي دانيم چرا اين هلي کوپترهاي مجهز و آخرين مدل آمريکايي که در آسمان عراق ويراژ مي دهند راه به راه زرتشان قمصور مي شود و ده دوازده تا سرباز بخت برگشتهء ديگر هم هپلي هپو مي شوند و چند ده نفر به جمعيت بي سرپرستان دنيا اضافه مي شود. خلاصه که در مريخ که شانصد هزار فرسنگ آنورتر است همه چيز واضح و مشخص و است و در عراق - که همين دو قدم آنور تر است - همه چيز تيره و تار. اين تکنولوژي بايد حتما يک دکتري چيزي برود و يک عينک مناسبِ نزديک بين براي خودش تهيه کند، وگرنه پس فردا که سطح قمرهاي پلوتون را هم با دقت شگفت انگيزي مي بيند اين زمينِ خودمان به خاطر بي دقتي گروگامب مي پُکد و بيچاره کرهء ماه هم بي سرپرست مي شود.
در خانوادهء ما من تنها کسي هستم که عينکي نيستم. همه يا دوربين هستند و يا نزديک بين، و من هيچ کدام. چشمهاي پدرم دوربين هستند و چشمان مادرم نزديک بين. پدرم از همان اول بچگي مرتب به من سيخ مي زد که دو قدم آن طرف تر را هم نگاه کنمُُ و انقدر در حال و هواي همينجايي که هستم غرق نشوم. مادرم برعکس، هنوز هم دائم نگران همين دور و بر است، نکند من سرما بخورم، يا گرسنه بمانم و يا يک روز زيادي چربي بخورم. از اول زندگي من تا حالا پدرم چون دوربين است هميشه در آينده مي بيند که ما خيلي خيلي پولدار مي شويم و اصلا برايش مهم نيست امروز چقدر خرج مي کند، ولي مادرم حواسش به همين حالا هم هست که اگر حواسمان نباشد امشب شام نداريم، و کلي صرفه جويي مي کند. خواهرم هم يک کمي به هر دو رفته است، يک کمي دوربين است و اصلا حواسش نيست امروز و فردا را چگونه مي گذراند، يک کمي هم نزديک بين، و چهار قدم آن طرفتر را هم به زور مي بيند؛ حالا مادرم مي گويد بزرگ شده است و هميشه عينک مي زند و خيلي بهتر شده است؛ خدا را شکر، آن طوري که نمي شد زندگي کرد.
من عينکي نيستم. چشمان من به همه جا - چه دور و چه نزديک - مثل هم نگاه مي کنند، و من چون بايد حواسم به هر دو باشد نمي توانم روي هيچ کدام تمرکز کنم. به تو فکر مي کنم که همين نزديک هستي، ولي اين همه مه و ابر دورتر ها را که مي بينم حواسم پرت مي شود و هم اکنون را از دست مي دهم. همين نزديکي ها مادرم را مي بينم که مرا دوست دارد، و من نه تنها از او دورتر زندگي مي کنم بلکه هر روز هم دورتر مي شوم؛ و به بهانهء روزمرگيها و تلاش مذبوحانهء خودم براي يک فرداي بهتر ( بخوانيد ماشين بهتر، خانهء بهتر و احتمالا يک عينک آفتابي گرانتر ) از هر بحث و فکر و نظري فرار مي کنم.
مي خواهم بروم چشمانم را عمل کنم. شايد يک مدتي آنها را بردارم و بگذارم توي آب نمک تا خراب نشوند؛ هيچ چيزي را نبينم و يک کمي استراحت کنم. بعد يک روز آنها را سرجايشان مي گذارم و قوي ترين عينک نزديک بين را رويشان مي گذارم تا فقط همين دو قدم جلوتر را ببينند. به نظرم فعلا هيچ چيزي مهمتر از اين نيست که همين جا را درست و حسابي ببينم و از اين جايي که هستم لذت ببرم. بعد ها که پيرتر شدم يک عينک ضعيف تر مي خرم تا کمي هم دورها را ببينم، شايد تا آن روز اين مه و ابري که جلوتر را گرفته اند رفته باشند و مرا انقدر نترسانند...
اصلا راز خوشبختي در زندگي اين است که کدام عينک براي چه کسي و چه وقتي مناسب تر است و بس، و من که عينکي نيستم خيلي سخت است که عينک مناسب خودم را پيدا کنم، ولي غير ممکن نيست؛ پس مي توانم.
